... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری ...

سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ق.ظ

یاد روزای نه به انتظار یاری ، " نه ز یار انتظاری " بخیر ...

 یاد ِ چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها منِ شجریان هم ... 

  • پرواز ...

از سری مناجات !

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ

پر هیجان پرید وسط ِ گپِ آرام من و مامان و با شوق و ذوق ِ تمام گفت بیایید ! بیایید ! و بعد هم رفت وسط ِ هال و دراز کشید و موبایل اش را گذاشت روی زمین و گفت بیایید با هم ببینیم. بعد یوتیوبش را باز کرد و شروع کرد به پلی کردن طرز پخت غذاهای بی اندازه خوشگل و به نظر خیلی خوشمزه. 

مامان بعد از پنج دقیقه بلند شد و رفت دنبال کارهایش و ما دو نفر همچنان به مدت نیم ساعت در حال تماشا بودیم و با آب و تاب تصمیم می‌گرفتیم که عید فطر کدام یکی اش را به عنوان ناهار بخوریم. آخر سر هم که توی آن هزار راهی خوشگل ترینش را انتخاب کردیم ، دیدیم توی محتویاتش نوشته red wine ! 

و مرحله‌ی اول دستور پختش هم این طور بود که گوشت را باید توی شراب می‌خواباندیم و آخ که نگویم چه چیز به‌نظر ترد و خوش خوراکی از آب در‌می‌آمد این لعنتی.

ببین ما داریم از چه چشم می‌پوشیم ، روا نیست ببری‌ مان جهنم. باور کن روا نیست .

...

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۶ ب.ظ

میگفت:

 امیرخانی دروغ می‌گفت. ما هم یک عمر باور کردیم تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می‌شود دل است ...والله که این طور نیست. اقلا برای ما این‌طور نبود... بعد لرزیدن ...

  • پرواز ...

همسر ایده آل !

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ق.ظ

ساعت یازده و نیم شب خاله برایم یک پیام صوتی ۴ ثانیه ای فرستاد که با این وضعیت فیلترینگ ۴ ساعت طول کشید تا دانلود شود!

پس از یک ساعت انتظار کشیدن بالاخره دانلود شد. دیدم کیان است که دلش برایم تنگ شده و پیام فرستاده که " لعنت به لوحت " ...

آخرین فحشی ست که یاد گرفته. اولین بار که از زبانش شنیدم جوری ذوق کردم که خودش کُپ کرده بود. فکر میکرد " دوستت دارم " ی چیزی معنی میدهد که من انقدر به آن خندیده بودم و به خاطرش ذوق کرده بودم. او هم برای همین مدام تکرارش میکرد.

کیان ، یک بار گفته بود که میخواهد داماد بابای من شود و خاله بزرگه ام زده بود توی پَرَش که مرا به کس کسانم نمیدهند، به همه کسانم نمی دهند شاه بیاد با لشکرش ، شاهزاده ها دور و برش ... و انقدر گفته بود که بچه را پشیمانش کرده بود خلاصه ... وگرنه مال من بود ! تو مشتم بود. حالا درست که سه ساله است اما به هر حال بزرگ که می شود ...


 بی معرفت حالا حتی یادش نمانده که یک روز چنین ادعایی کرده ...وگرنه می‌توانست همسر ایده آلی شود که وسط این دل گرفتگی این طور مرا می خنداند ...

همه اش تقصیر خاله است ! 

شب قدر ...

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ق.ظ


.

.

.

همه عالم نگران تا نظر بخت بلند

بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی ...

...

پنجشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ب.ظ

چشم‌های من ، 

هیچ وقت

انقدر ساده پر از اشک نمی‌شدند .‌‌..


  • پرواز ...

فطوبی لمن اطاعه و احبه ...

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۰۴ ب.ظ

جوان ِ پرنشاطی است. جوانی نیست که مثل ما ، روحش رنگ زرد به خودش گرفته باشد ... جوانی نیست که بی حوصلگی مثل تار عنکبوت پیچیده باشد به دست و پایش. در حرکت است ... این طور بگویم که حالِ اردی بهشتی ِ خوبی دارد. 

دیدم یک نفر ازش پرسید از جوونی ت راضی هستی ؟ نگاهی کرد ، تبسمی هم ... و گفت محبت امیرالمومنین تو دلمه ، چرا راضی نباشم ؟ چی می خوام مگه از جوونی ؟ 

قفل شدم روی همین دو جمله ای که شنیده بودم ... 








چی می خوام مگه از جوونی ؟

از خاطرات ...

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ب.ظ

تاریک شده بود هوا. من اما هنوز از این صحن به آن صحن می رفتم ، از این رواق به آن رواق. آن شب ، تنها بودم توی حرم. سال اولِ دانشگاه بود ... نهار نخورده بودم ، شام هم. گرسنه بودم. از سمت شیخ ِ طوسی بیرون رفتم. خیابان خلوت شده بود. دیدم رمق ِ غذا خوردن ندارم. همان جا نشستم. درست کنار ِ باب. هوا رو به سردی می رفت. سرمای خشک ِ مشهد ... فشارم انگار افتاده بود. اما دلم حتی نمی کشید به سوپر مارکت بروم. نشسته بودم به حرم نگاه می کردم. نمی دانم به چه فکر میکردم. خانمی سبد به دست ، جلویم آمد ... با سبدی پر از نان و خرما ! یک ساندویچ به من داد. گرفتم ، تشکر کردم ، اما نخوردم. گذاشتم توی کیفم. کمی دیگر نشستم به تماشا. لابد به حرف هم. لابد به شرح حال هم. لابد به دعا هم. برگشتم توی حرم. معده ام درد گرفته بود. یاد ساندویچ نان و خرما افتادم. از توی کیفم بیرونش آوردم و با ولع خوردم. 

همان سه لقمه ، حریف ِ گرسنگی ِ حاصل از نخوردن نهار و شامم شد. انگار در لحظه گوشت شد ، چسبید به تنم! طعمش ماند زیر ِ زبانم ...

.

.

سال دوم دانشگاه بودم. با راضیه توی خیابان امام رضا راه می رفتیم. پیچیدم توی کوچه ای که فلش زده بود به سمت نانوایی. چند تایی نان خریدم ، راضیه پرسید برای چه ؟ گفتم برای ساندویچ نان و خرما. راضیه سوالش را ادامه نداد. از یک سوپر مارکت رطب خریدیم و یک بسته کیسه فریزر. برگشتیم به محل اسکان دانشگاه. وسایل را پهن کردم روی اپن و دست هایم را شستم و آمدم سر وقت شان. راضیه پرسید خیرات میخوای بدی ؟ نمی خواستم خیرات بدهم. نمی دانستم می خواهم چه بدهم ! نذر هم نبود. هیچ اسم خاصی نداشت. ولی چون حوصله ی توضیح نداشتم گفتم آره. پرسید برای کی ؟ در لحظه پدربزرگم یادم آمد. گفتم برای او. اما برای او نبود. راضیه آمد کمکم. با هم رطب ها را توی نان ها می گذاشتیم و بعد هم هر ساندویچ را توی یک کیسه فریزر می گذاشتیم. نمی دانم شد چند تا ساندویچ. وقت ِ اذان مغرب ، راه افتادیم سمت حرم. سمت باب الجواد. دست من یک کیسه بود پر از نان و خرما ، دست ِ راضیه هم یک کیسه ی دیگر. مردم یکی یکی می آمدند و نان و خرما می گرفتند. همه هم می گفتند قبول باشه ! من اما نذر نکرده بودم ، خیرات نکرده بودم ، فاتحه نداشت ، صلوات هم نداشت. من فقط به یاد ِ سال پیش خودم ، نان و رطب برده بودم حرم. که تنها مانده بودم توی ِ مشهد ِ درندشت و از شدت تنهایی ، میل خوردن هیچ چیزی را نداشتم. 

.

.

نشسته ام دارم فکر میکنم آخرین بار کی مشهد بودم ؟ اما یادم نمی آید. فقط می دانم آخرین بار هم تنها بودم. می دانم این چند بار آخر تنها آمدم پیش شما آقا. تنهای تنها ...

نشسته ام دارم فکر میکنم شما آن شب ، گرسنگی ِ ساده ی مرا دیدید ... حالا نمی شود این شب ها ، حال ِ مرا نبینید ... نمی شود آقا ...

من هنوز هم با این همه غرور به زبان نمی آورم ، اما آن شب ترسیده بودم. شاید خلوتی ِ خیابان شده بود مزید بر علت ِ بی حوصلگی ام که نمی رفتم چیزی بخورم. شما آن شب می دانستید که من تنهایی میل ِ رستوران رفتن ندارم. حالا نمی شود این روز های مرا ببینید ، نگرانی هایم را ببینید ، ترس هایم را ببینید و کاری نکنید. شما گرسنگی مرا دیدید ... روح مرا نبینید؟

آقا ، دل من بدجوری تنگ است . بد جوری دلم هوای مشهد ِ شما را دارد. بدجور آقا. کاش می خواندید مرا ... کاش یک لحظه چشم می بستید به روی این همه اشتباه و می خواندید دوباره مرا. کاش دوباره می رساندیدم به آن نقطه ای از خیابان امام رضا که می شود حرم تان را دید و سلامتان داد. 

من آقا ... دلم نان و رطب می خواهد. دلم باز هم نان و رطب می خواهد. وسط این تنهایی . وسط این شب . دلم نان و رطب می خواهد. همان نان و رطب ِ سه لقمه ای ِ ساده ی حرم شما را هم می خواهد ...

.

.

این نوزده ِ رمضان ، مثل هیچ نوزده ِ رمضان ِ دیگری نیست. وجه مشترک اش فقط همان است که دلم می خواهد بیفتم به جان ِ خیابان ها و تک تک‌شان را قدم بزنم. 

.

.


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود 

تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود ...

...

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ق.ظ

سال اول دانشگاه ، تو هفته ی بدون دخانیات ، دانشگاه پوستر زده بود که " قلیان ها را گلدان می کنیم " . همان هفته اینستاگرام مرحومم را که چک کردم ، دیدم نصف ِ دانشجوهای پسر رفته اند نشسته اند دور هم و سیگار کشیده اند و حلقه داده اند بیرون و هشتگ زده اند که #قلیان_ها_را_گلدان_میکنیم!

با خودم فکر میکردم خب که چه که این طور گارد می گیرند ؟ چرا این طور به مقابله می ایستند حتی در برابر حرف هایی که برایشان خوب است ؟

حالا خودم ، شده ام هم سن ِ پسر های ِ آن سال ِ دانشگاه. هر کس که می ایستد رو به رویم و حرف از مفاهیم خوب می زند ، حرف از عدالت ، انسانیت ، مهربانی ، رفاقت ، دوستی ، تقوا ، انقلاب ، می زند حالم را بد می کند. برایم فرقی ندارد از زبان چه کسی دارم می شنوم ... مفاهیم برایم دور شده اند ، هیچ کسی نیست دیگر که بتوانم باورش کنم ... برای همین در برابرشان گارد می گیرم. حتی خودم ... حتی اگر توی سر خودم فکر عدالت بچرخد ، 100 تا مثال از بی عدالتی های خودم ردیف میکنم و به خودم تشر می زنم که اقلا آزاده باش و از چیزی که پای ِ عمل به آن نمی ایستی ، دم نزن !

آدم هایی که دم از معرفت می زنند را می بینم که هیچ کدام حاضر نیستند پای دیگری بمانند و بعد حالم از نطق های انسانی شان به هم می خورد. 

مدعیان ِ رفاقت را می بینم که چه سریع  با یک لغزش کوچک ، فاتحه ی رفاقت را می خوانند و حالم از مدعیان دوستی و رفاقت به هم می خورد ... 

بچه مذهبی ها را می بینم که زاویه برای خودشان تعیین کرده اند و هی به دیگران برچسب می زنند که " با ما زاویه دارند " و حالم از خودشان و زاویه هایشان به هم می خورد ... 

انقلابی ها را می بینم که ... بگذریم ! 

گرفتار شده ام به آن بی اعتمادی حاصل از شعار زدگی که بچه های دانشگاه به آن مبتلا شده بودند ... 

.

.

پ.ن1:


گفتم می خوام از ایران برم. که آروم شم. که یه خرده ذهنم آروم بگیره. که این همه فکر تو سرم نباشه. که با دیدن این صحنه ها غم عالم و آدم رو دلم هوار نشه. که یه ذره زندگی کنم. بهم گفت وقتی این جا آروم نیستی ، در حالی که شرایطشو داری که آروم باشی ، اونجام آروم نمیگیری. بری فضا هم آروم نمیگیری. راه امیدمو کور کرد لنتی ! 

.

.

پ.ن2:


انسان گاهی به بن بست می رسد، با اینکه نیرو و توان برای رفتن دارد ، راهی پیش پایش نیست. اما گاهی راهش هست ، جایی برای رفتن دارد ، اما توانش نیست. این عجز است و آن عبث و پوچی . میتوان میان عبث و پوچی هم مرزی بست. عبث بی مصرف ماندن استعداد های عظیم انسانی ست که عظمت خود را یافته و پوچی زبونی انسان در برابر شکست ها و بحران هایی است که به تجربه حس شان کرده. رشد/عین.صاد

امروز داشتم فکر میکردم من تو مرز این سه تام. عجز ، عبث ، پوچی ! 

.

.

پ.ن3:


می گفت که : جوری شکسته بند بند باورم که

                    دیگر به اعجاز کسی ایمان ندارد ... 

لا تجئرو الیوم ، انکم منا لا تُنصَرون ...

جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۹ ب.ظ

امان از آن روز 

که تو خراب احوالی مرا ببینی و

در جواب لابه هایم بگویی

زاری نکن ، که قطعا یاری ات نخواهم کرد ...





سوره مومنون/آیه 65

دل تنگی ها ...

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۳ ب.ظ

تو را دخیل بسته ام به آیه به آیه ی سوره ی طه .. آن جا که موسی ، هارون را از خدا می طلبد ...آن جا که میگوید اُشدُد بِه اَزری ...

بعد که میرسم به آن جا که خدا میگوید " قَد اوتِیتَ سولَکَ یا موسی ، و لَقَد مَننا علیک مرة اُخری " تو را ، نبودن ات را ، یکسر حسرت می‌کشم...

دلم برای تو تنگ است. و دیگر هیچ راهی مقابل پایم نیست برای خنثی کردن این احساس ... دلم برای تو تنگ است و این تنگی دل ، راه ِ حرف زدنم را ، راه نوشتنم را بسته . دلم برای تو تنگ است و هیچ تو را خبر نیست ...

کاش بودی ...

یادداشت ها

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۶ ب.ظ

امروز رفتم سالن استراحت، که گوشه اش نماز بخوانم. پُر بود. زینب نمازش را تمام کرده بود و داشت تسبیح می‌گفت. با خنده گفتم زینب پاشو، خلوت کن سر خدا رو بذار دو دقیقه هم با ما باشه... خندید. بلند شد ، در آغوشم گرفت و تبریک سال نو گفت و گفتم.
روی میزی نشستم تا سالن کمی خلوت تر شود. بعد رفتم نمازم را خواندم ... حواسم اما نبود. حواسم پی خودم بود راستش...! آخ که ما را به کجا می برد این پرت حواسی...؟!
نماز که تمام شد سجده کردم، خواستم دعایی کنم. اما‌ ترسیدم. مدت هاست چیزی را متقن نخواسته ام. مدت هاست که هر چه خواسته ام قبلش گفته ام اگر فکر میکنی صلاح است ، اگر خیر است ، اگر درست است ، اگر شر نمی شود ...
توی سجده داشتم به همین ها فکر میکردم. ناگهان، بدون اینکه من اراده ای کرده باشم یا به آن فکر کرده باشم بیتی را زمزمه کردم:
یا این دل ِ خون خواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشاء ...
و قسم می خورم که قلبم تیرِ خفیفی کشید ... بغض خودش را به چشم هایم رساند که بی رحمانه سر از سجده بلند کردم. آزمایشگاه داشتم. باید می رفتم ... با آن که می دانستم هیچ از کلاس عایدم نمی شود...



به تاریخ ِ نوزدهم فروردین ِ هزار و سیصد و نود و هفت. 

...

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ

فکر یک هفته آمد و رفت مادر ، یک هفته بیدار باشش ، یک هفته انواع و اقسام سوپ ها را پختنش ، یک هفته از این دکتر به آن دکتر آمدنش ، حالم را بدتر می کند. این یک هفته با سرفه هایم از خواب می پرید ، با صدای قدم هایم توی راهروی خانه ، در تاریکی شب ، صدای " خوبی مامان؟ " اش بلند می شد. با یک " آخ " بابا را می دیدم که لباس های بیرونی اش را پوشیده و می گوید بریم دکتر حتی اگر ساعت یک نیمه شب می بود. اگر هم نمی آمدم ، موبایلش را برمی داشت و شرح وضعیت می داد برای رفقای پزشکش. 

این ها حالم را بد میکنند ... بد می کنند چون من هیچ وقت نمی توانم پاسخ شان بدهم. بد می کنند چون من بیشتر شرمنده می شوم. بد می کنند چون هیچ وقت در قد و قواره ی محبت شان ، نتوانسته ام محبت کنم. نه آن که نخواسته باشم ، نتوانسته ام ...

حالا که من خوب ترم ، بابا و مامان رفته اند مهمانی. سری به آشپزخانه زدم ... کمی به هم ریخته بود. از شش هفت تا لیوان توی سینک شروع کردم. شروع کردم به شستن ِ دست هایم. یک بار ... دو بار ... سه بار ... چهار بار ... باز هم چیزی ته دلم می لرزید . اگر ویروسی روی دست من باشد ، که منتقل شود به لبه ی لیوان ، بعد خانواده با آن لیوان ها آب بخورند ... اگر .. اگر .. اگر ..

پشیمان شدم. همان جا ، نشستم کف ِ آشپزخانه. 

تصمیم گرفتم بگذارمشان توی ماشین ظرف شویی. ماشین، پر ِ ظرف ِ شسته شده بود. لیوان ها را از انتهایی ترین قسمت شان می گرفتم و منتقل می کردم توی کابینت ها. بشقاب ها را طوری که کمترین سطح تماس با دست من را داشته باشند ، بر میداشتم و میگذاشتم سر جایشان. قاشق ها را اما گذاشتم که بمانند . دو بار شسته شدن ، خوب تر هم هست ... 

بعد با خودم زمزمه می کردم که توی دیوانه مثلا درس این ها را خوانده ای. ویروس است.  وقتی این همه بار دست هایت را شسته ای ، دترژنت ها نفوذ کرده اند توی ساختمان کپسید. پوشش پروتئینی ِ ویروس را از هم گسسته اند. یعنی الآن جسم ویروسی روی دست تو نیست. این را بفهم ! 

هی این ها را برای خودم انشا می کردم و چیزی همزمان توی گوشم می گفت ما که ساختار دقیق ویروس را نمی دانیم. اصلا از کجا معلوم این مایع ظرف شویی قدرت تخریب پروتئین را داشته باشد ؟ 

و مطمئن شدم که اگر دوش ِ الکل ِ 70 درصد هم بگیرم ، نگرانی ام نمی خوابد ... 

من آدم وسواسی نیستم. قابلیت چرکولـَـک بازی هم دارم حتی ... اما تصور ِ مریض شدن مادر ، پدر ، خواهر ، برادر ، به این روزم انداخته بود. تصور ِ یک هفته مثل من شدن شان ... تصور یک هفته به خود پیچیدنشان ... تصور آخ گفتن شان . 

حالا نشسته ام ته ِ اتاق ِ خودم و دارم فکر میکنم که من هم تهی از محبت نیستم. اما چرا هیچ وقت نتوانسته ام خوب بروزش بدهم ؟ 

حالا نشسته ام ته ِ اتاق و دارم به این فکر میکنم که یادم نمی آید آخرین بار کی مادرم را در آغوش گرفته ام. یا کی صورت بابایم را بوسیده ام. 

با آن که من آدمی هستم که می توانم دل تنگ ِ آدمی شوم که حتی هر روز می بینمش ... پس چرا این دل تنگی را هیچ بروزش نداده ام. پس چرا به مامان و بابا نگفته ام که وقتی دارند دو نفری با هم چای می نوشند، دلم می خواهد بنشینم و ساعت ها تماشایشان کنم ... پس چرا بهشان نگفته ام که وقتی مامان مریض می شود ، حتی یک سرماخوردگی ساده ، همه ی وجودم به اشک می نشیند ... پس چرا به بابا نگفته ام که صدای ِ نفس های بلندش را دوست دارم و حتی پیش آمده که وقتی خواب بوده ، جایی حوالی اش نشسته ام به گوش دادن ِ صدای ِ نفس هایش ...

پس من چرا هیچ کدام این ها را هرگز بهشان نگفته ام. چرا به خواهر نگفته ام که ارزشش برایم از دنیایم بیشتر است ؟ چرا به محمد نگفته ام که چه قدر شیفته ی شیطنت های پسرانه اش هستم و چه قدر توی دلم ذوق می کنم برای تک تک شان  ؟ 

چرا هیچ وقت خودم را لو نداده ام ؟ چرا اجازه دادم این همه محبت روی دست هایم بگندد؟ چرا قلبم را این همه سنگین کرده ام ... 


چه قدر ناراضی ام از خودم. خدایا فرصت جبران بده. 

حسابگری

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۱ ق.ظ

یکی دو هفته قبل از ماه مبارک افتاده بودم به حسابگری. می نشستم حساب می کردم که من روزانه چند لیتر نوشیدنی می نوشم.با خودم حساب میکردم که صبح ها ، به جز چای ، دو سه دقیقه قبل از خروج از خانه یک لیوان آب خنک می نوشم. بعد از بیست دقیقه پیاده روی ، توی مترو هم دوباره آب می نوشم و بعد هم بطری آبم را پر می کنم برای طی ِ مسیر . بعد وقتی به دانشکده می رسم حتی اگر بیست دقیقه تاخیر داشته باشم هم اول می روم آب می نوشم ، بعد می روم سر کلاس . همین طور حساب می کردم تا شب. همین طور حساب می کردم که طی یک روز ، از همه ی آبسرد کن های دانشکده ، منهای ِ همان یکی که توی ِ راهروی اساتید هیئت علمی ست ، آب می نوشم. همین طور حساب می کردم منی که نمی شود یک جا آبسرد کن ببینم و بی اعتنای به آب سرد کن رد شوم ، چطور می خواهم تشنگی ماه رمضان را آن هم در آن بیابان دانشگاه ، تحمل کنم !؟

 با خوذم حساب می کردم که خب ماه رمضان چه بلایی سر من می آید با این حساب ... 

توی همین حساب و کتاب ها بودم راستش که ماه رمضان آمد. که دو روز اولش خوشحال بودم که ماه ِ خوب ِ خدا آمده. که سرم گرم شده بود ... که دلم گرم شده بود که هر چه قدر خیالات ِ پوچ ، نگذاشتند از شعبان و رجب استفاده کنم ، حالا توی این ماه مبارک جبران میکنم. این بار توی این یکی حساب و کتاب ها بودم که افتادم روی تخت . که از اواخر جمعه ی قبل ، افتادم روی تخت تا خود امروز. بلایی سرم آمد که حتی آب هم نمی توانستم بنوشم غذا خوردن که پیش کش ... بلایی سرم آمد که برای اولین بار توی زندگی سرم زدم ، برای اولین بار توی زندگی چند تا چند تا پشت سر هم آمپول ! 

دکتر می گفت آنفولانزا. اوایلش راست می گفت. چون علائمش با علائم سرماخوردگی ام قاطی شده بود ...من اما فکر میکنم بیماری حسابگری بود. همه ی این یک هفته ، توی تخت ، به این فکر میکردم که همه اش زیر ِ سر آن حسابگری های ِ قبل ماه رمضان است. زیر سر آن میلی لیتر به میلی لیتر آبی که حساب کرده بودم. زیر سر آن ...

به این نتیجه رسیده ام که خدا از اساس با حسابگری مشکل دارد. با این حسابگری هایی که در آن ها، نقش فرد ، پر رنگ تر از نقش خدا به نظر می آیند. توی این مورد هیچ هم شوخی ندارد ... می زند ، دمار از روزگار آدم در می آورد. بی هیچ رحمی ... دیدم که میگما ! 

دل‌تنگ !

سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۰ ق.ظ

کنارت چای می‌نوشم به قدر یک غزل خواندن

به قدری که نفس تازه کنم، خیلی نمی‌مانم ...

  • پرواز ...