... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی ... ؟

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۰ ب.ظ

 

 

 

 

من از نهایت ِ تاریکی ها برگشته ام

از آن جا که از شدت تاریکی

خودت را هم نمی توانی ببینی 

نمی توانی بشناسی ... 

از آن جا که از شدت ِ هجوم ظلمت

خودت هم تبدیل می شوی به جسمی تاریک ...

من از نهایت ِ تاریکی ها برگشته ام ... زنده برگشته ام ،

اگر چه زخمی ،

اگر چه نیمه جان ، 

اگر چه خسته ،

اما ... زنده برگشته ام ...

آن جا 

آن جا که تا چشم کار می کند تاریکی ست

چشم چه باز باشد 

چه بسته ،

تفاوتی ندارد ...

من اما 

من اما اگر چه آن چنان زوری نداشتم که در آن وااصفا امید را زنده نگاه دارم

اما اندکی از آن را

ته ِ قلبم برای روز های مبادا 

نگه داشته بودم 

که باور داشتم 

تمام مبادا ها 

یک روز، یک روز ِ نزدیک ، یک روز ِ خیلی خیلی نزدیک

 می رسند از راه ...

من به اصرار ِ همان ذره امید ِ باقی مانده ته ِ قلبم

چشم هایم را نبستم ،

باز نگه شان داشتم 

شب و تمام روز های ِ شب وار ،

باز نگه شان داشتم

که اگر ،

که اگر ،

که اگر 

از آن دور ها

پرتویی درخشید

از آن دور ها نوری سو سو زد

از آن دور ها ستاره ای برق زد 

غافل نمانم ...

غافل نمانم و بدوم به سمتش ...

خوبی ظلمات ِ محض به این است که در آن،

حتی فوتون ها هم

با همین چشم های غیر مسلح قابل دیدن اند ...

و آن روز ،

آن روز 

آن روز که آن باریکه ی نور را دیدم 

به پشتوانه ی همان ذره امید ِ ته قلب 

دویدم ... با هر چه توان برایم مانده بود دویدم ...

 

تو گویی سراب بود ...

هر چه می رفتم نمی رسیدم ...

به نظر ،

بیش از آن مسافتی که دویده بودم

مسافت ِ طی نشده 

مانده بود پیش پایم ...

اما ،

همان ، همان تکه امید ِ باقی مانده ته ِ قلب

وا دارم می کرد که نایستم ... 

من از نهایت تاریکی ها برگشته ام

از نهایت ِ نیستی ها 

پس گوش کن ،

گوش کن و ببین چه می گویم 

اگر چه که انسان ها 

غره اند به استحکام ِ اسکلت فولادین ِ تن شان 

اما

باور کن که هر چه که در انسان

 انگیزه ی محکم ماندن و محکم ایستادن است 

هر چه که در انسان 

انگیزه ی حرکت است

تکیه اش به قلب است ... 

و وای که اگر قلب ، 

فرو بریزد ...

و وای که اگر قلب از هم بپاشد ...

باور کن 

باور کن که انسان ها 

از شاخه های ترد ِ زمستان زده ی ِ بید مجنون هم شکننده ترند 

اگر قلب شان ، بی سر پناه باشد 

اگر قلب شان بی تکیه گاه باشد

اگر قلب شان هر لحظه در معرض فرو ریختن باشد ...

و باور کن که قلب را هیچ زنده نگاه نمی دارد 

الا امید ... امیدی که وصل است به سر منشایی پایان نیافتنی ...

من از نهایت ِ تاریکی ها برگشته ام...

تا سر حد ِ مُردن 

دویده ام تا به پرتویی از نور رسیده ام ...

 نه آن که گمان کنی به خورشید رسیدم ... 

نه .. به پرتویی رسیدم ، به باریکه ای ، به آن جا که نور اقلا آن قدری باشد 

که بتوانم خودم را از آن تاریکی ها تشخیص دهم ...

که بتوانم خودم را ببینم و ببینم که جدایم از آن دریای ِ ظلمات ...

و من به واسطه ی همان پرتو ،

راه را جلو آمدم ...

تا بدین جا

که ایستاده ام مقابل تو ...

تا انذارت دهم از آن چه که پشت ِ سر است ، از آن چه که پیش روست ، از آن چه که سمت چپ مان است ، سمت راست مان است ، بالای ِ سرمان است ، پائین پای مان است ...

تا بدین جا آمده ام

تا بایستم مقابل تو 

و برایت از سرگذشتم بگویم 

و انذارت دهم

که سرگذشتم، نشود سرنوشت تو ... 

تکه امیدی را 

همیشه در قلبت نگاه دار ،

برای تک تک ِ روز های مبادایی که 

منتظرند به تو هجوم بیاورند ....

تکه امیدی را 

همیشه در قلبت نگه دار

که مُردنی نباشد ... که خاموش شدنی نباشد ..

برای آن روز هایی که هر چه می گردی ، هیچ راهی جز مُردن پیدا نمی کنی برای خلاص شدن ...

تکه امیدی را همیشه در قلب نگاه دار 

و هر روز 

هر روز از زندگی ات 

هر روز از روز هایی که هنوز روز های مبادایت نیامده اند 

به ایمان ، آبش بده ... 

که دست آخر،

بالاخره ...

 یهدیهم ربهم بایمانهم ... 

 

.

.

.

.

.

.

اگر چه که گنگ 

اما از این روز هایم 

بماند به یادگار

برای ِ آن روز هایم ... آن روز های ِ نیامده ام ... 

  • ۹۷/۰۷/۰۵
  • آسیمه راحل