... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


سومین روز از آن هفت روز

جمعه, ۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۹ ب.ظ


به عادت ِ جدید : للحق !

صبحی که بیدار شدم و نمازی بر کمر مبارک زدم، یادم آمد که خواهرم امروز آزمون دارد. این شد که بساط صبحانه ی زودهنگام را به پا کردم. موبایل مادر که زنگ بیدار باشش را زد، گفتم بخوابند. خودم صبحانه را گذاشته ام و خودم هم می‌برمش مدرسه. 
خواهرک دمغ بود ! چرا ؟ چون معتقد بود توی هفته کم خوانده. ۲۸ ساعت خوانده بود و رقبایش پنجاه شصت ساعت خوانده اند. آمدم بگویم با این همه باز هم مطمئنم آزمونش را خوب میدهد که عصبانی گفت اصلا حوصله حرف های این طوری رو ندارم.
تا مدرسه اش به سکوت گذشت. و حالا ریحانه جان! دست هایت را بالا بیاور؛ من دعا می‌کنم و تو آمین بگو ! ( اگر کسی جزء ریحانه هم این سطور را می‌خواند همراهی کند لطفا.)
خداوند ان شاءالله نسل سوء استفاده گران از کنکور را ، که این طور افتاده اند به جان اعصاب و روان بچه ها ، از روی زمین بردارد ... بالاخص سوء استفاده گر منظور !

بگذریم که قصه اش دراز است ...
برگشتنی ماشین را گوشه ای حوالی خانه گذاشتم و  ۶ کیلومتر پیاده روی تند کردم و البته گهگاه دویدم و سر راه سری به مزار شهید گمنامی زدم و فاتحه ای نه برای او، که فی الواقع برای خودم، در محضر ِ او خواندم و طلب ِ مددی کردم برای ریکاوری روح !

 دست آخر هم نانی خریدم و برگشتم به خانه. ساعت ۹ شده بود.
مهمان آمد و ... به مهمان داری گذشت تا حوالی ساعت پنج !
غروب جمعه شده بود و دل تنگی هجوم آورده بود. هوا هم که ابر بود و به قول امیرهوشنگ ابتهاج " خانه دل تنگ غروبی خفه بود ... " و این هم مزیدی شده بود بر علل دل تنگی ... 

کلنجار هایی با خودم رفتم. که آن قدر در ذهنم شدید شدند که پناه آوردم به این جا و به نوشتن !  بگذار با " همین " ِ کامنت ِ قبلی تو آغاز کنم شرحشان را ! 

من گمان می کنم تک تک ِ این کار های کوچک تازه ، در این عصر ِ خمودگی ، کار های بزرگی اند ... کار های خیلی بزرگی اند. من بر آنم که حتی  به تلاش هایی که مردمان در چنین شرایط سخت و سردی برای لبخند زدن می کنند ، ارج نهم. 

 تدریس ِ شیمی به خواهرت ، اگرچه که اگر بخواهی کلان نگاه کنی کوچک است و ریز است و به چشم نیامدنی اما ... در نگاه خرد ، کلان است . و می دانی ریحانه جان ؟ به گمانم انسان بیش از آن که درگیر کلیات شود ، درگیر جزئیات می شود. گفتن " دوستت دارم " یک حرف کلی ست ، اما شیمی کار کردن جزئی از آن کل است که اعتقاد آدم را به آن کل بیشتر می کند. این است که تا آدم ها جزئیات ِ دوست داشتن را از خودشان نشان نداده اند ، نمی شود ، نباید کلی گویی ِ " دوستت دارم " شان را باور کرد ... 

همین هایی که گفتی ، کوچک نیستند. در این روزگار ِ روزمرگی به نظر من ، کوچکترین کار برای خروج از عادات ، بزرگ است. مهم است. شایسته ی انجام دادن است ، اگر شرافتمندانه باشد ... 


بگذریم ! 

گفته بودم مانده ام میان ِ داستان سیستان یا شاه کشی. تصمیم گرفتم از میان این دو به نادر ابراهیمی خودم برگردم. به ابوالمشاغل‌. که قبلا نیمه رها کرده بودمش. نه به این خاطر که برایم جالب نبود. بلکه به این دلیل که جاهایی که از آتش بدون دود حرف می‌زد، دوست داشتم عمیقا از ماجرایش سر در بیاورم. فی الواقع من آتش بدون دود را خواندم تا خواندن ِ ابوالمشاغل را بر خودم هموار کنم. اما... ماندگار شدم در آن داستان ... تا به ابد ! 

امروز که خواندنش را شروع کردم، اوایل کتاب دیدم که دارم یک نفس می‌خوانم. با خشمی درونی. با هیجانی وحشی. با بغضی سنگین. آنجا که نوشته :
من هنوز لج میکنم، هنوز اعتراض می‌کنم، هنوز فریاد می‌کشم، هنوز می‌لرزم و به لکنت دچار می‌شوم ( تا اینجایش که خواندم از عمق وجودم دلتنگ خودم شدم. خیلی وقت است که اعتراض نکرده ام، فریاد نکشیده ام ، به خودم نلرزیده ام ، لکنت نگرفته ام ... خیلی وقت است که فقط نگاه کرده ام ... و خب من .. هرگز چنین آدمی نبوده ام ... ) هنوز زیر بار نمی روم، هنوز باج نمی‌دهم و نمیگیرم، هنوز اعتقاد نمی‌خرم و نمی‌فروشم، تسلیم نمی‌شوم، فساد نمی‌کنم، در یک کار نمی مانم، عادت سر به سنگ کوبیدن را ترک نمی‌کنم، با اراذل کنار نمی‌آیم، با دزدها دست نمی‌دهم، با خائنان و خبرچینان سلام و علیک نمی‌کنم و هنوز، هنوز، هنوز های های گریه می‌کنم، به خدا، درست مثل بچه ها، مثل نوجوان ها، و مثل عاشق ها ...
آخ ریحانه ! آخ که اگر بدانی چه قدر دلیل دارم برای های های گریستن و چه قدر دردمندم از این گریه نکردن و چه قدر سنگینم از این بغض های رو هم رفته ...

اولین نفر که بود که به ما گفت گریستن نشان ضعف است ؟ آن یک نفر را باید پیدا کرد و قدر ِ کوه کوه زجری که آدم های ِ دچار به بغض کشیده اند ، شلاقش زد و هیچ هم رحم در کارش نیاورد ... جمعیتی را به نابودی رسانیده ...


این ها چیست که دارم می گویم ؟ قرارمان بر گزارش روزانه بود از کار هایی که انجام داده ایم. تا ساعت پنجش را که برایت گفتم... راستش از پنج تا به حال هم واقعا به همین ها گذشته. به فکر کردن در مورد همین ها که نوشته ام ... به درگیر شدن با همین ها ... یاد ِ کلاس ِ تکوین افتادم. که ما مصرانه به استاد می گفتیم خیلی وقت ها پیش می آید که ما مدت طولانی به دیوار نگاه کنیم و فکر کنیم و او می خندید و باور نمی کرد و نسل ما را مسخره می کرد که مگر اصلا چنین چیزی ممکن است ؟ 

بهمنی شعری دارد که در میانه اش می گوید : دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش // چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب ...   اگر قرار بود خوشی های این هفته را به حد اعلا برسانم ، تک تک ِ این ها را فریاد می کشیدم .. نه اینکه در خلوت ِ اتاق بهشان فکر کنم . 

راستش امروز مهندسی ژنتیک را تا انتهای ِ جلسه ی سوم رسانیدم فقط. البته جزوه ای هم نیست از جلسه ی بعدش. این شد که ادامه ندادم. ویس ِ جلسه ی پنج را نیمه پیاده کرده ام. چهار را که بچه ها برسانند ، پنج را می فرستم. 

حواسم هست که قول دادم درس جلسه ی پیش ژنتیک پروکاریوت ها را با هم بخوانیم. اما خب مهمان ناخوانده سر رسید. بهانه ی الکی است البته ! حسش نبود ریحان ! 

ساعت نه و بیست دقیقه است. روز را اگر تا دوازده در نظر بگیریم، هنوز فرصت دارم ... و خب ... از کَفَش نمی دهم... اگر هفته ای غیر از این هفته بود ، حتما ، وقت را طوری می کشتم که موعد ِ خواب برسد ... حالا اما موعد ِ خواب را به تاخیر می اندازم ... فرصت برای مطالعه که باقی مانده اقلا ! 



باران است. حالم حال ِ آن نجواست : " نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر می شه .. همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه .. " عکس همیشه ، دلم نمی خواهد امشب زیر باران بدوم و خیس شوم. بیشتر دلم می خواهد امشب از پشت پنجره تماشاگرش باشم ...

  • ۹۷/۰۹/۰۲
  • پرواز ...

نظرات  (۴)

تو چه قلم قشنگی داری و چه نگاه ظریف و نکته‌سنجانه و عمیقی به دنیای اطرافت داری. لذت می‌برم هربار که می‌خوانمت.
آدمهایی این‌طوری، آدمهایی مثل تو با این نکته‌سنجی و ظرافت و لطافت، درد را بیشتر و پرشکوه‌تر درد می‌کشند. اما این درد مبارک است؛ ویران می‌کند و از نو می‌سازد
دوست خوبی است او؛ شیرین‌تر از هزارهزار شیرینی، بدون درد...
پاسخ:
متشکر از لطف تون :)


ملات ِ آدم سازی ست انگار این درد ! 
برش چهارم
2 آذر:

سلام بر ارغوان عزیزم.

فکر نمیکنم کسی حوالی من به این میزان که تو به خواهر و برادرت اهمیت میدهی،اهمیت بدهد؛ و ثبت این فعالیتت باعث میشود هر روز مصرتر باشم برای خواهر بودن:)) {میتوانی در لیست ما تَاَخرِ اعمالت قرارش دهی}..
 
صبح وقتی تو خواهر را رسانده،نان خریده،عرض ادبی به شهدا کرده و به خانه بازگشته ای، من تازه از خواب بیدار شده بودم_ساعت 9 و بدون هیچ عذاب وجدانی_(قبل از ادامه گزارش میخواهم بگویم که قرار است مشاهده گر مقادییر زیادی شواف از جانب بنده باشی)
خب..تا چشمانم را باز کردم و بعد از چک کردن ساعتم،سریعا لپ تاپ را باز کردم تا ببینم ارغوان کامنتی برایم گذاشته یا نه...خب همانطور که خودت در جریانی بله!ارغوان گزارشم را خوانده بود و برایم کامنتی هم گذاشته بود(امشب واژه در ذهنم زیاد است و مسلما آشفته و از این شاخه به آن شاخه صحبت خواهم کرد). سرخوش از نظر ارغوان( و کمی خندان و گریان از عبارت "اثر انگشت" ) ناشتا به حمام رفتم و بعد از مدت ها غسل جمعه انجام دادم(اولین شوآف)...سپس با قیافه ای تمیز و سرخوش صبحانه میل کردم و اتاق بسیییییییییییییار تمیزم را (بخوانید کپک زده) تمیز"تر" کردم و حتی از وسیله ای به نام جاروبرقی استفاده کردم:)))
با آرامشی ناشی از تمیزی اتاقم نشستم کارهای مورد علاقه ریزم را انجام دادم..با تلاشی عظیم بافتن دستکش یا قلاب را از آپارات یاد گرفتم و 2 بار تمام بافته هایم را شکافتم. چرا؟ چون رنگ کاموایم را دوست نداشتم:)) (دومین شواف)
لپ تاپ به دست پیش مادر رفتم و تقریبا یک ساعت راجب خیاطی و بافتنی اطلاعات گرفتم_ (احتمالا شما ندانید ولی من به ندرت از اتاقم خارج میشوم و به ندرت داوطلبانه با خانواده صحبت میکنم اما میخواهم بدانید که من یک(!) ساعت صحبتی دلخواه با مادرم در آشپزخانه هنگام غذا پختن داشتم و بنابراین این را هم میگذارم سومین شوآف)_ و بعد از ناهار خوردن تقریبا یک ساعت سریال دیدم(این شواف به حساب نمیاید چون فیلم دیدن علاقه معتادگونه من است و کار جدیدی انجام نداده ام)...
بعد از تقریبا 3 ماه دوباره زبان اسپانیایی ام را شروع کردم و یک ساعتی لذت بردم از آفرینش این زبان..(حقیقتا این را نمیدانم جزو شواف ها به حساب بیاورم یا نه، چون مدتی قبل نیز انجامش میدادم)
عصر کمی بیشتر از نیم ساعت ورزش مبارک رقص(!) را انجام دادم و حقیقتا که انرژی مضاعفی به من داد..دوباره فیلم دیدم_اینبار همراه با برادر:)) _که به مقدار فراوان لذت بردم.
آخرین شوآف امروز تعلق میگیرد که وقتی پدرجان زنگ منزل را زدند و من شخصا به استقبال رفتم_دم در_ خوشامد گفتم،یک شوخی لوس کردم و در مقابل چشمان بهت زده ایشان به اتاق و ادامه فیلم برگشتم..

من "ریحانه" امروز از زندگی راضی بودم،و خوشحال ..
با خانواده تعامل داشتم،کارهای دلخواه عقب مانده ام را انجام دادم،محبت کردم و محبت دیدم..ارغوان ممنون بابت پیشنهاد این هفته که باعث شد امروز بیشتر از هر جمعه ای لبخند بزنم..

پ ن1:امروز با برنامه ریزی قبلی هییییییییچ درسی نخواندم_حتی یک کلمه_چون قرار است فردا از صبح تا شب کتابخانه باشم و کارهای هیجان انگیزی انتظارم را نمی کشد جز لذت بردن از درس خواندن:)))

امروز به یک هدف نرسیدم و آن نماز اول وقت خواندن بود_باشد که شوآف فردایم این باشد_

پ ن2: جمعه هفته پیش از تمام انسان ها بدم میامد ، از خودم بیشتر. قول داده بودم که به تنها چیزی که اهمیت بدهم خودم باشم و تمام..این جمعه من کمی به آدم بودن نزدیک تر بودم و دلیلش تویی "ارغوان"..این هم برود جزو اعمال خیر موازی ای که از آن بیخبری(بودی)..

تظاهر به خوشحالی نصف خوشحال است و بدانید که تایپیست الان خوشحال است:)))



پاسخ:
سلام بر ریحان جان :)

این که من به خواهر بودن اهمیت می دهم ،بر میگردد به نیاز ِ درونی خودم. بیش از آن که فکر کنم که محمد و یا خواهرم نیاز دارند که من خواهرشان باشم ، به این فکر میکنم که من نیاز دارم خواهری کنم. از اعماق ِ وجودم ! 
بر می  گردد به همان قضیه ای که توی ترنجستان خودت گفتی " تولد گرفتن برای خودم رو دوست ندارم، اما برای بقیه رو دوست دارم " ... آدم بعضی وقت ها بیشتر تشنه ی محبت کردن است تا محبت دیدن! 

اولین شوآف ت رو من هم دقیقا به دلیل ِ هفته ی ِ خوشی ، انجام دادم  :)))


واااای :))) 
همیشه به نظر بافتن، یه کار ِ عاشقانه بوده ! نسبت به خیاطی چنین حسی ندارم ها. ولی نسبت به بافتن چرا ... دیگه اگه شال گردن باشه که دیگه نور علی نور ! 

بله بله ! اسپانیایی خوندنت هم شو آفه ! شما اصلا وجودت شوآفه لنتی :)

و در مورد اون تیکه ی رقص ، عرضم به حضور عنبرتون عارض ، که خداوند بگویم چه کارتان کند که آن آهنگ " ای گل رویایی ، ای مظهر زیبایی " را انداخته اید روی زبان ما ! 

