... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


ماجرای ِ هفت روز ... قسمت صفرم!

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۵۳ ب.ظ


این که چرخ زندگی من خوب نمی گذرد، این که چرخ زندگی شما خوب نمی گذرد، این که هم کلاسی تان، رفیق تان، خواهرتان ، برادرتان از زندگی راضی نیست، به فرد بر نمی گردد. به زندگی بر می گردد. به اساس دنیا بر می گردد.

گمان من دنیای ِ هر کسی،به طور پیش فرض آن طوری طراحی شده که به او خوش نگذرد. المان های دنیای ِ هر کسی طوری چیده شده، که اسباب ِ ناخوشی او را فراهم آورند. از طرفی باور دارم که مشکل از ذات المان ها نیست. مشکل از چیدمان آن هاست. یعنی آن که المان هایی که به آدمی داده شده، همان هایی هستند که او را به خوشی می رسانند؛ اگر آدم توان ِ تغییر موقعیت آن ها را داشته باشد. اگر بتواند مثل شطرنج، مهره ها را درست جایگذاری کند، می رسد به جایی که بتواند حس کند که " دارد به او خوش می گذرد ".

اسب اگر تا ابد در جایگاه اسب بماند، رخ اگر تا ابد سر جایش بماند، وزیر اگر تا ابد سنگین و محکم سر جای خود بنشیند پیروزی واقع نمی شود. مهره ها اگر نجنبند، سرباز ها اگر خانه ها را یک دانه یک دانه پیش نروند، بازیکن اگر بر این حرکت ِ آهسته ی سرباز صبور نباشد ، بازی پیش نخواهد رفت. موقعیت ِ مات ِ حریف، هرگز جور نخواهد شد. 

و این میان، طبیعی ست بیرون رفتن چند مهره. ناک اوت شدن چند المان. که هر کدامشان نوعی از خوشبختی را برای آدمی فراهم می آورند. 

آن روز، سه شنبه عصر، نشسته بودیم دم ِ در دانشکده، که آیا کلاس ِ ایمونولوژی را برویم یا نرویم ؟ دست آخر تصمیم گرفتیم بر نرفتن و عزم ِ خانه کردیم. این شناسه های جمعی که به کار می برم بر می گردند به من و به دوست ِ عزیزم، ریحانه! 

تمام مسیرمان به صحبت از همین مقدماتی گذشت که ابتدای ِ این پست چیدم. به زندگی. به جریانش ، که آن طوری که دوست داریم، نیست ... به این که این نبودن، فقط به خود ما بر نمی گردد و هزار عامل خارجی دخیل است.

صحبت که گل انداخت، تصمیم گرفتیم سری به انقلاب بزنیم و حرف بزنیم و این میان از تخفیف پاییزه ی کتاب هم بی نصیب نمانیم. کتاب هایمان را که خریدیم، شروع به راه رفتن در طول ِ خیابان انقلاب که کردیم، جلوی ِ آش فروشی سید مهدی ، ریحانه پیشنهاد آش رشته داد. سرمای ِ پائیزی که پیچیده بود توی تنم، وسوسه ام کرد به پذیرفتن. آش هایمان را گرفتیم و خوردیم و حرف زدیم. باز هم از زندگی. و خب ... راستش از نادر ابراهیمی هم ! 

که من بار ها گفته ام که سبک زندگی اش را چه قدر دوست دارم ...

نمی دانم چرا این جرقه به ذهنم خورد. فقط می دانم یک لحظه از خوردن ِ آش دست کشیدم. به ریحانه پیشنهاد دادم که یک هفته، از همین سه شنبه، زندگی کنیم. به معنای واقعی زندگی کنیم. مثل نادر ابراهیمی به مبارزه با همه ی آن عوامل خارجی بایستیم و زندگی کنیم و لذت ببریم و دیگران را هم به لذت بردن دعوت کنیم. گفتم یک هفته، همان طوری باشیم که فکر میکنیم درست است. یک هفته ، خودمان را برای زندگی که دوستش داریم، خسته کنیم و از پا بیاندازیم. 

این بار نوبت ریحانه بود که جواب ِ پیشنهاد مرا بدهد. این بار روزمرگی که پیچیده بود به دست و پای ِ زندگی، ریحانه را وسوسه کرد که به پیشنهاد من جواب مثبت دهد.

تمام قضیه از این قرار است ...

ما از سه شنبه، تصمیم گرفتیم که زندگی کنیم. به مدت ِ یک هفته. سختی به خودمان بدهیم تا به آن " درست " ی که همیشه با حسرت رویا پردازی اش کرده ایم برسیم.  



پ.ن :

 قرار گذاشتیم بر ارائه ی گزارش روزانه. این ها را برای خودم و ریحانه می نویسم. این طور به نظر آمد که اینجا، مرتب می شود همه چیز را نگه داشت. 

  • ۹۷/۰۹/۰۱
  • پرواز ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی