... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

رمضانیه 2

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۱۶ ب.ظ
دلم هوا کرد قرآن را از سوره ی مریم ات شروع کنم و با همین صدای سرماخورده ی گرفته ، با همین دل ِ گرفته ، بلند بلند بخوانمش . آن قدر ، که وا شود این دل ... راستش به هوای آن جاهایی که میگویی " هُوَ عَلَیَّ هَیِّن " دلم هوا کرد از مریم آغاز کنم ... 
به هوای آن که خاطره ی تمام نتوانستن هایم را ، تمام نکردن هایم را ، تمامِ نشدن هایم را ، تمام ِکم آوردن هایم را بریزم توی ِ دل ِ همین آیه و امیدم را گره بزنم به کلمه به کلمه اش تا ببینی هر قدر که از خودم ناامیدم به لطف تو امیدوارم ...
خدایا ! 
نکند رمضانت بگذرد و 
این حال بد من نگذرد ... نکند خدایا ...

رمضانیه !

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۵۸ ب.ظ
مرا ببخش ...
مرا ببخش که در برابرت هیچ وقت جز " ببخش " هیچ حرف دیگری نداشتم که بزنم ... 



آقا لعنت به غرور ! لعنت !

يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

هزار دلیل واسه برگشتن هست ، یه دلیل واسه برنگشتن.

.

.

.

.

آقا لعنت به غرور ! لعنت !

  • پرواز ...

از رنجی که می بریم

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۴۹ ب.ظ

...people do not hurt us , our hopes from them hurt us


امروز که اتفاقی به این جمله رسیدم، یاد یکی از نوشته های چند ماه پیش خودم افتادم :

این روزها فکر میکنم داشتن اطرافیانِ زندیق اما صدیق می ارزد به بودن این آدم هایی که از اسلام فقط یک ظاهرش را پذیرفته اند. اقل خواصش این است که انتظاری از آن زندیق نمی رود ، چه حتی دروغی هم ببندد... فریبی هم به کار گیرد ... خنجری هم در کمرت فرو کند ...
چیزی در تو نمی شکند ، چون انتظاری نبوده از اولش ... 




آسیمگی ها ...

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۲ ب.ظ

روز های عجیبی را می گذرانم. تنها گیر کرده ام در ازدحام عجیب ِ آشنایان ، فکر ها ، کار ها. دیگر نه خواب آرام دارم ، نه بیداری ِ آرام.

لحظه ی از خواب بیدار شدنم لحظه ای است که فکر می کنم ذهنم زیر فشار ِ خواب ها و کابوس ها بریده و لاجرم راهی پیش رویش نمانده الا بیدار شدن. در چند ثانیه ی اول بیداری ، فشار عجیبی را روی سلول به سلول ِ مغزم احساس می کنم. آن قدر که دلم می خواهد کاسه ی سرم را برش دهم و مغزم را لای دو دستم فشار بدهم که آرام بگیرد. در همان چند ثانیه ی اول بیداری تمام خواب ها به یادم می آیند. بیراه نیست اگر بگویم هر خواب ِ این شب هایم 100 کاراکتر دارد. می توانم اسم صد نفر را بنویسم که در خواب هایم هستند... 

روز های عجیبی را می گذرانم. همه جا هستم و هیچ جا نیستم. دانشگاه ، مدرسه ، خانه ... امروز استاد می گفت خانم شما کجایید که کلاس هاتون رو نمیایید ! حضور و غیاب نمی کرد... دلم خوش بود که قیافه ام یادش نمانده. اما امروز دیدم که حساب نیامدن هایم دستش است. ترم رو به تمام شدن است و من فقط سه یا چهار چهارشنبه دانشگاه بوده ام... هر چه قدر فکر کردم که تایم هایی که کلاس نرفته ام کجا بوده ام ، به هیچ نتیجه ی درستی نرسیدم. مثل آن روز که دیر رسیدم خانه.  مغزم آن روز هم رو به انفجار بود. بدون آن که لباس هایم را عوض کنم روی مبل کنار پدر نشستم و منتظر شدم تا حرفی بزند ، که حرف بزنم ... که خفه نشوم ... بابا که گفت : تعریف کن ببینیم کجا بودی ؛ هر چه عقب رفتم می دیدم این چند ساعت اخیر هیچ جای معینی نبوده ام. آخرین جایی که در خاطرم آمد را گفتم ! دانشگاه تهران ؛ هم اندیشی دکتر زیبا کلام . بابا پرسید صادق ؟ گفتم سعید ! 

بابا ادامه نداد . من در ذهنم عقب رفتم... از دانشگاه پیاده راه افتاده بودم. کمی راه رفتم. کمی در ایستگاهی منتظر اتوبوس خطی ماندم. بی آن که مقصد اتوبوس برایم مهم باشد سوار شدم. دم ِ مترو پیاده شدم. با مترو به نزدیک خانه رسیدم. و تا توانستم راه ِ خانه را کش دادم. راه تاکسی رو را پیاده آمدم.که فقط بیشتر قدم بزنم... که از حجم عصبانیت ام کم کنم... بابا پرسید خوب بود ؟ خندیدم. گفتم استرس داشت ! پرسید چرا ؟ گفتم فکر میکردم همایش است. رفتم دیدم توی ِ اتاق شورا ست. من بودم و بیست نفر دانشجوی ِ دکترای حقوق و علوم سیاسی و جامعه شناسی ! یک صندلی خالی بود. درست رو به روی دکتر زیباکلام. اجبارا همان جا نشستم. مدام چشم در چشم بودیم و من شرمنده بودم از این بابت که بعضی حرف هایش را نمی فهمم ...! 

بابا پرسید از چه گفت حالا ؟ عصبانیت ِ خوابیده ام برگشت. ناآرامی ِ آرام گرفته ام برگشت. گفتم از دزدی ! لبخند تلخی زد. حرفی نداشت که تحویلم بدهد. حرفی نداشتم که بزنم. به اتاقم خزیدم. به غار این روز هایم ... 

روز های عجیبی را می گذرانم. بر جاده های آبی سرخ را می خواندم ، که تذکره اندوهگینان را شروع کردم. که عبدالله را نزدیک به خودم دیدم و شروع کردم. تذکره اندوهگینان را گذاشته ام روی میز ، دو فصل آخرش مانده فقط . کمی از خاطرات شهید عراقی را خواندم، که دلم خواست دوباره نامه های بلوغ را ورق بزنم. از این کتاب به آن کتاب. از این حال به آن حال. ترکیبی از میل ِ به همه چیزم و در عین حال بی میل به همه چیز !!! 

مقابل خودم شرمنده ام. بابت ِ حجم ندانسته هایم. بابت تلاش نکردن هایم. بابت ِ خوابیدن هایم. بابت ِ نشستن ها و زل زدن هایم به دیوار . بابت ِ بی انگیزگی هایم. مقابل خودم شرمنده ام. بابت سِنی که لایقش نیستم !

این روز ها فقط منتظر ماه مبارکم. بی " هیچ " توشه ای از رجب ، از شعبان ، منتظر ماه مبارکم. بی حتی چشیدن ِ یک شب حال ِ خوش ِ این دو ماه ، منتظر ماه مبارکم. به چه امید ؟ نمی دانم... فقط می دانم منتظر ماه مبارکم. تو مرا این طور رها نمی کنی. یعنی که ظن من به تو این نیست که این طور رهایم کنی خدایا... 

دوم

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۸ ب.ظ
یحتمل
عاشق نبویم
که غم لشگر انگیخت و خون ما را ریخت ... 

اول ...

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۲۷ ب.ظ
پیش از این ها تصور میکردم به وبلاگ نویسی معتاد شده ام اما در این دو ماه کناره گرفتن فهمیدم نیستم. فهمیدم وبلاگ نوشتنم از روی عادت نیست...
عمرم اگر به دنیا باشد ، باز هم وبلاگ می نویسم. دیگر نه به هزار دلیل ِ گذشته ... که فقط به یک دلیل !
من وبلاگ نویسی را دوست دارم و دلم می خواهد توی این دنیا اقلا یک کار دوست داشتنی انجام دهم... پس می نویسم!

...
..
.

بسم الله ...