برای ریحانه ی امروز یک چیزی بنویسم مرتبط : دیروز دیدم یکی توی اینستا استوری گذاشته که از امروزم راضی ام ، ولی به آن قانع نیستم. 
منتظر شوآف های ِ امروزت خواهم بود :)


درضمن ! من خواستم دلتو نسوزونم که شو آف نکردم. ولی خودت نذاشتی ! من دیروز بازم کلپچ زدم بر بدن و جات خاااااااااالی ... 



دلیلش پیش از من، قطعا خود تویی ریحانه. اگر سه شنبه با هم حرف نمی زدیم ، اگه کلاس رو می رفتیم ، اگه انقلاب نمی رفتیم ، اگه آش نمی خوردیم ، اگه تصمیم نمی گرفتیم ، اگه تو قبول نمی کردی ، اگه قبول می کردی و جدی نمی گرفتی ، اگه .. اگه .. اگه .. هزار تا اگه هست تا بگم دلیل ِ خوب بودن ِ حالت خودت بودی قبل از هر کسی :)


لبخند پهن شده رو لب هام از خوندن کامنتت ...


خب قبلی که گزارش من بود...این یکی کامنتی بر گزارش تو باشد:

"همین"...حقیقتا که تو فقط قادری از یک کلمه چهار حرفی سه پارگراف بنویسی و نه فقط سیاه کنی،بلکه جوری بنویسی که به فکر فرو بروم و فکر کنم "همین" چه داستان بزرگی دارد و سعی کنم "همین" های زندگیم را بیشتر کنم:)))

کاش ارغوان، کاش که من هم روحیه ای به پیگیری تو داشتم: کتابی رانصفه رها کنم،بروم کتابی که در ضمن کتاب معرفی شده بود بخرم(5 جلد)،بخوانم و دوباره برگردم به کتاب مادر:))))
میدانم که در حوزه اطرافیانم فقط ارغوان است که آدم انجام دادن این کارهاست..

گریه؟ های های؟ ضعف؟

ارغوان تو به جای گریه کردن مینویسی...قشنگ نیست؟
از منی که بابت هر چیزی سریعا گریه میکنم بشنو که گریه نشانه ضعف است..وقتی که خوشحالم گریه میکنم، ناراحتم گریه میکنم،عصبانیم گریه میکنم،تعجب میکنم گریه میکنم....مطمئن باش یکی از نشانه های ضعف اشک است عزیزم..مطمئن باش.
به جای گریه بنویس و بدان که شاید گریه ات باعث شود که کسی به جای گریه اش "بخواندت"..


فردا دیوونه وار بخندی خانوووم:)))

پاسخ:
همین های دوست داشتنی :)


البته که منم همیشه این طور نیستم. بسته به کارش داره قطعا ! 


به قول نادر ابراهیمی، گریه چه نعمتی ست به هنگام ...
می دونی از یازده ِ آبان ، تا پست ِ صفرم ِ این هفته ، ننوشته بودم ؟ نه این که مطلقا نخوام ! نمی تونستم بنویسم ... بنا رو گذاشتم به ننوشتم که اذیت نشم ... با این هفته من به نوشتن برگشتم ... 

ممنون عزیزم :) اولین خنده های روزم با کامنت تو بود 
  • راهی به سوی نور
  • سلام.
    نمی دونم نظر گذاشتن الان، مزاحمت بین حرف های دوستانه محسوب میشه یا نه...
    ولی عمیقا دلم خواست تشکر کنم از اینکه  حال همه رو بهتر کردید، حتی من! که شاید اولین باره که تو این وبلاگ میام

    من دوست زیاد دارم، خیلی زیاد...ولی واقعا به دوستی پله پله تا بهشت گونه تون حسودیم شد! یا لغت بهترش غبطه خوردم

    پاسخ:
    سلام.
    ابدا .. ابدا .. مایه ی خوشحالی من هم میشه اتفاقا :)


    خواهش میکنم. متشکر از شما که وقت گذاشتید و این پست طولانی رو خوندید :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی