... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

از رنجی که می‌بریم ...

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ب.ظ

تقریبا اولین روان‌شناسی بود که حرف‌هایش برایم جذابیت داشتند. با این که سر جمع بیست دقیقه از حرف هایش را گوش دادم.
می‌گفت وقتی محیط، محیط قابل اطمینانی نیست؛ دروغ گفتن، فِیک بودن، و پنهان کردن گزینه های بهتری هستن نسبت به پذیرفتن اشتباه. داشت در مورد آسیب‌پذیری حرف می‌زد و معتقد بود که 


" being vulnerable " 


اولین باری بود که از کسی می‌شنیدم آسیب پذیر باش... می‌گفت آسیب پذیر بودن به معنای یک جا نشستن و گریه کردن نیست. بلکه تمایل به پذیرفتن اشتباه است. تمایل به گفتن " من به کمک نیاز دارم ". تمایل به گفتن احساساتت به افراده بدون این که ترسی داشته باشی از اینکه بقیه مردم راجع بهت چه فکری می‌کنن. می‌گفت اگر محیط ناامن باشد و غیر قابل اطمینان :

" its dangerous to feel vulnerable " ...

 از چند دقیقه قبل ِ صحبت هایش این طور برداشت کردم که برای مطمئن کردن محیط باید از همکارها، خواهر و برادر ساخت. عبارتی که به کار می‌برد را دوست داشتم. در صورت به وجود اومدن رابطه ی خواهر و برادری :


Fight! But the love doesn't go away . Bicker! Love doesn't go away...

حتی اگر بجنگی هم عشق از بین نمیره ... هر چه قدر هم تو سر و کله ی هم بزنید عشق از بین نمیره ...

بعد می‌گفت خب حالا چه طور می‌تونیم از غریبه ها خواهر و برادر بسازیم ؟؟؟
خودش جواب داد:

Common beliefes. Common values... 

باورهای مشترک ... ارزش های مشترک ...
توی ذهنم گذشت این مگر دقیقا همانی نیست که توی اسلام آمده ؟
.
.
.
چند وقت پیش یکی از دوستانم که توی یک مرکز فرهنگی مذهبی ست ازم خواست که چند بچه مذهبی ِ خوش فکر بهشان معرفی کنم تا ازشان کمک بگیرند. چند تایی آدم معتقدی که به نظرم ایده پرداز های خوبی بودند را معرفی کردم. از بین همه آن ها ضعیف ترین ها را انتخاب کرده بودند. ازشان پرسیدم بر چه اساسی یک سری ها را رد کرده اند ؟
جواب هایشان را بخوانید و با حرف های آن روانشناس انگلیسی مقایسه کنید.
" خانم میم نه اینکه ظاهر غیر موجهی داشته باشه اما رژ زده بود و خب چون متوجه شدیم اهل آرایش هست ، بچه ها ردشون کردند "
" خانم ط به نظر کمی پایه های اعتقادیش به ولایت فقیه ضعیف بود "
" خانم ز با ما زاویه داشت "
و .... به همین ترتیب رد کرده بودند ...
 یاد وقتی افتادم که توی مصاحبه ی دانشگاه ازم پرسیده بودند مسیر های راهپیمایی روز قدس کجا ها هستند ؟ دلم می‌خواست انقدری شجاعت داشته باشم که به جای نام بردن خیابان های تهران بگویم خاک بر سر طراح سوال هایتان ...

فضای فرهنگی و بودجه های هنگفت را ببینید توی قرق چه طرز تفکر هایی هستند. که هر چه مشترکات بینمان هست را نادیده می‌گیرند و رژ را به تنهایی عاملی مهم برای دور انداختن هم می‌دانند ... یک رژ، که با توجه به شناختم از آن فرد مطمئنم خیلی هم پررنگ نبوده، به تنهایی خدا و پیامبر و قرآن و اصلا کلیه ی اصول و فروع دین را یک جا کنار می‌زند. همه ی باور های مشترک، همه ی ارزش های مشترک نادیده گرفته می‌شوند ...
خب می‌دانید ؟
توی همچین محیط هایی باید دروغ گفت ، فیک بود و پنهان کرد ...
دقیقا توی همچین محیط هایی

Its dangerous to feel vulnerable ... 

برای آنکه چرخ زندگی ات از حرکت نایستد، هزار عامل بیرونی مجبورت می‌کند به این که خودت نباشی ... 
.
.
.
پی‌نوشت :
 طی این هفت سالی که در محیط های مذهبی زندگی کرده ام دریافته ام که:
 در مدارس و دانشگاه هایی که شرط ورودِ اسلامی می‌گذارند تا آدم های در ظاهر یک دست را دور هم جمع کنند؛ نفاق ، پدیده ای ست شایع ...
چیزی که پیامبرِ همین بچه مثلا مذهبی ها از آن بیش از هر چیزی بر امتش می‌ترسید ...
همان دروغ گفتن ، فیک بودن ، پنهان کردن ...

گزارشی از " سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار "

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۷ ب.ظ

به حالِت، بعدِ مریض شدن هات دقت کردی تا حالا ؟ می‌دونی ؟ من همیشه تو دوران نقاهت، حالَم، منظورم حال روحیمه ، حالم خیلی خیلی بهتر از وقتیه که مطلقا خوبم. مطلقا سالمم. نمی‌دونم چرا ... با اینکه آدم می‌دونه هنوز خوب نشده، با این که هنوز ضعفو احساس می‌کنه، با این‌که هنوز نمی‌تونه به روال عادی زندگیش برگرده اما حالش خوبه. شاید به خاطر اینکه پیش خودش فکر می‌کنه که دیگه داره به اون همه درد، به اون همه حال بد، پیروز می‌شه... شاید به خاطر صبریه که کرده و نتیجه ایه که حس می‌کنه داره می‌گیره ... شاید به خاطر متحد شدن ِ مغز و دل و کلا همه‌ی وجوده واسه خوب شدن... 

اون لحظه های قبل خوب شدن، اون لحظه های ِ قبلِ سر ِ پا شدن، اون لحظه های قبل برگشتن به سلامت، شیرین تر از لحظات خوب شدنن. شیرین تر ازز لحظات ِ سر پا شدنن، شیرین تر از لحظات احساسِ سلامتیِ مطلقن ... یه جورر ادامه دادن ِ دلچسبه انگار... که داری آزار می‌بینی هنوز ، ولی راحتی ... ولی خوشحالی ... تغییر شدید حال بد به خوب رو تو همین نقطه بیشتر احساس می‌کنی نسبت به وقتی که خوب خوب میشی... بعد یه حال بد ِ طولانی برای اولین بار حس می‌کنی داری خوب می‌شی و برای همین خوشحالی... 
این‌که میگم نقاهت نه که فکر کنی فقط یه مریضی جسمی رو می‌گم ها ... نه ... بعدِ یه حال شدیدا بدِ روحی هم این حس و حال هست. من حتی فکر می‌کنم تو فرآیند ارتکاب گناه و توبه و آمرزش هم هست. بهت گفته بودم عبارت " تُب عَلَیَّ " رو دوس دارم ؟ حتی بیشتر از کلمه ی "غفران".  اجابت این دعا درست همون لحظه ایه که خدا روشو برمی‌گردونه به سمتت ..درست لحظه ی برگشتن ِ صورتش به سمتت ... هنوز به مرحله آخر آمرزیده شدن نرسیدی ها ... ولی خدا روشو برگردونده به سمتت ... هنوز نرفتی تو بغلش ها ... ولی خدا بالاخره روشو برگردونده به سمتت ... هنوز نرسیدی بهش ها ... ولی روشو برگردونده و داره می‌بینه که داری می‌ری سمتش ... روشو برگردونده و داره میاد سمتت ... قبول کن. قبول کن شیرینه ... متوجهی چی می‌گم؟
بذار اصلا یه مثال دیگه بزنم.
یادت میاد سال سوم وقتی سر کلاس جمالی، با هم هندسه حل می‌کردیم چه حالی داشتیم ؟ اون لحظاتی که می‌دونستیم داریم به اثبات کردن قضیه می‌رسیم، شیرین تر از لحظه ای بودن که قضیه اثبات می‌شد. اون لحظاتی که می‌دونستیم داریم به جواب یه مسئله فیزیک نزدیک می‌شیم شیرین تر از لحظه ای بودن که مسئله رو حلش می‌کردیم ... اون لحظاتی که به نقطه‌ی قبل ِ نقطه ی آخر مسئله های جبر می‌رسیدیم، دلچسب تر از لحظه رسیدن به نقطه ی آخر بودن. حال و هوامونو یادته وقتی بعد توضیحات ِ طولانی دبیرادبیات از شعر های اخوان ، از یه جایی به بعد حس می‌کردیم دیگه کم کم داریم می فهمیم ...
می‌دونی ؟ مث یه سهمی ِ برعکس می‌مونه. این نقطه هم درست نقطه ی عطفه. لحظه ی بعد از لحظه ی توقف سقوطه. درست لحظه ی شروع پرواز ...
 هزار تا دلیل دیگه می‌تونم واست بیارم تا بفهمی چرا شدیدا با مصطفی مستور موافقم که می‌گه " انگار لحظات قبل از خوشی ها از خود خوشی ها دل‌پذیر ترند. " اصلا به قول خود مستور :
 " همیشه چهارشنبه را دوست داشته ام، شاید به خاطر این که چسبیده است به تعطیلات آخر هفته. اما عجیب این است که هر چه به سمت عصر جمعه می‌روم بیشتر دلم می‌گیرد.انگار لذت خود تعطیلات از لذت انتظاری که در چهارشنبه برای شان می‌کشم کم تر است." 
می‌دونی ؟ تهش ، هر چه قدرم که شیرین باشه ، هر چه قدرم که همونی باشه که همیشه خواستیم ، لذت تو راه بودنو نداره ... قبول ! وقتی می‌رسیم آروم می‌گیریم ... اما درست از نقطه ی رسیدن، درست از نقطه ی آروم شدن، آروم آروم شور و شوق می‌خوابه ... بعد که یه کم می‌گذره اون حس ِ آروم تبدیل میشه به یه عادت. وقتی تبدیل بشه به عادت، چیزی که عمری واسش دویده بودی، دیگه به چشت نمیاد ...
نمی‌دونم تهش چی می‌شه ... نمی‌دونم خوب میشه یا بد می‌شه... راستش اصلا نمی‌دونم می‌رسیم به اون جایی که بخواد خوب بشه یا بد بشه ... فقط ... فقط میدونم که بعدا ها یاد این روزا می‌افتیم و حسرت می‌خوریم که چرا جدی‌شون نگرفتیم. چرا حس و حالشونو نفهمیدیم و قربانیِ قدم ِ آخرشون کردیم ... چرا چرا چرا همه چیزِ زندگیمونو قربانی ِ نتیجه ای کردیم که آیا بگیریم ، آیا نگیریم ... 

به گناهان نبخشوده قسم دل تنگم ...

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ق.ظ

گیر کرده بودم توی ترافیک یکی از خیابان های حوالی دانشگاه امام صادق. سعی کردم به یاد بیاورم امروز چند شنبه است. دلم می خواست سه شنبه باشد و هیئت هفتگی به پا. آن وقت شاید همان گوشه کنار ها نگه می داشتم و راهم را به سمت هیئت میثاق می گرفتم ... یکی از آن کنج هایی که مخصوص خودم است ، می نشستم و میثم مطیعی روضه می خواند و مرا آرام آرام از خودم ، از فکر هایم ، از اضطراب هایم ، از ترس هایم ، جدا می کرد و می برد تا خود کربلا. تا خود ِ حرم. تا بالای سر امام ...

پوشه ی موزیک را عوض می کنم. صدای میثم مطیعی بلند می شود ... و من تمام شب های ِ برگشتم از هیئت را به یاد می آورم ... که انگار نه انگار همین چند ساعت ِ قبل ، تا چه حد پر بودم از بغض و سنگین بودم از احوالات بد ... تمام شب های برگشتم از هیئت را به یاد می آورم که انگار تمام جاده ها و خیابان ها ، ابرند و من هم دارم رویشان راه می روم، سبک ِ سبک ... تمام شب های برگشتم از هیئت را به یاد می آورم که دلم را توی ِ یکی از آن کنج ها چلانده بودم و بغض هایم را تمام و کمال به اشک رسانده بودم و هیچ نمانده بود برایم جز سبکیِ دل نشینی که تا به حال هیچ جایی جز مراسم های روضه ی امام حسین به من اعطایش نکرده ...

پوشه ی میثم مطیعی پلی می شود و من به آن سال هایی فکر می کنم که میثم مطیعی " کنار قدم های جابر " را خوانده بود. پیش دانشگاهی بودم آن سال. تقریبا مطمئن بودم از اینکه سال بعد اربعین ، کربلا خواهم بود. توی همان جاده خواهم بود. پوشه ی میثم مطیعی همین طور جلو می رود و من همین طور توی خاطراتم عقب می روم ... به هر جای گذشته ام که سرک می کشم، شما را می بینم آقا ... لای رویاهایم ، لای خیالاتم ، لای فکر هایم ، لای " باید " هایی که برای خودم تعریف کرده بودم ، لای ِ اگرها و اما هایم ... شما " تصویر مطلق " ی بودید که من از آینده ام داشتم ...

توی گذشته ام عقب می روم. میثم مطیعی دارد توی ِ خاطراتم می خواند " سید و مولا حسین ، آرام دل ها حسین ، زمزمه ی عاشقا ، یا حسین و یا حسین ... ".  هر چه قدر عقب می روم ، شما هستید. از وقتی که من بودم ، شما بودید. از آن شب هایی که مادر بالای سرم از حضرت عباس می گفت و من فکر میکردم که از این آدم با معرفت تر توی دنیا نیست ، شما بودید ... از آن اول محرم هایی که پدر پرچم مشکی ِ سه گوشه ی " یا ابالفضل العباس " را وصل می کرد سر در ِ خانه مان شما بودید ... از آن سال هایی که مادرم پیراهن مشکی ِ پدر را اتو می کرد و بعد هم تن ِ من ِ همیشه رنگی پوش ، مشکی میکرد و می فرستادمان هیئت ، شما بودید ...

 

 

انقدر همیشه بوده اید ، انقدر همیشه بوده اید که حالا نمی توانم باور کنم نیستید ... نمی توانم باور کنم. شاید این منم که نیستم. منم که هیچ جای این دنیا نیستم دیگر ... کاش برسم به محرمت ، به کنج ِ هیئت ات ، به روضه هایت ، که همه چیز و همه چیز از دلم می رود و بر دلم هیچ نمی ماند جز الف ِ قامت ِ یار ... کاش برسم به محرمت و این اشک های ِ بیهوده ریخته شده را ، آن جا جبران کنم. کاش برسانی مان به محرمت ...

 

 

 

 

یک سالی که گذشت ...

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۵۷ ب.ظ

یک ) باید می‌رفتم مشهد. همین یک بار از دانشگاه خیری به من رسیده بود. هدیه‌ی نوشته هایم در نشریه هیئت بود. اما نرفتم. مدت ها به پیامی که برایم آمده بود خیره شدم.  " اگر اطلاع ندید به طور قطعی از سفر مشهد حذف خواهید شد " . آن قدر نگاه کردم که حذف شدم . آن قدر جواب ندادم که حذف شدم. آن قدر دست دست کردم که ... 
حال و هوایم ، حال و هوای مشهد رفتن نبود. خسته شدم. خسته شدم از این حجم شرمندگی ِ هر بار مشهد رفتنم ... نشد یک بار با حال خوش و خبر خوب برسم خدمت امام ... نشد ...


می‌دانم. می‌دانم فقط دارم خودم را محروم می‌کنم ...

۲۶ شهریور ۱۳۹۶



دو ) توی مترو نشسته بودم . سرماخورده و با دردی که پیچیده بود توی معده‌ام. به فاطمه گفته بودم اگر می شد یک ساعتی را می ماندم دانشگاه استراحت کنم. اما عجله داشتم. سخت می ایستادم ، یک مترو رد شد؛ چون شلوغ بود سوار نشدم. صبر کردم تا بعدی برسد. خلوت بود، نشستم روی صندلی.

چند ایستگاه بعد، کسی جلویم ایستاد که هیچ توجهی بهش نکردم. کم کم متوجه شدم باردار است. دوراهی مانده بودم که می توانم توی آن شلوغی و با وجود آن همه فروشنده بقیه ی مسیر را سر پا بمانم یا نه، که از جلویم رفت. مادرش گفت چه جوان هایی پیدا می شوند و چهار تا نچ نچ هم راه انداخت...
بدم آمد ازش .  
من صندلی را " مال " خودم ندانسته ام هیچ وقت. خیلی وقت ها به مقصد نرسیده بلند شده ام که دیگری جایم بنشیند، حتی اگر کسی بوده باشد بی هیچ عذری. صرفا به این دلیل که عدالت حکم می‌کند وقتی هر دو نفرمان یک میزان هزینه کرده ایم، سهم یکسانی هم داشته باشیم ...
این بار اما حقیقتا در توانم نبود. با آنکه بی عدالتی بود، اما در توانم نبود... بعدش برای خودم متاسف شدم که در بدترین حالت ممکن ، تو حتی اگر رو به موت هم می‌بودی، یک نفر می مُرد. اما آن زن باردار بود و فقط یک لحظه تصور کن لوکوموتیوران یکی از آن ترمز های وحشتناکش را می‌زد ... اتفاقی که قطعا مشکلی برای تو ایجاد نمی‌کرد اما برای آن زن ...
۲۲ مهر ۱۳۹۶


سه ) تصادف کردیم. با کامیون .. به خیر گذشت. راننده ی کامیون جوان مودبی بود. فوق العاده هم آرام. صحنه ی تصادف را که ترک کردیم به پدر گفتم دیدی چه قدر آرام بود و تا چه حد متین؟
آن جا بود که فهمیدم یکی از دلایل گذشتن پدر از خسارت همین بوده...
 از آرامش بی حد مرد جوان شگفت زده بودیم ... 
تصادف از سمتی که من نشسته بودم اتفاق افتاده بود. مادر سرش را به عقب چرخاند و نگاهِ من کرد و به پدر گفت:
فقط یه لحظه تصور کن تنها برمیگشتیم خونه...اصلا چطور برمیگشتیم؟
و من که آن عقب نشسته بودم فکر می‌کردم بین بودنم تا نبودنم چه قدر فاصله است ... اصلا فاصله ای هست ؟
۴ آبان ۱۳۹۶


چهار ) امروز کلاس فوق العاده بود . تمام کلاس، تمام دو ساعتش فقط به تفسیر دو تصویر گذشت.که در دل این تصویر ها و برای فهم این دو تصویر باید تصویر های دیگری را هم ارزیابی می کردیم.
کلاس فوق العاده سنگین بود اما در عین حال پویا.
استاد به نظرم دیگر متوجه شده که علاقه ام به درسش بسیار زیاد است. برای همین رد نگاهش بسیاری اوقات ختم می شود به من. شاید هم به خاطر برق شادی باشد که سر کلاس این استاد در چشم هایم می درخشد .. با همه ی این‌ها اما هنوز نمی‌داند من سر کلاسش دانشجوی مستمع آزادم!! 
امروز چند تا سوال پرسید.یکی را می دانستم و مطمئن بودم در مورد پاسخم اما یکی از پسر های کلاس زود تر از من جواب داد. حقیقتا خوشحال شدم. استاد بی نهایت ذوق کرد. این که آن پسر جواب داد یعنی آنکه انرژی استاد هدر نرفته. همین یک عامل مرا هم خوشحال می‌کرد ...
سوال دوم را که پرسید هیچ کس جواب نداد. در ذهن خودم حلاجی کردم و به جواب رسیدم. اما صدایم بلند نشد. زمینه ی بیوشیمیایی داشت که از یک قسمتش مطمئن نبودم ... استاد مکث کرد. کسی حرفی نزد. 
بعد که استاد جواب را داد ، دیدم پاسخم عینا منطبق بود بر چیزی که استاد گفته بود. باز هم خوشحال شدم . 
چه قدر این کلاس دوست داشتنی ست. واقعا خدا را شکر ...
۴ آذر ۱۳۹۶


پنج ) امروز معلم کلاس از تک تک بچه ها پرسید آیا تا به حال کسی بهتون گفته مغرور و خودخواهید ؟
همه گفتند نه . جز من . گفتم تقریبا تمام دوست های نزدیک و صمیمی ام ابتدا فکر می‌کرده اند که بسیار مغرورم.
جالب این بود که حتی معلم هم تایید کرد. بعد از معلم هم به طرز باور نکردنی همه ی بچه های کلاس. گفتند که روزهای اول فکر میکرده اند که چه آدم مغروری ام و همه شان را از بالا نگاه میکنم. اما بعد ها که رابطه بین مان شکل گرفته و صمیمی شده ایم با هم نظرشان صد در صد عوض شده. سارا هم می گفت وقتی مرا برای اولین بار دیده چنین تصوری داشته، و هیچ وقت فکرش را هم نمیکرده روزی تا این حد با هم دوست شویم ... به خاطر همین همیشه فکر کرده ام دوستان نزدیک من تا حدودی آدم های ِ عجولی نیستند. نمی‌گویم صبورند، می‌گویم عجول نیستند ... 

۱۴ دی ماه ۱۳۹۶



شش ) دمِ در خم شده بودم تا بند کتونی هایم را ببندم. همزمان با صدای نسبتا بلندی که مادر بشنود گفتم: " مامان من دارم می‌رم. برگشتمم دست خداست. "
سرم را بالا آوردم. مادر دور نبود. ایستاده بود ابتدای راهروی خروج ... هنوز هم بدرقه مان می‌کند. هنوز هم بعد این همه سال...
گفت مگه همیشه غیر از این بوده ؟
خندیدم. گفتم " نه... منظورم این بود که امروز خیلی کار دارم و نمی‌دونم کی برمی‌گردم خونه. "
بلند شدم، دستم را گرفتم به دستگیره‌ی در تا بچرخانمش و در را باز کنم و یک پایم را بلند کنم و از خانه بگذارم بیرون و فرآیند رفتن را به اجرا بگذارم که مادر گفت : " رفتنت هم دست خداست "... دستگیره را نچرخانیدم. برگشتم سمت مادر ... زبانم را بند آورده بود. چه قدر چرخاندنِ دستگیره‌ی در، بازکردنِ در، گذاشتن ِ یک قدم به بیرون از خانه، به نظرم دور آمد... توی یک لحظه از ذهنم گذشت که چه قدر زورِ اراده اش می‌چربد به اراده‌ی من ... مامان راست می‌گفت... اگر می‌خواست، آن رفتنِ ساده هم ممکن نمیشد ...
 ۲ بهمن ماه ۱۳۹۶


هفت ) چه قدر من امروز غمگین بودم ...ساعت حوالی یک و نیم ظهر بود که از سر کارهایم بلند شدم و لباس پوشیدم. به مادر گفتم دارم می رم بیرون ... انقدر آشفته بودم که مادر اصلا ازم نپرسید کجا این موقع ظهر ...؟
باد بود... نمِ باران هم ... راهم را گرفتم سمت ِ مزارِ شهید ِ گمنام. زیارت عاشورایی خواندم با حواسی که پرت او بود...! دعایی کردم با حواسی که پرت او بود ... برگشتم، با حواسی که هنوز پرت او بود... سردم بود. باد شدید تر شده بود. لباس گرم اگر همراهم بود می رفتم که تهران را گز کنم ...
۲۶ اسفند ماه ۱۳۹۶


هشت ) سمن پیام داد. گفت که کار آقای داماد گیر کرده و نمی‌تواند بیاید تهران. پرسید وقت دارم که بروم دنبال کارت عروسی  بگردم برایشان یا نه ؟ وقت داشتم، حال اما نه ! جایی به غیر از بهارستان را به یاد نداشتم برای کارت عروسی. دیروز رفتم و بهارستان را زیر و رو کردم. تک تک مغازه ها را سر زدم... چند تایی عکس فرستادم تا انتخاب کنند ... فقط من بودم که تنها رفته بودم. از دو نفره ترین فضا های ممکن تهران بود ! از بدی های دیگرش این بود که اسم من، به عنوان اسم ِ تبلیغاتی توی کارت ها نوشته شده بود. حالم بد شد راستش از اینکه اسمم  توی بیشتر کارت ها بود... شب که زنگ زدم به سمن یک طوری حرف زد که یعنی متن توی کارت را هم خودت بنویس. کاش این روز ها حال بهتری می‌داشتم تا می‌توانستم مناسب ِ کارت ِ عروسی اش چیزی بنویسم... روی هدیه ی عقدش نوشته بودم :
عشق ؛ مبدا و مقصد زندگی ست ... 
خیلی ناگهانی توی محضر به ذهنم رسیده بود. با این حال اما هنوز هم فکر می‌کنم جمله‌ی درستی ست... هم آغاز است و هم پایان ... نه قبلش معنایی دارد نه اصلا بعدش مفهومی وجود دارد ...
۱۷ فروردین ماه ۱۳۹۷


نه ) پنجره های خانه چارطاق باز اند، هوای اردی بهشت پیچیده توی اتاق ها و آشپزخانه و هال. صدای گنجشک های لانه کرده توی ِ چنار های رو به روی خانه بلند است. توی بشقاب ِ روی میزِ رو به رویم چند تایی بیسکویت هست و یک فنجان چای خوش رنگ. نشسته ام روی صندلی و به این فکر میکنم که با همه ی این ها من اما بهار نیست حالم ... 
دارم به تو فکر میکنم. به این که هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی‌کردم که دل تنگت شوم...!
۶ اردی‌بهشت ماه ۱۳۹۷



این ها را از لای نوشته های سال گذشته بیرون کشیدم. اما از خرداد و تیر و مرداد هیچ نمانده برایم ... یعنی در واقع هیچ نکرده ام که هیچ نمانده... 
گاهی فکر می‌کنم من هر چه هم که نباشم ، مصداق آن " ما " که دیگر هستم توی آن آیه هایی که می‌گویی " للِه ما فی السموات و ما فی الارض ". 
اصلا خدایا من نه مسلم، نه مومن ، نه عبد ، نه محسن ، نه صادق ، نه عاشق نه هیچ چیز دیگر...تو اگر مرا در حد همان " ما "  هم قبول داشته باشی یعنی که باز هم مال ِ توام خدایا ... یعنی که باز هم هوایم را خواهی داشت ... 
یک مرداد دیگر رسید و به گواه تاریخ من یک سال بزرگتر شدم ...
 یک سال دیگر از عمر من رفت ... یک کاری کن خدایا ...



به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ؟؟
.
.
.

...

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ
آن چه که خواندن ندارد ...

  • پرواز ...

...

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۳ ق.ظ

ساعت را نگاه می‌کنم... هشت شده. تا ایستگاه انقلاب قدم میزنم. به خودم وعده ی سوره ی مهر میدهم و خرید یک کتاب. خسته میرسم و پله های سوره مهر را آرام پایین می‌روم. رو به قفسه ها می‌ایستم. انگار به همه شان بی میلم. یک کتاب با عنوانِ " چه قدر حرف نمی‌زند "  توجهم را جلب می‌کند. برش میدارم و تورق بی حوصله ای می‌کنم و سریع برمی‌گردانم سر جایش. باورت می‌شود هنوز جلد آخر جاده های ِ آبی سرخم مانده ؟ گمان کنم اردی بهشت بود که شروعش کردم.
کتابی که حالا هم دارم می‌خوانمش قطرِ منِ اوی ِ امیرخانی را دارد. همین فکر نیمه ماندن کتاب های قبل اجازه نمیدهد کتاب را با حوصله ورق بزنم.
خسته ی روز ِ سنگینی که رو به تمام شدن بود ایستاده بودم پای قفسه های کتاب و غرق اسم هایشان شده بودم که با صدایِ " خانمِ ؟ " دختری به خودم آمدم. یک ژربرای زرد جلویم گرفت که روی ساقه اش یکی از خوب ترین عکس های حرم امام رضا با یک روبان زرشکی بسته شده بود. تبریک عید گفت ... خندیدم و تشکر کردم. و فکر کردم که بالاخره ما هم باید سهمی می‌بردیم از شادی های امروز، ولو لبخندی که غریبه ای ساختش... حتی اگر آن لبخند با آن نوشته ی پشتِ عکس ، به دقیقه نکشیده به بغض تبدیل شود ... نگاهی به اطراف می‌اندازم. توی دست های همه گل هست ...کتاب نخریده از سوره مهر بیرون می‌روم. آرام تر از پائین آمدنم، از پله ها بالا می‌روم. توی ایستگاه انقلاب می نشینم، ساعت هشت و نیم شده. مترو می آید و می ایستد و می‌رود و من همچنان در حال ِ بازی بازی با گلبرگ های گلم و بغضی که از صبح که بیدار شدم به گلویم چنگ انداخته ...




 نه می‌گویی نه می‌دانم ، کجا ماندم کجا هستی ... 

مرا ز من بریده ای ...

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۱۶ ب.ظ

... | به گِل نشسته ام میان ساحلت | ...


گروه ایهام

  • پرواز ...

از رنجی که می‌بریم

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۰۶ ب.ظ

سعدی علیه الرحمه می‌فرماید:

دو کس‌ رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند. یکی آن‌که اندوخت و نخورد و دیگر آن‌که آموخت و نکرد ...




تربیت آدم هایی با خصوصیت برآمده از قسمت دوم این عبارت، از تخصص های نظام آموزشی جمهوری اسلامی ایران است. همین قدر تباه :|