... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


چهارمین روز از آن هفت روز

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ


للحق 


عنوان را که تایپ می کردم، کمی ته ِ دلم غمگین شدم از این که چهارمین روز هفته ی دوست داشتنی رسید و از اینکه دارد تمام می شود ... یادت می آید هفته ی پیش وقتی برگه ی امتحانی ام را خالی تحویل دادم چه گفتم ؟ گفتم بعد ها برای بچه ام تعریف خواهم کرد، که برگه ی سه واحدی ِ ترم ِ هفت ِ دانشگاهم را خالی دادم و ناراحت که نبودم هیچ ، به برگه ی خالی ام افتخار هم می کردم. آن روز ، حقیقتا ذره ای غمگین ِ امتحانم نبودم. هیچ هم عذاب وجدان نداشتم که چرا نخواندم. نشد، نتوانستم که بخوانم. و خب ... افتخار می کردم؛ چون توانسته بودم به حال ِ خودم و به چرایی ِ نتوانستنم احترام بگذارم. 

حالا می دانی ریحانه جان ؟ قطع به یقین داستان این هفته را هم برای پسرکم یا شاید هم دخترکم خواهم گفت. خواهم گفت که در هفته ی سختی که دلیل خاصی هم برای خوشحالی نداشتم ، همه ی تلاشم را کردم که خوشحال باشم ، از روز هایم لذت ببرم و کاری کنم که دیگران هم لذت ببرند ... و برایشان خواهم گفت که به بدبختی... خواهم گفت که کیلو کیلو ATP مصرف کردم گاهی فقط برای یک خندیدن ِ ساده که جانم را بالا می آورد ...


امروز خوب شروع نشد ... اصلا خوب شروع نشد ... اما خواستم که خوب تمام شود ... وقتی " او " هم دید که خواسته ام خوب تمام شود، کمک کرد که خوب تمامش کنم ... و خوب تمام شد ریحانه جان ... 

خوب شروع نشد چون خواب ماندم.  مادر بیدارم کرده بود من اما باز هم خوابیده بودم. خوابیده بودم و نمازم قضا شده بود ... برای همین می گویم خوب شروع نشد. 

ساعت حوالی هفت و نیم بود که بلند شدم و کار های اول صبح را انجام دادم. پدر نان سنگک گرفته بود. صبحانه ام را خوردم و فلاسک را برداشتم و نسکافه درست کردم و سه تا نارنگی از توی یخچال درآوردم و کوله ام را برداشتم و خداحافظی کردم و زدم بیرون ... !

هوا انقدری خوب بود ، که حالم خوب شد. سر راه خدمتکار ِ بلوک را دیدم. سلام کردم. با صدایی رسا تر از همیشه ... پر انرژی ... سلام را همین طور پرتاب نکردم. توی چشم هایش نگاه کردم ، لبخند زدم و سلام را دو دستی تقدیمش کردم ...با نهایت ِ احترام ! 


 نیت ِ کتابخانه کرده بودم. اما ... مجنون جماعت را چه به این نیت ها ؟  که فرمود :


مباحثی که در آن حلقه ی جنون می رفت 

ورای مدرسه و قیل و قال مدرسه بود ... 

 

 پائیز امسال مرا دیوانه خواهد کرد با این طیف رنگ هایش  ... چه دل بری می کنند درخت ها از من ... و خب فکر کن باران هم زده باشد ... هیچی دیگر ! 

مرا تصور کن که دارم سرخوش ِ سرخوش راه می روم در حالی که خنده پخش است روی ِ تک تک اجزای ِ صورتم ... کاری ندارم که غباری نشسته روی روحم و سنگینی اش هر لحظه بر قلبم احساس می شود ... بحث آن جداست و بحث این نشاط ها هم جداست ... 

نوبت به من رسیده که شوآف کنم. 

فکر میکنی تصویر زیر چه با من کرد ؟ باورت می شود توی پیاده رو ، مدتی را مبهوت ِ ترکیب ِ برگ های پائیزی غرق ِ در باران ایستاده بودم به تماشا ؟ باورت می شود بی هیچ دلیلی غیر از تماشای ِ صحنه ی زیر ، لبخند روی ِ لب هایم بود؟ باورت می شود چه قدر از قدرت بینایی ام خوش حال بودم امروز ؟ 

نشود هم خیالی نیست ریحانه جان !حتی حالا که خودم هم دارم می نویسم، صبحم  باورم نمی شود دیگر چه انتظار از دیگران ؟ 



گفتم ؛ قرارم با خودم کتاب خانه بود ... ولی خب ... معابر ، پر از برگ شده بودند ...گاه حتی مقابل چشم هایم ، برگ های چنار ، رقص زنان ، پائین می آمدند و با چه وقاری .. و با چه ابهتی...  دل زدم به دریا ... راهم را چند دقیقه ای دور کردم که لذت ِ قدم زدن در چنین راه هایی را از کف ندهم !  

تصویر زیر را ببین . از آن اول ، تا آخر ِ راه ، سه تا برگ ِ چنار مقابل چشمم فرو افتادند ... وای وای ... وای ریحانه ! نوشتنش هم دارد تازه ام می کند ... چرا این همه سال، من این طور نبوده ام ؟ راستی راستی چرا ؟



دل کندن آسان نبود. ولی کندم .. به هر سختی که بود ... از آسمان و زمین ِ خیس و درخت ها و برگ ها دل کندم و راه ِ کتابخانه را پیش گرفتم. برنامه ی روزانه ام را نوشتم و شروع کردم. 

شروع کردم .... خواندم ! نوشتم ! فکر کردم ! خواندم ! نوشتم ! فکر کردم ! خواندم ! نوشتم ! فکر کردم ! خوان... نــِــوِشــ .. فکـــر ...

خسته شدم ، دست از خواندن برداشتم ... لای قفسه های کتاب قدمی زدم. توی کتابخانه تنها بودم. پنجره را باز کردم ، لیوان نسکافه ای برای خودم ریختم و به دل ِ سطور ِ ابوالمشاغل زدم ! و خب شوآف بعدی :



صدای اذان که بلند شد، تسبیح ِ سنگم را از توی کوله ام برداشتم و به مسجد رفتم ... نماز ظهر و عصر را که خواندم، از صفوف عقب نشینی کردم و ایستادم به قضای ِ نماز ِ صبح. آن طور که خدا بداند که می دانم عقب افتادم امروز از برکت ِ صبحگاهی اش ...

تسبیح ِ سنگم را توی دست هایم به تسبیح ِ بانو چرخاندم و دوباره راه کتابخانه گرفتم. ویس ژنتیک پروکاریوت ها را تا نیمه پیاده کردم. خسته شدم. می دانستم اگر از کتابخانه بیرون بروم، برگشتم دست خدا خواهد افتاد ... لذا ، شروع کردم به دویدن روی ِ پله های ِ کتابخانه. چهار بار تا طبقه ی بالایش رفتم و پائین آمدم تا حرکت فیزیکی کرده باشم و جسمم از کرختی در آید! 

و خب :) ... دست ِ آخر رو به دوربین های مدار بسته ی بسته شده توی طبقات لبخندی زدم که یعنی دیوانه نیستم هاااا ...

برگشتم. چند دقیقه ای ادامه دادم ... نمی شد دیگر ! بند و بساط را جمع کردم و راه خانه پیش گرفتم. 

به یکی از دوستانم زنگ زدم. یکی که دلش در حال حاضر دریای ِ استرس است. فردا ان شاءالله آقای داماد می آید خانه شان که بله اش را ببرد ... زنگ زدم و طبق معمول بنا گذاشتم به شوخی کردن و خندیدن که اقلا برای لحظاتی اضطراب از دلش برود ... از کل چند دقیقه ای که حرف زدیم ، مدت ِ کمی را جدی بودم که آن هم گفتم فردا ، دعای ِ ما پشت سرش خواهد بود و حتما برای آرام شدنش دعا خواهم کرد ...

رفیق ِ عزیزی ست ... خیلی عزیز ! خوش بختی اش را کنار ِ همسرش ، وسط ِ بین الحرمین دعا کردم ..

با مادر کمی گپ زدم. کمی خندیدم. کمی برنامه چیدم. مادر جای ِ تو خالی ، آش پخته بود و خب ... چه آش ِ دل چسبی... آش را که خوردم چند دقیقه ای ( نهایت ده دقیقه ) استراحت کردم و دوباره زدم بیرون ! 

ورزش را صبح به تاخیر انداخته بودم . این بار غروب رفتم برای ورزش ... همین که پایم را بیرون گذاشتم باران گرفت. و من ، یک سر باران ِ امشب را قدم زدم... نفس کشیدم ... خیس شدم ... صدای ِ اذان ِ مغرب بلند شده بود. بریده بریده دویدم. اما بماند بین ِ خودمان که نفس ِ قبل را ندارم. نمی توانستم پیوسته بدوم ... قدم هایم را تند تر کردم که به مسجد برسم. بالاخره رسیدم ! مسجدی بود که تا به حال فقط سه بار رفته بودم. مسجد بزرگی ست. من از ورودی ِ خواهران وارد شدم. کتونی هایم را توی ِ جاکفشی گذاشتم که پر از کفش ِ زنانه بود. آسانسور سوار نشدم و از پله ها رفتم. آسانسور زنانه مردانه اش جدا بود. یک طبقه بالا رفتم و در ِ ورودی را که باز کردم با صف ِ مرد ها مواجه شدم. شانس این بود که در ، پشت به صفوف بود. " اوه ، اوه " گویان در را بستم و یک طبقه ی دیگر بالا رفتم. مغرب را خوانده بودند. اما به عشا رسیدم ... روحانی ِ خوش صدایی نماز را می خواند. نماز که تمام شد، برای آن رفیق ِ عروس ، دعایی کردم از اعماق ِ وجود و صلوات برایش فرستادم و آرامشش را آرزو کردم و زدم بیرون. مسیر برگشت را طوری طراحی کردم که باز هم سری بزنم به شهید ِ گمنام. اسمش را گذاشته ام " حبیب " ... چون از سال های دور ، وقت ِ دل تنگی ، می رفتم پیشش ...

دویدم. دویدم. وقتی پیش ِ شهید رسیدم نفسم بالا نمی آمد که فاتحه را بخوانم. ضربان های قلبم ، روی استخوان های ِ قفسه ی سینه ام حس می شد. اما صبر نکردم. با همان نفس نفس زدن خواندم ... 

بیت ِ محبوب همیشه ام را هم خواندم. " چاره ی ما ساز که بی یاوریم ... گر تو برانی به که روی آوریم " و از آرامگاه ِ او هم بیرون زدم. 

با خستگی تمام به خانه رسیدم. محمد، خواست که برویم خانه ی عمو این ها. خسته بودم ... اما پذیرفتم. اگر هفته ای غیر از این هفته بود، مسلما نمی پذیرفتم. باران زده بود و ترافیک بود و حوصله ی ماشین را نداشتم. پیاده راه افتادیم. باران میزد ... 

تا خانه ی عمو حرف زدیم. محمد چیزهای ِ با مزه ای از مدرسه اش تعریف می کرد که من اگر چه نوشتن شان را دوست دارم، اما احتمالا خواندن شان از حوصله خارج است و برای همین فاکتورشان می گیرم. 

با محمد شرط کردم که فقط یک ساعت می مانیم. پذیرفت. اما تا رسیدیم خانه ی عمو این ها ، بچه پر رو بلند بلند گفت : آبجی شام شون حاضره دیگه !!!!!! و خب ... من نمی دانستم الآن باید چه طور از خجالت آب شوم که حق ِ مطلب ادا شود !  

ما توی ِ خانواده ی پدری پنج تا پسربچه داریم که بزرگ ترین شان برادر من است. از رنج ِ نه سال ، تا سن محمد! این ها واقعا احساس نمی کنند که من بیست و یک ساله ام و سنی ازم گذشته. 

 همیشه همراهشان شیطنت کرده ام. بازی کرده ام. تا حد از خنده مردن، قلقک شان داده ام. 

امروز با امیر چند دست فوتبال دستی زدم. بعد از مدت ها... یکی را باختم ، دو تا را بردم ! البته مهارتی در فوتبال دستی ندارم ها ... 

محمد که ما را ماندگار کرده بود. عمو این ها زنگ زده بودند مامان این ها هم بیایند. که چون خواهر گفته بود درس دارد، فقط بابا آمد ! و شام هم به جوج گذشت. 

به خیالم ، بابا با ماشین آمده بود. اما از در خانه ی عمو این ها که بیرون آمدیم ، دیدم نخیر ... خبری از ماشین نیست. و دوباره پیاده روی ... و دوباره باران ... و دوباره خیس شدن ... و دوباره... الحمد لله !

دیشب اگر چه از پشت شیشه تماشاگر ِ باران بودم ، امشب اما تماما زیر باران بودم ... و قطعا بدون چتر ! 

الآن کیلومتر شمار ِ موبایلم را نگاه کردم، امروز مجموعا ده کیلومتر و خرده ای ، راه رفته بودم ، دویده بودم ... 




چه قدررر زیاد نوشتم ! چه قدر زیاد نوشتم ... ریحانه جان ! امروز تنم را ، روحم را ، ذهنم را خسته کردم. از بند بند ِ انگشت های دست ِ راستم خستگی می چکید ... چشم هایم هم الآن هم خسته اند و دارم با تلاش زیاد می نویسم. پاهایم یک جاهایی از دویدن کم آوردند. من امروز خودم را از پا انداختم برای کمی خوب شدن. امروز به نفس نفس افتادم ، خسته شدم ، از پا افتادم و خب می دانی ؟ یک امشب ، فقط همین یک امشب ، خوابیدن را ، خوب خوابیدن را ، آرام خوابیدن را حق ِ مطلق خودم می دانم. یک امشب، آشفته بیدار نشدن را حق ِ مطلق خودم می دانم. رویا نمی خواهم ... فقط یک خواب ِ آرام می خواهم. یک خواب که فردا صبح ، به محض ِ بیدار شدن بگویم " چه قدر دیشب خوب خوابیدما ... "


شبت به خیر ... دعا کن که شب من هم به خیر ... 

  • ۹۷/۰۹/۰۴
  • پرواز ...

نظرات  (۶)

سلام بر ارغوان عزیزم
پی نوشت آخر کامنتم را چون مهم میدانم در ابتدا میگویم. این کامنت ساعت ۷:۱۱ دقیقه امروز نوشته میشود(علت:عدم وجود اینترنت در منزل پدربزرگ)

خب...از "بد شروع" کردن دیروزت میخواهم کاری انجام دهم که آن هم بماند برای اعمال موازیت:_ کاری که مدت هاست دلم میخواست انجامش دهم اما مدام پشت گوش میفتاد_و چه هفته ای بهتر از هفته خوشحال زیست و چه روزی برای شروعش بهتر از میلاد پیامبر(ص) و چه رَفیقی بهتر از ارغوان برای انگیزه دادنش؟ کارم ۱۷ رکعت نماز قضا خواندن در روز باشد:))) میبینی ارغوان؟ "بدشروع" کردنت برای من مساوی شد با حذف کردن بد شروع کردن های زندگیم،بد ادامه دادنشان و بد تمام کردنشان(انشالله)

باور میکنم ارغوان! مگر میشود باور نکرد که زیر باران فقط شکر کنی و نگاه:))فقط لذت ببری و مست شوی. گوارای وجودت...

بقیه لبخندهای دیروزت را مبارک میدانم و صرف تمام ATP هایت برای خوشحال زیستن را ارج می نهم:)))

پ ن انتهایی:یادت است که گفتم من اینها را صبح مینویسم؟ صبح وقتی مادر برای نماز صدایم کرد بعد از شنیدن صدای مادر اولین فکری
که به ذهنم  خطور کرد این بود: که سال ها بود به این راحتی و با این کیفیت خواب شب نداشتم:))) دلم میخواهد متوجه شوی که وقتی صحبتت درباره خوب خوابیدن و آرام خوابیدن را خواندم نا چه حد لبخند شدم عزیز دل. باشد که آرام ترین خواب هایت شب گذشته با تو همراه بوده باشند:)))

پاسخ:
سلام به ریحانه ی عزیزم.
از این که پی نوشت رو گذاشتی ممنونم. چون از اونجایی که پست رو با خستگی نوشته بودم انتظار داشتم شب کامنتت رو بخونم و کمی ناراحت شده بودم که البته صد در صد رفع شد :)


خب آیکون یک عدد ذوق مرگ برای ِ کار اولت !
همان خوابی نبود که می خواستم. اما بهتر شده بود. خیلی بهتر ... 
ولی برای خوب خوابیدن ِ تو خوشحالم ... خیلی خوشحال :)
برش پنجم:
چهارم آذر ماه
امروز برخلاف روز گذشته صبح زود بیدار شدم. صبحانه ای میل کردم و راهی کتابخانه شدم تا ساعت ۵. اتفاق جالب انگیز خاصی نیفتاد جز درس خواندن و پیاده کردن ویس استاد
شب داهی منزل پدربزرگ شدم و از بدو ورود مرکز ثقل دریافت انرژی های مهربانی:)))
 بعد از صرف شام راهی هیئت شدیم. و گزارش امروز را هم در هیئت و در انتظار شام مینویسم:)))
(از اینجا به بعد در منزل پدربزرگ نوشته میشود)
امروز من کار خارق العاده یا جدیدی انجام ندادم اما از گذران امروزم نه تنها راضی که حتی خوشحال هم هستم. نمیدانم اثر هفته دوست داشتنیمان است یا تلقین! اما میدانم که خوشحال هستم و همین برایم مهم است:)))))

ریز اتفاقات دوست داشتنیم:
نه که فکر کنی چِت مغزی ،چیزی شده ام خدای نکرده که بدون دلایلی درست و حسابی الان خوشحال هستم ها. نه دختر جان. خوشحالی که الکی الکی نمیشود؛باید برایش زحمت کشید و زحماتم همین ریز های خیلی ریز بودند و مزدشان ستاره هاایی که در قلبم میدرخشند. 
و اما بعد:
اول روز من همیشه بدو بدو و عجله عجله شروع میشود. امروز صبحم را با آرامش شروع کردم: برای اعضای خانواده چایی ای گذاشتم،ظرف های شب گذشته را شستم و نان داغی که پدر خریده بود را تکه تکه کرده و در فریزر گذاشتم_چون میدانم علاقه به جزئیات دارید!_مطمئن باشید که در روزهای عادی زندگیم هییییچ کدام از این فعالیت ها را انجام نمیدادم و حتی خودم نیز صبحاته نخورده میزدم بیرون؛ بالاخره باید یک فرقی داشته باشد یا نه این هفته دوست داشتنی؟؟
در کتابخانه یکی از مسئولینمان یک حال "اساسی" به من داد که چون از حوصله بحث خارج است میگذارم برای تعریف های شفاهیم برایت:) اسپانیایی ام را نیز "دوباره" خواندم و دوباره نیز شواف به حساب میاورمش:)))
شب وقتی میخواستم خارج شوم زدم روی شانه بغل دستیم _که پیش تجربی هم بود_و با تمام باقی مانده انرژیم گفتم که خسته نباشی عزیزم و خارج شدم. میدانی چه کیفی داشت دیدن لبخندش و تشکر عمیقش؟ _باور کن که تشکرش معنول و از ادب نبود،تشکری از عمق جان بود_ میدانی ارغوان!میدانم که میدانی.
خیلی وقت بود که شب پیش پدربزرگ و مادربزرگ نمانده بودم؛چه هفته ای بهتر از هفته خوشحال زیستن برای در کنارشان بودنشان؟اکر بدانی چقدر لبخند شدند و لبخند شدم. اگر بدانی ارغوان:))))

ارغوان من آدم پیوسته ای نیستم ولی بدان که پیوسته شدم..پیوسته شدم که خوشحالیم ادامه دار شد؛ پیوسته شدم که هنوز گزارشم را میدهم و باور کن چقدر برایم لذت بخش است نوشتنش و خواندنت. چقدر:)))

ممنون؛ممنون و صدها و هزاران بار ممنون که دلیل لبخندهایم و حال دلم َشدی:))

راستی عیدت هم مبارک
پاسخ:
سایه ی پدربزرگ و مادربزرگت مستدام :)
حسرت به تیکه ی هیئتت ...
بخشی از کامنت ِ امروزت، بخشی از پست ِ امروزم خواهد شد.

و اما مِن باب ِ خسته نباشید گفتنت : از زبان ِ مرد ِ دوست داشتنی ِ من :
در حقیقت ، این کوتاهی و بلندی راه نیست که مساله ی ماست. مساله آن چیزی ست که ما، در امتداد این راه، برای دیگران که ناگزیر از پی ما می آیند باقی می گذاریم تا که طی کردنش را مختصری مطبوع ، گوارا ، شیرین و لذت بخش کند. 
پس، حق است که خودمان را، اگر نه برای ساختن کاروانسراهای بزرگ و آب انبار های خنک، لااقل برای برپا داشتن ِ یک سایه بان کوچک، خلق یک بیت شعر خوب، روشن کردن یک چراغ ابدی و یا ضبط یک صدای مهربان " خسته نباشی " خسته کنیم ، خسته کنیم و از نفس بیاندازیم ... به حق که چه از نفس افتادن شیرینی ست آن و چه خستگی غریبی ... 

آدم ِ پیوسته .. دوست داشتم ترکیبت رو .. باور میکنم چون بی صبرانه منتظر کامنتتم شبا ! 

خواهش میکنم. ممنون از تو؛ ممنون و صدها و هزاران بار ممنون که دلیل لبخندهایم و حال دلم شدی :))
عید شمام مبارک. 
:)))

جهت اعلام حضور:))
پاسخ:
:))

جهت دل گرمی ما :) 
جهت خواندن روز پنجم ! بگذار دیگر !
پاسخ:
گذاشتم :) 
ریحانه را ببوس ! از آن ماچ های آبدار ! از آن ها که خوشتان نمی آید ! از طرف ما ببوس 
از طرف ما لپش را بکش

پاسخ:
لپش را می‌کشم، ماچ را قول نمی‌دهم :)))))

ارغوان ببین که من چه بی تابانه منتظر بستت هستم..ببین که تا الان ۱۰ بار وبلاگ را باز کرده ام.
کاش بیایی و بذاری که با لبخند بخوابم..
پاسخ:
پاسخ بعد از نگارش پست روز پنجم داده میشود :

ریحانه ! ریحانه! 
شرمنده ی کامنتت ... فردا جبران می‌کنم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی