... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


۸ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

باز هم زائرتان نیستم ، از دور سلام ...

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ
این روز ها، اینجا در حال ِ تجربه ی یک چشمه از جهنیم. جهنمی که امیدی به خنک شدنش نیست. جهنمی که امیدی به خاموش شدن آتشش نیست. جهنمی که شب هایش هم ، مثل روزهایش است. داغ ، سوزان ، نچسب. اما گمانم آقا ... حرم شما هنوز بهشت باشد هوایش. و آن لحظات ِ دم اذان مغرب ، لابد چیزی حتی فرای بهشت. به هوای آن نسیم ِ ساکن حرم تان این را می گویم. به هوای آن نسیم ِ بر هم زننده ی چین ِ چادر های زائرانت ... که انگار کن باد اوایل پائیز افتاده باشد به جان ِ شاخه های بید مجنونی ، که الحق هر کس هم که در حرم شماست ، خود چشمه ای ست از جنون ... به هوای آن نسیم بر هم زننده ی سکون ِ چشم ها می گویم ... که انگار کن طوفان افتاده باشد به جان ِ خلیج فارس ... چنان که موج ها دامن گیر صخره های ساحل می شوند ، اشک است که دامن گیر مژه ها می شود ... به هوای همان نسیمی می گویم ، که می پیچد بین ِ زائران ِ ایستاده در صف های جماعت نماز و طوری روی دست های قنوت گرفته شان می دمد که انگار کن نسیم ِ اجابت است که هم الآن از لای لب های خدا ، فوت شده روی دست هایِ تک تک زائران شما ...
اگر صبا افسانه نباشد ، چنان چه که گفته اند ، صبا از شمال شرق می وزد ، گمانم آقا حرم شما ، حرم شما همان جایی باشد که صبا از آن به پا می خیزد ... چرخ می زند ... پیغام می رساند ... مژده ی وصل می دهد ... درد ِ فراق می رساند ... گمانم آقا همان نسیم ، همان نسیم حرم شما باشد ... که آخ که تا چه اندازه ، آتش را فرو می نشاند ... 
چه دل تنگیم و چه ناشایست برای گوشه نگاهتان ... چه دل تنگ آن لحظات ِ ورود به شهریم آقا که زیر زبان برای تان زمزمه می کنیم " باز با گریه آغوش تو بر میگردم ، دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگم ... " چه دل تنگ ِ آن قدم زدن های ِ خیابان های ِ ختم شونده به حرم تانیم آقا ... چه دل تنگیم که قدم به قدم به حرم نزدیک شویم و قدم به قدم در دل بخوانیم " لحظه ی دیدار نزدیک است ، باز من دیوانه ام ، مستم ، باز می لرزد ؛ دلم .. دستم .. باز گوئی در جهان دیگری هستم ...  " و هی بخوانیم و بخوانیم تا نزدیک یکی از باب های حرمت شویم ... قدم را آهسته تر کنیم و این بار رو به روی در ِ حرم برایتان بخوانیم " منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم ، منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور ، منم دشنام پست ِ آفرینش .. نغمه ی ناجور .. نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ ِ بی رنگم ... بیا بگشای در ... بگشای .. دل تنگم " ... و بعد هم بایستیم کنار باب و چشم بچرخانیم به جای جای ِ حرم و چشم سیراب کنیم ... اظهار ادبی کنیم و سلامی دهیم از دور و راه بیفتیم به سمت ِ اذن دخول حرم خواندن... به سمت گفتن اادخل یابن رسول الله گفتن ها و مکث کردن هایی که گوش هایمان در آن ها تیز می شوند بلکه " نعم " را صبا به گوش مان برساند ... و بعد هم آرام آرام راه افتادن به سمت ضریح تان آقا ... که اگر چه دست را هیچ وقت امیدی نبوده برای رسیدن به آن ، اما دل را همواره امید ِ رسیدن و گره خوردن ، بوده و هست و خواهد بود ... راه بیفتیم و برایت بخوانیم " همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می خوانم ، قبولم کن .. من آداب زیارت را نمی دانم ..." راه بیفتیم و تک تک ِ خادمان ِ حرمت را مهمان ِ لبخند ها و حال و احوال ِ خوش مان کنیم هر چند که آن ها که هر لحظه شان پیش شما می گذرد را چه نیاز به این احوال ِ خوب ِ شکسته ی ما ... سرآسیمه خود را به ضریحت برسانیم و با بغض در گلو ، برایت بخوانیم " موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت ... " و برایت بگوئیم که چه قدر .. چه قدر .. دل شکسته برگشته ایم پیشت... که چه قدر امان مان برید و چه قدر زمین خوردیم این مدت ... که چه قدر به هم ریختیم و چه قدر بغض نشاندیم روی بغض ... 
برایت بگوئیم و بگوئیم و بگوئیم ... گوشه ی چشم خیس کنیم ، بار ِ روح سبک کنیم ... 

ما آقا ... دلمان لک زده یک امین الله رو به گنبد حرم شما بخوانیم ... دلمان لک زده برای کز کردن گوشه ی صحن انقلاب ... ما آقا ... چه جای شرح حال است اصلا ؟ شما که می بینید ...
آقا ... خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو ...
الا غریب خراسان رضا مشو که بمیرد 
اگر که مرغک زاری ز آشیانه بیفتد ... 

...

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۹ ب.ظ

صائب جایی می‌گوید:
" شکست این کشتی از موج ِ سراب آهسته آهسته ..."


  • پرواز ...

آقای برادر !

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ق.ظ

قرار بود من چهارمین نفر باشم ؛ بعد از شما سه نفر ...  اما به قول بنده خدایی ، ما خدا را با بر هم زدن ِ برنامه ها شناختیم ... 

ترکیب را خوب چیده بودند. به نظرم  بهترین نحو ممکن بود. قرار بود سه تای اول پسر باشد ، آخری دختر. این طور توی ذهن خودشان برنامه ریخته بودند که سه تای اول همیشه حواسشان به آن آخری باشد ... که دلش نگیرد، که احساس تنهایی نکند ، که بار سنگینی روی دوشش نباشد. ترتیب اسمی تان هم حتی معلوم بود. امیرارسلان - اردلان - اردوان ... بعد از شما هم من! اما خدا کن فیکون کرد. من شدم اولی و شما شدید هرگز به دنیا نیامده ها ...من شدم اولی و کل آن بار ها افتاد روی دوش من ... من شدم اولی و بار ِ نداشتن ِ شما هم اضافه شد ... 

عوض شما سه نفر ، خدا یک نفر دیگر داد. او شد آخری ...

می دانید آقایان ؟ این طور بگویم بهتان که من یک تار ِ موی برادر ِ کوچکم را با هر سه تای شما نامردها عوض نمیکنم. اما این دلیل نمی شود که خیلی وقت ها به نبودن تان فکر نکنم ... مخصوصا شما ... مخصوصا شما آقای امیرارسلان خان! به نظرم اگر بودی ، قدت ، همان قد ِ پدر بود ... تخت سینه ات هم تخت ِ سینه ی پدر ... اصلا هیکل ات هیکل پدر  ... منتهی قیافه ات ، ورژن ِ مردانه ی قیافه ی خودم می شد ... 

می دانی آقای امیرارسلان خان ؟ یک وقت هایی فکر میکنم نبودن ِ تو ، از آن دست نبودن هایی ست که حس ِ بدش تا آخر عمر قدم به قدم همراه من خواهد آمد. اگر غیر از این بود ، حالا که دیگر در دهه ی سوم زندگی ام، باید فکرت از سرم می افتاد ... اما هنوز هم پیش می‌آید که توی موقعیت های مختلف فکر کنم اگر بودی من تا چه اندازه راحت تر بودم ... 

مثل همین امشب ... که نشسته بودم روی نرده های آلاچیق و زل زده بودم به آتش ِ توی منقل. جای ِ تو را محمد پر کرد وقتی پرسید " به چی فکر میکنی آبجی؟ " . اما جای ِ نبودنت را نتوانست برایم پر کند تا بتوانم برایش بگویم به چه فکر میکنم ... جای تو را نتوانست پر کند که مجبور شدم یک مشت مزخرفات تحویلش بدهم و بگویم که دارم فکر میکنم چه قدر آتش زیباست و چه قدر عجیب که تا به حال متوجه ی این زیبایی عجیبش نشده بودم.

جای نبودنت را پر کرد ، وقتی بدون توجه به وحشتم از عقرب و مار ، توی آن تاریکی دراز کشیده بودم و به آسمان نگاه می کردم، به اتکای ِ آن که محمد بالای ِ سرم نشسته ... اما جای نبودنت را نتوانست پر کند تا با همان حال برایش بگویم که تا چه اندازه قلبم سنگین شده ... 

می دانی آقای امیر ارسلان خان ؟ خیلی شب ها که خوابم نگرفته به این فکر کرده ام که تو اگر بودی ، می آمدم توی اتاقت و تو یک کاری می کردی که من آرامشم برگردد. یا به هر حال به خنده وادارم می کردی یا به گریه ...  حتی یک بار که داشتم بلیط ِ سینما رزرو می کردم، سانس ِ دو نیمه شب را که دیدم فکر کردم چه قدر می چسبید خواهر برادری این موقع شب می رفتیم سینما ... حتی تر فکر کرده ام به این که چه قدر می توانستم خواهرشوهر ِ خوبی باشم برای خانمت. چه قدر می توانستم عمه ی خوبی باشم برای پسرت ... تو اما آقای امیر خان ! به هیچ کدام این ها فکر نکردی که به دنیا نیامدی ...  فکر نکردی که چه قدر می توانی تکیه گاه باشی ، چه قدر می توانی گوش شنوا باشی ، چه قدر می توانی مرهم باشی ، چه قدر می توانی برای من انرژی بخش باشی ... تو به هیچ کدام این ها فکر نکردی که به دنیا نیامدی ... نه تو ، نه آن اردلان و اردوان نامرد ...

هیچ کدام شما سه نفر نیامدید تا من همه انتظاراتم از شما را ببرم پیش ِ محمدامین. که البته ، البته ، البته بچگی اش طاقت هیچ کدام انتظارات را ندارد. محمد فقط می تواند مثل بچه ها مهربان باشد. نه مثل تو امیرارسلان نداشته ی من ...  که حکما اگر بودی وسط مهربانی هایت ، به اشتباه هایم ایراد می گرفتی ، اخم هم می کردی ، جرئت بلند کردن صدا را اما میدانم نداشتی چون بابا با پر قدرت ترین حالت ممکن سر ِ جایت می نشاندت ... 

محمد می توانست تک نفره جای هر سه تای شما را پر کند ، اگر بزرگ تر از من می بود. حالا اما... دلگرمم به این که وقتی شب می رود و کولر را روشن می کند ، می آید و تذکر می دهد که پتو بکشم روی ِ خودم تا مریض نشوم. 

همین قدر ساده ... همین قدر بچگانه ... همین قدر دوست داشتنی. 

محمد فقط می تواند مرا دلگرم کند به این که یک نفر هست که خواهری کنم برایش ... شما نمی دانید وقتی می روم باشگاه و بازی کردنش را تماشا می کنم چه لذتی می برم... شما نمی دانید وقتی شیشه های ماشین را دودی کرد ، اینکه به من گفت " واسه این که تو این گرما ، تو ماشین راحت باشی شیشه ها رو دودی کردم " چه لذتی داشت ... با آن که می دانستم خودش عشق ِ اسپرت کردن ماشین است و هیچ ربطی به من ندارد ، اما بهانه اش را دوست داشتم ... وقتی سر سفره همه ی مهمان ها را جا به جا کرد تا من راحت بنشینم ، نمی دانید چه قدر خوشحال بودم از اینکه حواسش به من بوده ... اما ... 

این ها ، این ها ، هیچ کدام شان جای ِ خالی ِ تو را پر نمی کنند آقای امیرارسلان خان. نیستی که الآن بیایم و ازت بخواهم که با هم برویم یک ارتفاعی و از آن بالا تهران را نگاه کنیم. حرف بزنیم ، حرف بزنیم ، حرف بزنیم ... و من بی محابا جلوی تو اشک بریزم ... به اتکای ِ تو ، اشک بریزم ...

کاش بودی امیرارسلان. کاش داشتمت امیرارسلان. کاش خدا رویاهای مامان و بابا را به هم نمی زد . کاش ... امیرارسلان تو نمی دانی من چه قدر خسته ام از این همه کاش ... نمی دانی ... کاش حداقل ، تو برایم " کاش " نمی‌بودی امیرارسلان ...

حکایت پست ها

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۰ ق.ظ

یک کتابی بود با عنوان " تمام آن‌چه که هرگز به تو نگفتم " ...

 همین! 



ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا ...

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۳۳ ب.ظ

۱.صبحی هنوز هوا گرگ و میش‌ بود که زدم بیرون. بی آنکه لباس گرم بپوشم. هوا هم سرد شده بود...  ذهنم پر بود از یک سری افکار در هم تنیده ی به هم پیچیده . با خودم فکر میکردم این پنج صبح بیدار شدن ها نباید هدر بروند .... نباید هدر بروند ... ناخودآگاه قدم هایم تند تر شده بود. در صبحی به آن سردی ، قطرات عرق نشسته بود روی پیشانی ام . که انگار‌ چکیده ی افکار توی سرم بودند ... چکیده ی حرارت وجودی ام ... چاره ما ساز که بی یاوریم // گر تو برانی به که روی آوریم ؟
.

۲. دیر رفتم. در حد ده دقیقه. انتهای سالن نشستم. برگه را نیاوردند. به مراقب اشاره کردم. گفت برگه امتحانی تمام شده. آمد پیشم و گفت تایم شما رو براتون لحاظ می‌کنیم. عین خیالم نبود که سر جلسه ام. چشم‌هایم را بستم، سرم را به دیوار تکیه دادم.چشم هایم را که باز می‌کردم بچه ها را می‌دیدم که چطور درگیر سوالات اند. یکی پایش را بی تاب تکان میداد یکی با انگشت هایش ضربه های ریزی به سرش می‌زد تا لابد نکته ی ریزی را که فراموش کرده به یاد بیاورد، یکی تند و تند می‌نوشت ... یکی با نگرانی استاد را صدا می‌زد، یکی .. یکی .. می‌دانی ؟ همین صحنه شرح دقیق این روزهای من است. می‌بینم که همه دارند خودشان را به آب و آتش می‌زنند و من بی خبر از آنچه که دارد می‌گذرد فقط نشسته ام به مبهوت تماشا کردن ...
نیم ساعت که گذشت برگه امتحانی آمد. دیگر انگار میل پاسخ دادن نداشتم...!
.
.
اولی را اواخر آذر ماه پارسال نوشته ام. دومی شرح حال همین چند روز پیش است ... ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا ...

.

.

از دیروز آن بیت فاضل که میگوید

 چیزی از عمر نماندست ولی می‌خواهم // خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم 

گیر کرده توی گلویم و دارد دست و پا می‌زند تا خودش را بیرون بکشاند و روی زبانم جاری شود ... 

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۷ ب.ظ

 با خودم شطرنج می‌بردم مدرسه. بعد از امتحانات پایان ترم می‌نشستیم کف حیاط مدرسه و شطرنج بازی می‌کردیم‌. توی آن دوره یکی یکی بچه هایی که خواستند بازی کنند را شکست دادم. به جز یک نفر. سپیده!
بازی با او را تکرار کردم. دو بار، سه بار، چهار بار ... ده بار ... به سپیده می‌باختم. هر بار می‌باختم. اما بازی کردن با سپیده را دوست داشتم. ترجیحش می‌دادم به بازی کردن با آن‌هایی که از من شکست خورده بودند ...
چند وقت پیش حوالی امیرکبیر بودم. سپیده دانشجوی آنجاست. یادش که افتادم هوس کردم مثل آن‌روز ها سپیده را صدا کنم و با هم بنشینیم در سایه ی ساختمانی و بازی کنیم. در شلوغی‌هایی در حد شلوغی های مدرسه ولی در منتهی درجه‌ی تمرکز. و من ...
 بدون توجه به این‌که آخر سر به تکنیک سپیده خواهم باخت بازی کنم و با جدیت تمام بازی کنم.
در حالی که از باخت حتمی ام خبر دارم، بازی کنم.  بعد هر باخت هم مثل یک بچه‌ی سرتق بخواهم بازی را تکرار کنیم. دوباره و سه باره و صدباره ...
بدون توجه به کُری خوانی‌های سپیده که " می‌بازیا بچه" ، بازی کنم ... بازی کنم و ببازم. اصلا تا جان دارم ببازم. فقط بازی کنم. فقط بازی کنم...

از درسی که می‌خوانیم ...

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۸ ب.ظ


تیتر زده بود fatigue و تعریف کرده بود :
" به شکسته شدن بیومتریال‌های کاشته شده در بدن ، در اثر وارد کردن نیروهای متناوب و مکرری که در مجموع مقدارشان بسیار کم تر از حد نهایی تحمل بیومتریال است ، خستگی می‌گویند. مسئله‌ی خطرناک در این نوع شکستگی این است که غالبا بدون بروز هیچ نشانه ای رخ می‌دهد."
و خب می‌دانی ؟؟
جای بیومتریال گذاشتم انسان ! دیدم لا تفاوت بینهما ...
فصل ها را جلو می‌رفتم که یک سوال برایم پیش آمد. برای رفعش رفتم سراغ شیمی عمومی مورتیمر. در صفحه چهل و هشت کتاب آمده :
" ترمودینامیک، با قدرت، می تواند تغییرات مفروضی را که امکان وقوع ندارد و نباید برای انجام آن تلاشی صورت گیرد، مشخص کند و همچنین می تواند به ما بگوید که چگونه باید شرایط یک واکنش نامحتمل را به طریقی تغییر داد که واکنش از لحاظ ترمودینامیکی ممکن باشد." 
چیزی توی سرم پیچید که البته خودم در لحظه پی بردم که بی معنی ست. برای زندگی که نمی‌شود قواعد ترمودینامیک تعیین کرد! از دهن می‌افتد اصلا ... و بعد تر توی ذهنم آمد که حالا قواعدی هست ، اما چندان قدرتی ندارند ...
و خب می‌دانی ؟؟
هیچی ...  بگذریم ...
این ها تمام‌شان بهانه‌ی فرار از شب امتحان‌اند ... فکر نکنیم بهشان بهتر است اصلا...

می‌گفت بعد ِ آن سردرگمی ها ، بعدِ آن سر هر کوچه گریه کردن ها، وقتی بالاخره به آغوش امام رسید و آرام گرفت؛ امام به او گفت :
 اِن شاءَالله اَن یهدیَکَ ؛ هَداک !

این روایات را یا برای ما نمیگذاشتی ، یا حالا که گذاشته ای کاش حسرتشان را نگذاری روی دلمان ...
کاش برای ما هم بخواهی ...
کاش یک " کُن" بگویی تا " یَکون " شود خدایا ... 




میثم مطیعی میخواند:
ز غمم چرا نکنی رها ؟ و اگر کنی فَمَتی مَتی ؟