... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


دومین روز از آن هفت روز

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ


للحق 

از آن روزی که فاطمه هدیه اش که امضای ِ امیرخانی پایش بود را به من داده ، " للحق "  افتاده روی زبانم. عبارت دوست داشتنی ست ...

اگر سه شنبه را در نظر نگیریم، امروز دومین روز از قرارمان بود. راستش سرم خیلی درد می کند، که ماجرا دارد و یحتمل برایت بگویمش. اما با این حال می خواهم امروز را بنویسم. می خواهم بنویسم که موفق شدم 50 % از برنامه ای که برای امروزم ریخته بودم را انجام دهم و آن هایی که مانده اند، ریزه کاری هایی هستند که می شود لای ِ کارهای فردا، پس فردا جایشان کرد و انجامشان داد.

از خیلی جاها می گذرم، که هم نوشتن شان بیهوده کاری ست و هم خواندن شان. تو می دانی من صبح هایم از قبل از همه ی صبح ها شروع می شود. اگر ساعت 8  برای ملت صبح محسوب شود، برای من 5 صبح است و اگر پنجم بشود 6 یعنی خواب مانده ام. امروز اما خواب نماندم ... 

پدر که دید کلاس ندارم و توی خانه ام، خواست برادرم را به مدرسه ببرم. محمد همان اول صبح قول گرفت بروم سراغش و با هم برویم بستنی بخوریم. که البته به خاطر سرماخوردگی اش مادر بستنی را وتو کرد. من اما قول دادم که روزمان را با هم بگذرانیم. 

این شد که حوالی ساعت ده و نیم صبح با هم زدیم بیرون. جایی به ذهنم نمی رسید. قول گرفته بود ناهار پیتزا باشد. هنوز صبح بود و تا نهار زمان زیادی مانده بود. این شد که راهمان را گرفتیم به سمت ِ کتاب فروشی که قبلا ها رفته بودم. به محض اینکه توی ماشین نشستیم، محمد کابل aux را برداشت و موبایلش را وصل کرد. دارم دلیل ِ سر دردم را برایت باز می کنم. بعد، آهنگ هایی که هیچ با آن ها سازگار نیستم شروع کردند به پخش شدن. از آن هایی که قدیم ها، خودم وقتی need for speed بازی می کردم، گوش می دادم. صدایش را هم تا ته زیاد کرده بود. به نحوی که وقتی یک جایی ایستادم، صدای ِ base اش شیشه های ماشین را می لرزاند. سعی نکردم هیجاناتش را سرکوب کنم. چون نمی خواهم در آینده پیش من خودش را سانسور کند. می دانم، این سن این طور ایجاب می کند ... آدم به جاهای مختلفی سرک می کشد. خود من هم آن روز ها درگیر این چیز ها بودم ... بگذریم !  گفتم اقلا یه چی فارسی بذار، بفهمیم چی میگه ... یک آهنگ از یاس گذاشت. بهش گفتم محمد تو اصلا می فهمی این چی داره میگه؟ بعد گفت که بیشتر جاهایش را می فهمد و بعضی جاهایش را هم نه. رپ هیچ رقمه با سلیقه ی من سازگار نبوده. از همان روزگار نوجوانی هم که توی مدارس ما رپ گل کرده بود، من اهلش نبودم. نه اینکه بخواهم بگویم رپ خوب نیست یا چه ... فقط سلیقه ی من با رپ جور در نمی آمد. داشتم اذیت می شدم. اما تصمیم گرفته بودم امروز را تماما وقف محمد باشم. برایش کمی در مورد رپ توضیح دادم. گفتم که توی غرب، رپ نه مسخره بازی های ِ رپر های ایرانی، که درواقعی سبکی از موسیقی اعتراضی است. گفتم تا جایی که من می دانم از بین رپر های ایرانی رپ همین آقای یاسر از بقیه ی رپ ها بیشتر به فلسفه ی رپ نزدیک تر است. 

تا حوالی چیتگر رفتیم با هم. گاهی با هم حرف می زدیم، گاهی من بعضی جاهایش را برایش معنا می کردم. خوبی اش به این بود که +18 نداشت. هر چند که به هر حال مغزم تریت (تلیت ) شد.

با هم رفتیم توی کتابفروشی. چرخیدیم ... بهش گفتم یکی را انتخاب کند، تا من به او هدیه بدهم. بیست دقیقه ای بین قفسه ها می چرخیدیم ... من پیشنهاد دادم ژول ورن را انتخاب کند. اما نپذیرفت. چرا ؟ چون بالای قفسه ای که ژول ورن تویش بود، نوشته بود کتاب کودک. و محمد اعتقاد دارد که کودک نیست و نوجوان است. خلاصه آن که از بین کتاب نوجوان ها، یکی را انتخاب کرد. همان جا ازش " قول مردانه " گرفتم که هر شب ، 15 دقیقه بخواند. بلند بخواند. برای من بخواند. 

بعد که کتاب را انتخاب کرد، یک دانش نامه ی مصور برداشت. تخصصی در مورد ماشین ها. مکان ِ کتابفروشی شبیه سوره ی مهر، یا ترنجستان بود. روی ِ میز ِ چوبی ِ کنار پنجره اش نشستیم و چند دقیقه ای در مورد ماشین ها با هم صحبت کردیم. قولش دادم که اگر دو تا کتاب بخواند ، به عنوان سومین کتاب، همین دانشنامه را برایش می خرم. 

خلاصه آن که کتاب را خریدیم و راه افتادیم. سر راه برگر زدیم و بعد هم خانه. با آهنگ هایی که گذاشته بود، استامینفون لازم شده بودم. اما ترجیح دادم بخوابم. هر چه خواب ِ آشفته و ناجور بود، توی همان یک ساعت دیدم. با سر درد تشدید شده ای بیدار شدم و پی ِ کار های ِ روز را گرفتم. کم و بیش ، افتان و خیزان ، چند تایی را انجام دادم ... 

شب رسیده بود و محمد چند باری آمده بود و اعلام کرده بود که وقت کتاب خواندنمان دارد نزدیک می شود. بالاخره وقتش رسید. و خب ... پسرک سه صفحه خواند و خسته شد و رفت که چیزی بخورد و من هم وقت گیر آورده ام که پست ِ امروز را بنویسم. 

همان صفحه ی اول کتاب، به این نتیجه رسیدم که برای سن محمد، کتاب ِ سنگین تری ست. با یک جمله با این مضمون :

همیشه از نقطه ی شروع نفرت داشتم. 

 لازم است چند باری نقطه ی پایان را آن طور که دوست نداشته ای چشیده باشی و به این خاطر از از شروع کردن نا امید شده باشی تا این جمله را بفهمی. من و تو الآن خوب می فهمیمش... اما محمد، بچه است هنوز! 

کمی هم از خودم بگویم. تا الآن که ساعت 11 شده، هنوز پنجاه صفحه ی مهندسی ژنتیکم که برنامه ی روزم بود تمام نشده و نصفش مانده. 

کتاب ِ تضاد های درونی نادر ابراهیمی را هم که گفتم، خواندم و تمام کردم و عجیب آن که لذت همیشه را نبردم. 

حالا مرددم که شاه کشی را آغاز کنم یا داستان سیستان را! 

امروز کمی با پدر و مادر حرف زدم. به پیشنهاد خودشان. از زندگی ، از آینده ، از هدف ، از انگیزه ، از ارشد، از رشته ، حتی از ازدواج ! در بعضی به نتیجه رسیدیم و بعضی هم نه ... ! 

بگذریم از من ! 

دیدم برایم نوشته ای که روز خیلی معمولی داشته ای و لذت خاصی نبرده ای. می دانی ریحانه جان ؟ یکی از فاکتور هایی که من دوست دارم توی زندگی کردنم داشته باشم جرئت ِ آغاز است. جرئت ِ بی نهایت بار ، از نو آغاز کردن. دوست دارم اگر امروزم معمولی می گذرد، این معمولی بودن آن قدر روحم را آزرده نکند که فردا هم مغموم ِ معمولی گذشتن ِ دیروزم باشم. من اما معمولا آدم این چنینی ام. زیاد به گذشته فکر میکنم و زیاد حسرتش را می برم. زیاد به کار های نکرده ام فکر میکنم و این فکر کردن و این حسرت خوردن، همیشه انرژی زیادی از من گرفته و بی اندازه خسته ام کرده ...  علی ای حال ! باید اصلاح کنم خودم را ...




عجبا ریحانه جان ! عجبا ... که طی ِ روز هر چه هم که خوش گذشته باشد ، شب اما آدمی سر ریز ِ غم می شود و دل تنگی ...عجبا ریحانه جان !

دلم می خواهد امشب هدیه ای به تو بدهم. برایم گرانقدر است. اگر چه که فقط یک موسیقی ست و آواز ِ دو تا بیت... لطفا در هر موقعیتی که هستی ، چشم هایت را ببند و گوش کن. نه حین ِ انجام ِ کار دیگری ... نه حین ِ چک کردنِ تلگرام ، اینستاگرام. نه حتی حین صحبت کردن با خودم ...

بگذار این طور بگویم و خلاص کنم خودم را اصلا :

نه حتی حین ِ پلک زدن ریحانه جان !

چشم هایت را ببند و در نت به نت ِ موسیقی اش غرق شو ... من غرق شده ام در آن ... یک روز، که توی یک جاده ی بی انتهای ِ بیابانی بودم ، غرقش شدم ... بماند بین خودمان ... به قول ِ اخوان " اشکی هم افشاندم ... " 

و همین است که می گویم گرانقدر است برایم ... اشک است که گران قدرش کرده ... 


( دریافت )

  • ۹۷/۰۹/۰۱
  • پرواز ...

نظرات  (۲)

29 آبان 97:

برش اول:

4 روزی است که تقریبا برگشته ام به همان "من" همیشگی.گاهی غمگین و گاهی خوشحال...برایندش آدمی نیست راضی از زندگی..با اصرار فراوان ارغوان را راضی میکنم که کلاس ایمونولوژی را نرویم. وسوسه ام کارامد میشود و با هم عزم خانه میکنیم..در راه برگشت صحبتمان گل میندازد و یک جورهایی جدی میشود.راجب زندگی حرف میزنیم و اختیاراتمان..اینکه چرا خوشحال نیستیم و نمیتوانیم خوشحال باشیم.اینکه هم خودمان مقصریم و هم اطرافیان.اینکه همیشه منتظر آینده ایم.

با هدف ولی بدون برنامه ریزی سر از انقلاب در میاوریم..کتاب میخریم و روزمان را چند درجه ای روشن تر میکنیم..آش سیدمهدی میخوریم و ارغوان در میان سکوت های پر از حرفمان مطرح میکند که بیا یک هفته خوشحال زندگی کنیم..بدون فکر مسلما قبول میشود و قرار بعدیمان برای ارائه "گزارش خوشحالی" هفته بعد همانجا، آش سید مهدی میشود...اولین خوشحالیم میشود کتابی که ارغوان برایم چند دقیقه بعد میگیرد..حقیقتا شروع طوفانی ای بود.

به خانه برمیگردم و کاری انجام میدهم که در بقیه روزها به ندرت انحام میدهم(بخوانید تقریبا سالی 3 بار): با خواهرم شیمی کار میکنم_بدون انجام دادن فعالیت همزمانی_

 

همین و  تنها کار جدیدم همین بود.

 

برش دوم:

30 ابان 97

چهارشنبه: چندین روز پیش به ارغوان گفتم میخواهم که آدم خودخواهی باشم. و عجیب تلاشی هم برایش کردم..طی همین خودخواهی با یکی از اقوام همسن تندی کردم و راستش هییییچ عذاب وجدانی هم برایش نداشتم..چون آدم لحظه ها هستم در اتوبوس برگشت به خانه تصمیم گرفتم که زنگ بزنم و عذرخواهی بکنم...تا این فکر به ذهنم رسید تماس گرفتم چون میدانستم که اگر لحظه ای درنگ کنم نه تنها از تصمیمم برمیگردم بلکه خوشحال  هم میشوم از یاداوری خاطره آن حرکتم. با بوق دوم، مخاطبم تلفنش را جواب داد و چه شکنجه عمیقی بود برایم گفتن" معذرت میخواهم" و بماند که بعدش حالم از خودم به خورد برای برقراری تماس..ولی خب هفته بهتر زندگی کردن است دیگر... امروز قشنگی های دیگری هم داشت اما نه اینقدر که بخواهم در هفته خوب زندگی کردن قرارش بدهم.

برش سوم:

5 شنبه 1 آدر: یک روز کاملا معموووولی..هیچ تلاشی برای خوشحال زندگی کردن انجام ندادم..یک فیلم دیدم...50 اسلاید خواندم، ویس پیاده کردم و وقت گذراندم..تنها نکته مثبت بدقول نشدن درباره درس بود که انجام دادنش خودش عذابییییی بود امروز برایم.

شبم وقتی روشن شد که آهنگت را گوش کردم ارغوان و متنت را خواندم..چه حس خوبی داشت  هر دوی آنها..

هنگام گوش دادن اهنگ چشمانم را بستم و آنحایی را تصور کردم که دلم میخواست باشم و حقیقتا که ارام شدم ...

همیشه شروع، سخت ترین قسمت کارهاست وفردا مطمئنم که خوشحال ترم چون از نقطه شروع 2 قدم فاصله کرفته ام،برنامه دارم برای خندیدن.

باشد که فردا بیایم و بگویم عحب روزی بود مرد:)))))

 

 


پاسخ:
اون کتاب، فقط برای تو شروع طوفانی نشد. وقتی تو اونقدر خوشحال شدی و خندیدی، واسه منم شد شروع طوفانی :)))  و ازت ممنونم حقیقتا :) 


دو:
 اون تیکه ای که گفتی خوشحالم میشی از یادآوری دوباره ی حرکتت، یه اثر انگشت بود که اینا رو " واقعا " ریحانه داره می‌نویسه :) 
خوشحال شدم.


" همین " و تنها کار جدیدم همین بود. یادم باشد امشب در این مورد بنویسم.
کار دنیا رو ببین..مردم برات کادو میخرن تازه ازت تشکرم میکنن:)))
واقعا که تو هفته خوشحالی هستم گویا:)))

بی صبرانه منتظر یادداشت امشبم..
پاسخ:
کاری کردی که من هم بی صبرانه منتظر خوندن ِ کامنت های تو ام، هم بی صبرانه منتظر رسیدن ِ وقتِ نوشتن!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی