... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.
این واژه ها صراحت تنهایی من اند ...

چادرت را بتکان ...

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۸، ۱۰:۰۲ ب.ظ

سه چهار ماه پیش در یک صفحه ی مجازی دعایی دیدم منتسب به حضرت زهرا. در لحظه هم به دلم نشست و هم هم زمان ته دلم را به طرز عجیب و غریبی خالی کرد. چند بار خواندمش تا حفظش شوم. تا در وقت مناسب به آن فکر کنم و اگر شد تحقیقی هم در موردش کنم. سه چهار ماه گذشته از آن روز و من اگر چه بعضی روزها آن دعا را در خلوتم برای خودم می خواندم و کمی به آن فکر می کردم اما این مدت نشد در موردش تحقیق کنم. تا امروز.  

که از همان اول صبح که با کابوس های پیاپی از خواب پریدم ، به خودم قول یک خواب زود ِ شبانه و طولانی مدت را دادم. که از هفت غروب که به خانه بر می گشتم در خیابان فقط و فقط به این فکر می کردم که محض رسیدن به خانه، بخزم زیر پتو و به قول صبحگاهی ام به خودم عمل کنم. راستش آمدم توی اتاق هم که بخوابم. اما یادم به یک تکه از یک مداحی قدیمی برای حضرت مادر افتاد که خیلی وقت است گوشش نداده ام. آمدم آن را گوش کنم، که یادم به این دعا افتاد. لپ تاپم را روشن کرده بودم که آن مداحی را گوش کنم، ولی در صفحه ی مرورگرم تایپ کردم " دعای اللهم استعملنی لما خلقتنی له " . این همان دعایی بود که چهارماه پیش خوانده بودمش. خدایا مرا در راهی به کارگیر که برای آن خلق کرده ای ...  می خواستم کامل ِ دعا را پیدا کنم. 

در اولین سایت باز شده رسیدم به یک فایل از آقای پناهیان.

آخرین باری که رفته بودم هیئت، یکی از دوستانم که مرا دید، پوزخند زنان گفت تو ؟ میثاق ؟ 

جا خوردم از حرفش. من چهار سال امام صادقی بوده ام. حالا هر قدر هم که مخالف بعضی مشی های امام صادقی ها باشم؛ اما به هر حال چهار سال تمام امام صادقی بوده ام. سر در نمی آوردم چرا باید آنقدر جا می خورد از دیدن من. دقیقا همان شب آقای پناهیان داستانی تعریف کرده بود از کسی که چند سال در دهانش چند سنگ کوچک گذاشته بود که تمرین کند بی فکر حرف نزند. آن شب از تاثیر همان داستان، جواب ِ تیکه و کنایه اش را با تیکه و کنایه ندادم. حالا نه اینکه فکر کنید به حد عرفان و این درجات رسیده ام، به هر حال دهه ی اول محرم بود و من هم سخت جوگیر بودم عزیزان :D

شب که به خانه رسیدم بهش پیام دادم. نوشتم خیلی ذهنم مشغول شده که چرا انقدر تعجب کردی از دیدن من ؟ من پیش از اینکه میثم مطیعی رو بورس باشه، میثاق می رفتم. اون موقع هایی که هنوز انقدر معروف نشده بود، من میثاق می رفتم. 

برایم نوشت خب به هر حال تیریپ فکری تو به امثال حاج میثم و استاد پناهیان نمیاد. برایش استیکر خنده فرستادم. اولین فرق ما در همین بود که من میگفتم مطیعی و آقای پناهیان. او می گفت حاج میثم و استاد پناهیان :D

حرفی که می زد بیراه نبود. من خیلی وقت ها با آن ها کنار نیامده ام. 

حالا این همه قصه بافتم که چه ؟

که بگویم من امشب اصلا قرار نبود بیدار بمانم، یک. اصلا قرار نبود آن دعا را سرچ کنم، دو. اصلا قرار نبود سخنرانی گوش کنم، سه. تازه اگر قرار به سخنرانی گوش دادن به میل خودم هم می بود باید طبیعتا می رفتم سراغ حاج آقای عالی نه حاج آقا پناهیان، این چهار.

این چهارتا دلیل را داشته باشید برای پاراگراف بعدی. 

اول سعی کردم توی سایت های دیگر چیز هایی بخوانم. بعد دوباره دو دل برگشتم و گفتم حالا بذار ببینیم پناهیان چی گفته. ضرر که نداره ... بعد برگشتم و سایت اول را باز کردم. همانی که از پناهیان بود. شرحی بود بر این دعا، از فاطمیه ی سال 93. نیم ساعت بود. دانلودش کردم. قولی که کله صبح به خودم داده بودم را کنار گذاشتم و گوش دادم.

بعد که تمام شد، فکر کردم این فایل از فاطمیه ی 93، رزق فاطمیه ی 98 من بود. دعایی که سه چهار ماه پیش خوانده بودم و سه چهار ماه آن را مزه مزه کرده بودم، امشب کمی برایم جدی تر شد ...

رزق من امشب این سخنرانی بود ...  تقدیم به شما ( 

۴ نظر ۰۸ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۰۲
پرواز ...

به سر سلامتی وطن ...

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۸، ۱۰:۴۳ ب.ظ
۰ نظر ۰۲ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۴۳
پرواز ...

13 دی 98 ...

جمعه, ۱۳ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۴۷ ب.ظ

کان یلزمنا قلوب اکبر؛ کی تتسع لکل هذا الاسی ... 

 

۱ نظر ۱۳ دی ۹۸ ، ۲۲:۴۷
پرواز ...

دستور العمل 9 دی ماه 98

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۵۰ ب.ظ

نباید یه طوری زندگی کنیم که نشه ازش یه قصه دراورد. آدمای زیادی اومدن و بدون اینکه یه قصه ی پر ملات بسازن، رفتن...  آدمای بی قصه بعد رفتن شون می میرن. باید قصه بشیم. قصه ی شبای بلندِ بچه ها. قصه ی شبای نگذشتنی ِ آدم بزرگای ِ درمونده. باید اون قصه ای بشیم که مامان بزرگ، بابابزرگا از تعریف کردنش واسه نوه هاشون لذت ببرن. لذت ببرن و همزمان آروم بغض کنن. بچه ها ولی بخندن و تو عالم بچگی شون هیچ وقت نفهمن که چرا بابا بزرگ، مامان بزرگ شون توی اون داستان خنده دار بغض کردن... ما باید قصه بشیم. و الا بعد رفتن مون، می میریم. من دوست ندارم بمیرم. 

۰۹ دی ۹۸ ، ۱۲:۵۰
پرواز ...

a repeated endless story

چهارشنبه, ۴ دی ۱۳۹۸، ۰۵:۵۵ ب.ظ

پی نوشت : 

داستان نوشتن، حال جدید من است. که انگار تنها فرونشاننده ی آتش ِ این روزهاست ... طولانی اند و حتما از حوصله خارج. ولی اگر خواندید، دوست دارم نظرتان را بدانم.  اما نظری تائید نخواهد شد. :)

 

۰ نظر ۰۴ دی ۹۸ ، ۱۷:۵۵
پرواز ...

هُش دار !

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۵۰ ب.ظ

می گفت : سال، زودتر از روز و هفته می گذره ...

 

۲۴ آذر ۹۸ ، ۱۹:۵۰
پرواز ...

سوختن

چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۱۹ ب.ظ

تو را خواهم بوسید. در دل ِ معرکه. پیش چشم همه لبانم را به خون جاری بر شقیقه ات آغشته خواهم کرد...همگان خواهند دید که بی اعتنا به هزار هزار لوله ی تفنگ قراول رفته به سمت خودم، با لبانی به رنگ خون ِ تو، صورت نازنین تو را پیش چشمان همه ... پیش چشمان هر محرم و نامحرمی، خواهم بوسید. من این درد ها را جاودانه خواهم کرد. من آن بوسه را، من آن خونین بوسه را، از ازل با خودم آورده ام تا با رساندنش به صورت ِ نازنین تو به ابد ببرمش ... و تو چه می دانی که این بوسه ی خونین ماموریت ِ زنانه ی من از این دنیا بود ... از من جزء عشق نطلب. که اگر چیزی دیگر بخواهی، مرا خوب نشناخته ای ... از من اگر رفتن بخواهی، مرا خوب نشناخته ای ... از من اگر نماندن بخواهی، مرا خوب نشناخته ای ... از من اگر زیستن بی خودت را بخواهی، مرا خوب نشناخته ای ... از من وفا بخواه جانان. از من ماندن بخواه. از من نرفتن بخواه. به مثال همه ی مردان ِ عالم، نگو که هزار چشم به تماشایم نشسته اند که ابرم به باران بنشیند. به مثال همه ی مردان عالم از گریه منعم نکن... نترس که پای ِ خون ِ جاری شده از تنت، گریه کنم و ذلتی زنانه پای مردانگی ات بنشانم ... از من نگریستن نخواه. تو کار خودت را کن مرد. بگذار من زنانه کنار تو به گریه بنشینم. بگذار خاک از اشک من سیراب شود ... خواهی دید ... خواهی دید این اشک ها، در دل ِ این خاک ِ زمستان زده، بهار را به رستاخیز فرا خواهند خواند.  خواهی دید که هزار هزار هزار ارغوان، از اشک های من از زمین سر بر خواهند آورد. آرام باش ... آن ها بیهوده ایستاده اند. بخواهند نخواهند، با تو آمدنی ام... اصلا آمده ام که این آخرین لحظاتت را با تو بمیرم. چه آن نیم هلالی که شما ماشه صدایش می زنید را بچکانند، چه نچکانند ، من آمدنی ام. تنگ دل ِ دل ِ تنگ ِ من نباش. گفته بودمت. آن روز نخستین. گفته بودمت من آن شقایقم که با داغ زاده ام ... این روز ها در هر شب ِ زندگی من جریان داشتند. تو را نه حالا ... که سال هاست، سال هاست در خواب و بیداری با این صورت ِ به خون نشسته تماشا کرده ام. تو را نه حالا ... که سال هاست بر زمین افتاده میان ِ این گرگ ها دیده ام. سال هاست کابوس ِ هر شبم دویدن است و نرسیدن به کنارت. سال هاست کابوس ِ هر شبم، نبوسیدن ِ لحظه ی آخر است. سال هاست کابوس ِ هر شبم نمردن است، در لحظه ی جان دادن ِ تو... حالا منعم نکن از ماندن. منعم نکن از بوسیدن. منعم نکن از مردن. نگذار درخت ِ زندگی، حسرت میوه بدهد ... حالا که خودت مردانه جان می دهی، منعم نکن از زنانه جان دادن ... گفته بودی سینه ات سپر ِ هر گلوله ای ست که عشق را نشانه رفته باشد. گلوله نشو به سینه ی خودت و مرا منع از بوسیدن نکن. آغوش بگشا که این دم آخر را نبازیم ... گور پدر ِ هر قداره کش ِ تفنگ به روی ِ عشق کشیده ای ... آغوش بگشا جانان من، که به لطف آن ها که به سمت مان نشانه گرفته اند، وصل هرگز بدین اندازه به ما نزدیک نبوده است. 

 

 

...

...

...

 

هر کس که بر سرش زده با عشق سر کند // باید هوای داشتن دردسر کند // اصلا چگونه شمع در این گوشه ی اتاق // شب را بدون صحبت پروانه سر کند // دیدی که خون نا حق پروانه شمع را // چندان امان نداد که شب را سحر کند ؟ // افتاده اند در بغل هم دو سوخته // دیگر کسی نمانده کسی را خبر کند // باید هر آن کسی که پی وصل می رود // تا مرز سوختن بتواند خطر کند...

۲۰ آذر ۹۸ ، ۲۱:۱۹
پرواز ...

status

يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۷ ب.ظ

"  ای ایران، ایران " ِ محمد نوری را گوش می دهم و گریه می کنم.. به پهنای صورت .. هایاهای ..

۱۰ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۷
پرواز ...

An unthinkable story

جمعه, ۸ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۹ ب.ظ
۰۸ آذر ۹۸ ، ۲۳:۵۹
پرواز ...

دستورالعمل هفت آذر ۹۸

پنجشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۴۲ ق.ظ

 

ما حق نداریم به خیل خیال‌بافان رویا ساز بیکاره بپیوندیم.

نادر جان ابراهیمی

۰۷ آذر ۹۸ ، ۱۱:۴۲
پرواز ...

...

دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۱ ب.ظ

 

 

هنوزم فکر می کنی نومید نتوان بود از او ...؟ 

 

 

۰۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۱
پرواز ...

بغض‌های شبانگاهی

چهارشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۵۲ ب.ظ

 

از کوتهی ماست که دیوار بلند است ...

 

 

۰۸ آبان ۹۸ ، ۲۰:۵۲
پرواز ...

مهربونی ای عشق ...

شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۲:۰۶ ب.ظ

یک. با زهرا قصد کلکچال ‌داشتیم. توی پارک جمشیدیه که بودیم ناگهان باران سختی گرفت. تجهیزات نداشتیم‌. چون در عرض چند دقیقه تبدیل به دو موش آب کشیده شده بودیم کوه را کنسل کردیم. عوضش قرار پیاده روی در پارک گذاشتیم. اواخر قدم زدن هایمان، زیر یکی از آلاچیق‌ها یک پیرمرد و پیرزن دیدم که کیپ ِ هم نشسته بودند. پیرزن در نیم‌حلقه ی دست پیرمرد، تکیه‌اش را به او داده بود. حرفی نمی‌زدند. به تماشای باران نشسته بودند. ساعت نهِ صبح بود و معلوم بود کوهشان را رفته اند و برگشته‌اند. یک اسپیکر همراهشان بود. گذاشته بودندش کنار کوله های کوه‌نوردی که یکی شان آبی بود و یکی شان قرمز و چفت هم تکیه‌ داده بودند به هم. از اسپیکر آهنگی از محسن چاووشی پخش می‌شد. با بلند ترین صدای ممکن. مهربونی ای عشق .. نازنینی ای عشق .. آخرین تیکه‌ی این جورچینی ای عشق ..
تا به آن لحظه، هیچ وقت از صدای چاووشی لذت نبرده بودم. 

 

 

دو‌. رفتیم آن قسمت صحنه تئاتر خیابانی پارک. هیچ کس نبود. باران هنوز بی امان بود. به زهرا گفتم برود وسط صحنه بایستد و برایم شعر بخواند. من ایستادم در ردیف آخر. آن بالای بالا. زهرا پایین رفت و روی صحنه ایستاد. از آن پایین داد می‌زد و سعدی می‌خواند. آن غزلش که می‌گفت : گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم، چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی... لذت عجیب و غریبی بردم. نوبت به من رسید. زهرا آمد جای من ایستاد. من رفتم آن پایین. و شعرم را داد می‌زدم که صدایم به زهرا برسد ... شعری خواندم که هیچ وقت مدلش را برای دیگران نخوانده بودم. ولی هوا می‌طلبید آن چنان شعری بخوانم. شعر را حفظ نبودم. از روی موبایلم می‌خواندم. زهرا فیلم می‌گرفت. وقتی رسیدم به بیت ِ " بیت تا بیت فقط فاصله کم می‌کردی // شعر می‌خواندم و محکم بغلم می‌کردی // پی تاراندن غم های جدیدم بودی // نگران من و موهای سپیدم بودی // نگران بودی یک مصرع غمگین بشوم // زندگی لج کند و پیر تر از این بشوم " صدایم کمی می‌لرزید ... نمی‌دانم در فریاد هایم معلوم می‌شد یا نه. نمی‌دانم ارتعاش صدایم به زهرا که آن دور ایستاده بود می‌رسید یا نه ... باران شدید بود. صدای کلاغ ها هم می‌آمد. شاید نمی‌رسید ... وقتی رسیدم به آن بیتِ " بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود // بغلم کن که خدا دور تر از این نشود " احساس کردم چیزی نمانده به شکستن بغض ولی خیالی نبود ... باران بود ... 

خیسِ خیس بودم. از فرط فریادهای زده، سبک سبک هم ...

 

۴ نظر ۰۴ آبان ۹۸ ، ۱۴:۰۶
پرواز ...