... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

از عشق سخن باید گفت ...

يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۲۲ ب.ظ

نشسته ام وسط اینچه برون. از تهران برنامه ریختم که بیاییم اینجا ... حالا نشسته ام درست وسط اینچه برون. به دشت های اطراف نگاه می‌کنم و به آلنی فکر می‌کنم. به این که با مارال ، توی این دشت ها قدم زده اند ... پای آرمان هایشان بلا کشیده اند ... اینجا، درست همین جا باورهای غلط آق اویلر را از پا در آورد ...  درست همینجا آت میش جان داد... درست همینجا مارال‌ برای خاطر آلنی به روی ترکمن ها تفنگ کشید ... درست همینجا آلنی شکست ... آلنی سر پا شد ... درست همین جا آلنی و مارال شدند آلنی‌مارال ! همین جا " و " بین آلنی و مارال برداشته شد و از دو نفر به یک نفر رسیدند ...
همین جا بود که پسر، رو به روی پدر ایستاد ... همینجا بود که پسر، پدر کشت تا باورهای بی اساس به نسل های بعد کشیده نشوند ...
یاد همه شان زنده است... آیلر ، آلا ، ساچلی ، گالان ، سولماز ، کعبه ، باغداگل ، تایماز ، آیناز و ...
دوست داشتنی ترین قصه ی من ، اینجا پا گرفته ...
داستانی که بیش از هر داستانی با آن همراه شده ام ... با آن خندیده ام ، با آن گریسته ام، با آن عصبانی شده ام ، با آن داغدار شده ام ، با آن ترسیده ام، با آن بی خواب شده ام...
داستانی که با آن به عشق "معتقد" شده ام...
ایستاده ام وسط اینچه برون و سوای از همه ی اینها، نادر خان ابراهیمی را متصور شده ام ... که با آن سبیل کت و کلفتش ، با یک شلوار کتان سفید و با یک پیراهن مردانه ی سفیدِ آستین کوتاه ، ایستاده است وسط این دشت ها و به واژه ها فکر می‌کند ... به نوشتن ِ آتش بدون دود ... 

آخ که روحت شاد مرد ... روحت همیشه زنده به عشق ...



دنبال مادر توی ِ بازارچه مرزی اینچه برون راه افتادم. هیچ نداشت. به تمام معنا هیچ نداشت. مامان دمغ جلو می‌رفت و من از تک تک ِ پیرمرد ها سراغ آلنی را می‌گرفتم ... می‌خواستم به جایی که نزدیک ترین جا به آلنی بوده نزدیک شوم ... هیچ کس‌، هیچ کس، هیچ کس، هیچ نمی‌دانست از آلنی و آخ که صد افسوس ... 





پ‌ن:
به خواهر وسط بر آن بیابان گفتم هیچی نداره ها ... ولی من حالم خوبه ... آدمایی که دوسشون دارم، اینجا نفس کشیدن، زندگی کردن ... حالم خوبه که وایسادم یه جایی که آدم خوبا توش حالشون خوب بوده ...
نه گذاشت نه برداشت گفت تو دیوونه ای !
انگار خودم نمی‌دانستم !!


به تاریخِ ۲۶ بهمن ماه نود و شش نوشته بودم:

هربار، هربار، هربار که نگاهم می‌افتد به قفسه ای از کتابخانه ام که کتاب های نادرابراهیمی را گذاشته ام، وسوسه میشوم برای برداشتن آتش بدون دود و ورق زدنش... هربار، هربار، هربار که هر جلد را ورق زدم چیزی در دلم جنبید که محرک جنبش اشک در چشم هایم شد ... چیزی به یقین فرایِ واژگان. فرای جملات‌. فرای جوهر و کاغذ...

  • ۹۷/۰۶/۱۸
  • آسیمه راحل

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی