... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


...

جمعه, ۲۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۵ ب.ظ

خراب و دل تنگ ِ تک تک ِ آن قدم هایی که مرا به تو ، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می کردند ... 

ه م ی ن  ... 



پ.ن 1:

حذف شد. 


پ.ن 2: 

سنجاق به پست هایی که باید برای اربعین می نوشتم و ننوشتم... 


پ.ن 3:

استاد گفت مدتی ننویس ... 


پ.ن 4 :

هیچ نظری در این پست تائید نمی شود. 

ریزه کاری ها

چهارشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۲۲ ب.ظ

یک. دیر وقت بود که رسیدیم. حوالی ساعت یک ِ شب. من آخرین نفری بودم که وارد ِ ورودی ِ آپارتمان شدم. در را بستم و چک کردم تا مطمئن شوم خوب بسته شده. کنار پدر ایستادم تا آسانسور بیاید. بابا نگاهی به در انداخت و به سمتش رفت. گفتم خوب بستمش . چیزی نگفت.

در را باز کرد ، بیرون رفت و آقای ِ نگهبان را صدا زد. گفت :

" حاج آقا یکی دو ساعت دیگه هوا سرد تر می شه ، من درو نمی بندم ، می ذارمش رو هم. سرد تر که شد بیا داخل لابی . این جا شوفاژ روشنه.  "

بعد جواب ِ تشکر ِ نگهبان را داد و آمد داخل. زبانه ی در را دستکاری ِ کوچکی کرد و در را روی هم گذاشت. توی آسانسور داشتم نگاهش می کردم و فکر می کردم که من در را خوب چفت ِ هم کردم که یک وقت دزد نیاید ، بابا رفت بازش کرد که نگهبان یخ نزند ... داشتم فکر می کردم مگر زیر دست ِ خودش بزرگ نشده ام ؟ پس چرا اصلا حواسم نبود که سرد است ... که داخل " برای هیچ کسی " شوفاژ روشن است در حالی که چند نفر، آن بیرون دارند یخ می زنند ... چرا انقدر تفاوت نگاه داشتم با پدر ... ؟!  باورت می شود بگویم ساعت یک ِ شب کشید به دو ِ شب ، به دو و نیم ِ شب و من هنوز داشتم فکر می کردم، ظرافت های لازم ِ زندگی ِ درست را ندارم ... ؟!



دو. بابا کنار جاده نگه داشت. رفته بود سوپر مارکت که خرید ِ مختصری برای سفر کند. من از پنجره داشتم بیرون را تماشا می کردم. حواسم جمع ِ سگی بود که داشت یک زمین ِ خلوت را می گشت و می گشت و بو می کشید و بو می کشید ... مامان گفت اون سگو می بینی ؟ گفتم آره . گفت:

" ماده سگه ... الآن توله داره. داره دنبال غذا می گرده برای توله هاش. "

گفتم : آخی بیچاره. اینجا که هیچی پیدا نمیشه که ... 

مامان سرش را به عقب چرخاند. یک ساندویچی سر راهی آن جا بود. گفت : 

بپر پائین از اون ساندویچی سوسیس بگیر ، بعدم آروم بنداز جلوش. حواست باشه ها. ماده ها وحشین. 

با مختصر ترسی از جمله ی آخر مامان ، از ماشین پیاده شدم. در را به حالت ِ عادی ِ همیشه بستم. اما لازم بود آرام تر ببندمش. خیلی خیلی آرام تر.می گویم لازم بود، چون به محض ِ بسته شدن ِ در ،سگ ماده که فاصله ای با ما نداشت ، یک لحظه سمت مرا نگاه کرد و بعد که من راه افتادم به سمت ساندویچی پا گذاشت به فرار ... ایستادم ، تماشا کردم. تا جایی که ممکن بود از من دور شد. 

سوار شدم. گفتم مامان در رفت که ... گفت آره، باید درو آروم می ذاشتی روی هم مامان! به خاطر این که بچه دارن ، در عین وحشیت شون ، جون ترس هم می شن. 

سر جایم نشستم. بابا داشت می آمد. رفته بودم توی خودم ... تا آخر ِ سفر ، گه گدار ، به آن سگ فکر می کردم ... و به زمختی که من از خودم نشان داده بودم ... به سگی که با حواس ِ جمع مادر می شد گرسنه نماند و به منی که بی حواس ، او را گرسنه رانده بودم ... 



سه. سید عباس موسوی، دبیرکلِ آن قدیم های ِ حزب الله لبنان ، یک بار از جاده ای رد می شده که گربه ای در آن مشغول غذا خوردن از کیسه ای بوده. یکی از راننده های ِ همراهش ، بوق می زند و آن گربه می ترسد و از خوردن دست می کشد و فرار می کند ... بعد که می رسند راننده  را صدا می زند و می گوید اگر آن گربه، توی قیامت از من بازخواست کند چه باید جواب بدهم؟ ( یا یک همچین چیز هایی ، چون من سیزده به در این مستند را دیده ام و درست یادم نیست. ) به خاطر گربه ای به راننده اش می گوید مرا توی ِ آتش ِ جهنم نیانداز ...

مستندی که در مورد این شهید است ، اسمش " زندگی ِ خوب، مرگ ِ خوب " است. به شدت پیشنهادش میدهم. سر جمع فکر نمی کنم چهل دقیقه هم باشد اما ، مطمئن باشید تاثیر خوبی توی ِ زندگی دارد. اقلا قول میدهم برای چهل دقیقه حال تان را خوب می کند وقتی نامه های ِ عربی که برای ِ همسرش نوشته را بخوانید ... وقتی ظرافت های ِ روحی اش را ببینید ... وقتی نوع ِ متفاوت ِ برخورد هایش را ببینید ...

این مستند را ببینید و باور کنید فقط کسی می تواند درست زندگی کند که پر از ظریف کاری باشد ... و فکر نمی کنم این جا کسی شک داشته باشد که فقط کسی می تواند خوب بمیرد ، که خوب زندگی کرده باشد ... 


( شاید باورتان نشود ولی من این مستند را وقتی دیدم، که نشسته بودم روی ِ یک درخت ِ بلوط ِ کهن سال. با یک فاصله ی خوبی از زمین ... هندزفری را فرو کرده بودم توی گوشم و از صدای ِ شلوغی های اواخر ِ روز ِ سیزده به در ِ فک و فامیل دور شده بودم و مستند را با جان و دلم می دیدم و حظ می بردم. ) 


از اینجا ببینید. 

The last solution

شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۶ ب.ظ

این جا فرصت نمی شود. ولی به خودم قول داده ام، یوم القیامه از خدا بخواهم کمی حسابرسی ام را به تاخیر بیاندازد تا توی آن جمعیت بگردم و پیدایت کنم و همه ی حرف هایی که از دنیا توی دلم باقی ماندند و روی روحم رسوب کردند را بزنم ...

دیر است؛ میدانم ... لکن چه چاره؟ 


وصله ی ناجور ...

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۵ ق.ظ

به تاریخِ بالای ِ صفحه ی موبایلم نگاه می کنم. شانزده آذر ... چند بار با خودم تکرارش می کنم. آشناست انگار ...  sms هایم را چک میکنم. پیام آمده دانشجوی گرامی، خانم ِ ... به مناسبت روز دانشجو ، از تخفیف بیست درصدی کتابفروشی ِ ... بهره مند شوید. صفحات مجازی را ورق می زنم. دانشگاه برنامه دارد. ریز برنامه ها را نگاه میکنم. استندآپ کمدی با اجرای فلان کَسَک ! اجرای زنده ی موسیقی با اجرای ِ فلان خواننده ! و الخ ... ! بالا می روم ، پائین می آیم همین چیز ها دستگیرم می شود. یادم می آید روز ِ دانشجو ، روی میز های سلف، گلدان می گذارند و یک شاخه رز. توی ظرف های ِ غذا هم یک پرتقال.

به تاریخ نگاه می کنم. شانزده آذر ... چند بار با خودم تکرارش می کنم. به سال های گذشته فکر میکنم. چه طور گذشته ؟ استاد آمده سر کلاس، روز دانشجو را تبریک گفته ... بعد یکی از خوشمزه های کلاس گفته استاد به مناسبت روز دانشجو نه و نیم رو ده می دید ؟ بعد دیگری اضافه کرده استاد بیست و پنج صدم هم بدید راضی ایم به خدا. و بعد ما هم خندیده ایم الکی الکی. بیشتر فکر میکنم. لابد جلوی ساختمان ِ ایثار ، یک تریبون آزاد هم گذاشته اند من باب ِ مشکلات دانشجویی ! که یک سری یک چیز هایی می گویند و یک سری هو می کشند و یک سری کف می زنند و تشکل هم به خیالش ، پند ِ تریبون آزاد ِ رهبری را عملی کرده ، از خود راضی ، فردا توی نشریه اش انعکاس می دهد ... 
فکرم می رود پیش ِ انجمن اسلامی. پیش ِ بسیج. که الآن حتما توی هول و ولای ِ برگزاری ِ مراسم اند ...  من از هر دو گروهشان خبر دارم. می دانم که الآن دارد توی ِ اتاق ِ فکر ِ انجمن می گذرد که یک کاری کنند که نو باشد و بچه ها را جذب کند و هر طور شده از برنامه ی بسیج سَر تر برگزار کنند و بسیج هم دارد طوری برنامه می ریزد که پوز ِ انجمن را بزند و برنامه اش جذاب تر باشد و قص علی هذا ... 
بسیج که پولدار تر است لابد آمفی ِ امام را می گیرد و برنامه ی انجمن می رود آمفی ِ فنی. به نشریات شان فکر میکنم. که یحتمل متن های طنز خواهند نوشت در مورد دانشجو. می دانی ؟ این روز ها فقط بازار ِ طنز ، مشتری دارد ... و غریبه که بین مان نیست ؛ بگذار راحت بگویم که این لغت " دانشجو "  محتوای طنزی در خودش دارد این روزگار ... آخر کدام دانش ... ؟ کدام جو ... ؟
بیشتر فکر میکنم. به شانزده آذر ها ... توی سرم می گذرد سه سال گذشته از سال هایی که سیزده آبان را جشن می گرفتیم. آن جا هم همین طور بود. نمایش و سرود و استندآپ کمدی و ... جواب ِ یکی از خوشمزه های کلاس با مضمون ِ" خانم ، بیست پنج صدم بدید به همه ی بچه ها " در جواب ِ تبریک ِ روز دانش آموز ِ معلم های مان...
به سه سال دانشجویی فکر میکنم.به چشیدن ِ طعم ِ تشکل های دانشگاه و به خروجم از همه ی گروه ها و رد کردن ِ همه ی پیشنهاداتی که از سمت تشکل ها به سمتم می آمد ... از هیچ کدامشان احساس پشیمانی نمی کنم. حتی ذره ای ...
به سه سال دانشجویی فکر میکنم. به سه سال دور ِ باطل ... به آن شعر ِ شهریار که یک مصرع وسطش داشت که می گفت " این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ... ؟ " یادم به آخرین باری می افتد که با استاد مان از شرایط ِ رفتنِ  از ایران حرف می زدیم. به همان باری که تمام راه ِ برگشت را با خودم درگیر بودم که از ایران رفتن ؟ به خاطر دانشگاه از ایران رفتن برای تویی که به خاطر ایران رفته بودی دانشگاه ؟ 
به شانزده ِ آذر فکر میکنم. به همه ی آرمان هایم ... به همه ی رویاهای بر باد رفته ... به همه ی امید های به بار ننشسته ... به همه ی کوفتگی های روح ... به همه ی از پا نشستن هایم ... به شانزده آذر فکر میکنم. هیچ ارتباطی بین خودم و این روز دستگیرم نمی شود ... سنگینی ِ تاریخ را روی ِ قلبم احساس می کنم ... ناخودآگاه لپ تاپم را باز میکنم و مرور گر را بالا می آورم. بعد از مدت ها ... بعد از مدت ها ... بعد از مدت ها ... khamenei.ir را تایپ می کنم. می خوانم : 
 
«اوّلین فریضه‌ی دانشجویی عبارت است از آرمان‌خواهی.» 
 پیگیری آرمان‌ها و تکرار و پافشاری بر آنها موجب گفتمان‌سازی و اثرگذاری بر مراکز تصمیم‌گیری مدیریّت کشور خواهد شد. 
 
جمله را می خوانم و برمیگردم و باز از نو می خوانم. دوباره .. سه باره ... چهار باره ... به کلمه ی آرمان که فکر میکنم آن شعر نیما توی سرم رژه می رود ... نازک آرای ِ تن ِ ساق گلی // که به جانش کشتم // و به جان دادمش آب // ای دریغا به برم می شکند // دست ها می سایم تا دری بگشایم // بر عبث می پایم ... 
به آرمان فکر میکنم ... به شانزده آذر 1332 ... به خون ... به شانزده آذر ِ 1397 ... به استندآپ کمدی ... به خودم ... که وصله ی ناجورم به تن ِ این تاریخ ... یادم به امام می افتد. بعد از امام هم به امام موسی صدر و جواب ِ نامه اش به آن دانشجوی ِ لبنانی ِ از وطن رفته ...  به شهید بهشتی ... به آن صحبت ِ دانشجو موذن جامعه است ... تا می آیم فرار کنم، راه ِ فرارم بسته می شود؛ وقتی بلافاصله یادم می افتد که خدا ، ابراهیم را که شکوه کرده بود از این که صدایش به جایی نمی رسد ، پند داده بود که " علیک الاذان و علیَّ البلاغ ... " 
کسی ، کنار ِ گوشم زمزمه می کند : اولین فربضه ی دانشجویی عبارت است از آرمان خواهی ... 
خواب در چشم ِ ترم می شکند ... 
 
 

 

و قرار ها ...

و قول ها ...

و قرار ها ...

و قول ها ...

و قرار ها ...

و قول ها ...

 

 

 

و آخرین روز ...

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ

ششمین روز از آن هفت روز

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ

پنجمین روز‌ از آن هفت روز

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۹ ب.ظ

چهارمین روز از آن هفت روز

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

سومین روز از آن هفت روز

جمعه, ۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۹ ب.ظ

دومین روز از آن هفت روز

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

ماجرای ِ هفت روز ... قسمت صفرم!

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۵۳ ب.ظ


آخرین جرعه ی این جام ِ تهی ...

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۳ ق.ظ

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...



  • پرواز ...

من و اربعین کربلایت ...؟! مگر میشود باور من ... ؟

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۴۶ ب.ظ


این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت ...


قدر بیست و یک سالی که زندگی کرده ام، از این چند روزِ سفرم حرف دارم...