... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


ششمین روز از آن هفت روز

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ


للحق

امروز می‌خواهم به خلاف عادت برایت شرح ماوقع بدهم. یعنی که از شب شروع کنم.
از این‌ جا که: نشسته بودم روی زمین و به دقت به دیوار رو به رویم نگاه می‌کردم، در حالی که محمدامین رمانی که برایش خریده بودم را با صدای بلند می‌خواند. در همین حال، خواهر وارد اتاق شد و پرسید دارید چه ‌کار می‌کنید؟
گفتم محمد داره کتاب می‌خونه. گفت پس تو داری چه کار می‌کنی؟ گفتم دارم بهش گوش می‌دم. خواهر سرش را به نشانه ی تایید تکان تکان داد و رفت ...
بعد محمد پرسید آبجی تو چند تا کتاب خوندی ؟ گفتم نمی‌دونم. گفت حدودا ؟ گفتم به اندازه ی کتابای توی کتاب خونه ی اتاقم.
بعد پرسید: میشه دو تا کتابو همزمان با هم بخونیم؟
گفتم الان من سه تا کتاب رو دارم همزمان می‌خونم.
بعد گفت : آبجی من تا الان فکر می‌کردم کتاب خوندن مسخره ست هااااا ...
خندیدم. گفتم دیدی چه قدر خوبه حالا؟ من الان همش دوس دارم بدونم ویکی بالاخره تو مسابقات گرگ سفید با سگ های خودش برنده میشه یا با سگ های اون پسره ! (به وضوح دروغ گفتم و نادمم)
گفت منم دوست دارم بدونم. بعد هم کمی با هم در مورد زیبایی هاسکی حرف زدیم.
یک فصل خواند. گفت بقیه ش رو تو بخون. کتاب را گرفتم و خواندم.
محمد وقتِ خواندن، کمی کند بود. بعضی جاها تپق می‌زد. بعضی جملات را دوباره و سه باره می‌خواند تا به طرز صحیح خواندنِ جمله برسد. به خبری بودن، یا تعجبی بودن یا سوالی بودن لحنِ خواندن! نوبت که به من رسید، روان خواندم برایش ... بعد گفت نامردیه! سخت هاش به من می‌افته، آسون هاش به تو.
خندیدم. گفتم خیلی پررویی محمد !!
به کتاب برگشتیم ... 

وقت خواندن هرازگاه می‌ایستم و می‌گویم این جا منظورش از این جمله چی بود ؟ و محمد برایم توضیح می‌دهد تا مطمئن شوم کتاب را می‌فهمد و سیر حوادث را در نظر دارد ...
دلم خواست این تکه را با جزئیات ریز به ریز بنویسم و بگویم اگر دستاورد این هفته ام، فقط و فقط کتابخوان شدن برادرم هم می‌بود، راضی بودم... 



برگردیم به صبح !
شب در طول چهار ساعت و اندی که خوابیده بودم دست کم سه بار از خواب پریده بودم ...  با همه ی این ها اما از شروع شدن روز جدید راضی بودم. چون از دیشب منتظر رسیدن امروز بودم و جبران ِ غم ِ سرشار ِ دیروز !
بعد از کار های صبحگاهی به راه افتادم. تا مترو را پیاده رفتم ... 

 توی مترو ، کتابی را که تو داده بودی توی مسیر ِ کربلا بخوانم و به علت مشکلاتی که توی عراق پیش آمده بود، نصفه ماند را از نو شروع کردم.
و غرق شدم توی تفاسیر نویسنده از وقت ِ ایستادن مقابل ِ ضریح ِ حضرت علی ... 


کلاس صبح را نرفتم. توی دانشکده، فاطمه خسرو را دیدم. در مورد جزوه پرسید. با اجازه ، جزوه را دادم :)
یکی دو ساعتی درس خواندم. کم کم سر و کله ی بچه ها پیدا شد. کمی با هم ژنتیک خواندیم.
بعدش هم نهار ! که گفتیم و خندیدیم و دست آخر چهل و پنج دقیقه ای به بحث جدی پیرامون جبر و اختیار گذشت.
نمیدانم انجمن یا بسیج، یک کدامشان اکران مستند داشتند. رفتم. چشم هایم خسته بودند. نگاه به نمایشگر، اذیتم می‌کرد. از آمفی بیرون آمدم و با فاطمه سری به بوفه زدم و بعد هم راه خانه گرفتم. 
توی راه خانه، استاد ِ مسیرهای متابولیک را دیدم. کل متروی اول را هم صحبت بودیم. سفارش موکد به رفتن از ایران کرد ... 



با یکی از دوستان صمیمی کمی حرف زدم. یعنی درواقع یکی از دوستان کمی با من حرف زد. گفت که باید برود پیش مشاوره و پرسید که مشاور خوب سراغ دارم یا نه؟
 خندیدم! گفتم مشاور می‌خوای چی‌کار دیگه؟ با حرفایی که تو زدی کار از کار گذشته و به نظر من که داری عاشق می شی بیچاره ! 
گفت عشق یک طرفه اش بیچارگی ست، نه دو طرفه‌ش!
 گفتم اشتباه می‌کنی! چه یک طرفه اش، چه دو طرفه اش ... به هر حال بیچارگی ست عشق، اگر عشق باشد ...
آمد مچم را بگیرد مثلا، گفت می‌بینم که تجربه داری! این جمله امتداد ِ همان حرف بچگی ست که مثلا اگر به دوستت می‌گفتی برگ چنار تلخ است، می‌گفت مگر خورده ای ؟ و با این جمله فکر می‌کرد چه مچی گرفته و چه شاخی شکسته از آدم ...!
گفتم به تجربه نیست که لزوما !
توضیح خواست. حوصله ی توضیح نداشتم.
من از بیچارگی ‌معنای مثبت در ذهنم بود و او منفی و خب توضیحش اقلا صبح تا شام از آدم وقت می‌گرفت. مشاوری را که سراغ داشتم معرفی کردم.


رسیدم به خانه. 

کمی گپ با خانواده زدم. و با اینکه کمی  زود بود اما شام را خوردم و آمدم توی اتاق. که ادامه ی ژنتیک را بخوانم. ولی خسته ام برای خواندن ِ مباحث علمی. در نتیجه یک ساعت مطالعه می کنم و بعد هم می خوابم و فردا صبح، زودتر از حالت ِ عادی بیدار می شوم که ژنتیک را بخوانم.



سر سجاده ، قرآنم را باز کردم. سوره ی اسراء آمد ... آن جا که می گوید :

اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لِاَنفُسَکُم ... 

اگر نیکی و احسان کردید ، به خود کرده اید ...


من و تو، از کل ِ قرآن ، اقلا این یک تکه از آیه ی 7 سوره ی اسرا را حتما فهمیده ایم توی طول ِ این هفته ... نه !؟ 



پی نوشت :

از هم گسستگی جملات را بگذار پای خستگی. بگذار پای خستگی که دوستش دارم ... :)

منتظر گزارش روز ِ تو ... :)

  • ۹۷/۰۹/۰۵
  • پرواز ...

نظرات  (۱۲)

سلام بر ارغوان عزیزم..

همینکه برادر را کتاب خوان کرده ای نه برای این هفته که فکر میکنم برای این ماهت کافی و وافی باشد..تصویر سازی کتاب خواندن مشترکتان برایم شیرین است:)))))

ارغوان من آن کتاب را با گوشه نویسی هایت پس میگیرم؛ قول و قرارمان همین بود_مترو و این صحبت ها هم حالیم نمیشود_ .

جزوه که حلالش:))))) امروز را چقدر مفید برای خود،اطرافیان و علم گذرانده ای:))))

ارغوان "بیچارگی" ذهن تو با "بیچارگی" ذهن دوستت زمین تا آسمان فاصله داشتند؛برای همین است که نفهمیدتت:)))

کاش تلاش میکردی و 5 دقیقه ای از آن صبح تا شام را برایش وقت میگذاشتی که بداند بعضی بیچارگی ها قشنگند...

سوره اسرا..برود برای فردایم ..

ارغوان! امروز نه به عنوان دوست داشتنی ترین روزت بلکه به عنوان مفید ترین روز هفته خوشحالیت فکر کنم ثبت شود:))
پاسخ:
سلام ریحانه جان !

فکر نمی کردم علاقه مند کردن بچه ها به کتاب کار راحتی باشه .. ولی بود :)

با گوشه نویسی تحویلت می دهم. منتهی وقتی خودت بخوانی اش، می بینی که بعضی جاها، هیچ حرفی نداری. فقط دلت می خواهد پیش بروی و توصیف هایش را توی ذهنت تصور کنی. آن جا که از نجف حرف زده ، می بینی که فقط داری می خوانی و پیش می روی و ... چیزی به ذهنت نمی رسد اصلا برای نوشتن ! 


5 دقیقه ، موضوع ِ حرفو حیف می کرد. صبح تا شام وقت می خواست!

:)
برش ششم:

 پنجم آذر:

دیشب دیر قصد خوابیدن کردم. دیرتر ازهمیشه ام؛ به همین خاطر صبح 3_4 بار آلارم موبایل را قطع کرده و به ادامه هم آغوشی با پتویم پرداختم و هی این شیطان رجیم زیر سرم میگفت که نماز را قضایش میخوانی و بلند نشو:))

کل نیم ساعت درگیریم ام با موبایل _که انگار پولی میگیرد بابت این مقدار پیگیریش_ جمله چند روز پیشت در خواب و بیدار ذهنم مدام تکرار میشد "روزم را بد شروع کردم"؛  نخواستم روزم را بد شروع کنم و با هر جان کندنی بود از تخت خواب جدا شدم.بد شروعش نکردم ارغوان و برای حرفت بود که نخواستم اشتباهی کنم..
داشتم فکر میکردم اگر اشتباهات یا تنبلی هایمان را هم ثبت کنیم فردا روزی هم خودمان هم دیگریمان میخواهد که آن اشتباه قبلی را نداشته باشد و خودش قدمی میشود برای بهتر بودن..

خب در ادامه تا ظهر کمی خانه تکانی کردم کمی ورزش و بعد آماده برای بیرون رفتن؛امروز وقت دکتر داشتم و به همین خاطر قید دانشگاه را زدم_کوتاه مدت_ .
بعد از دکتر با یکی از رفقا به بیرون رفته ناهاری میل کرده_جایتان خالی_
بعد از آن به عیادت یکی دیگر از دوستان که تازه عملی داشته رفتم و تا شب مهمانش بودم:)))

به خانه آمده و قول نماز اول وقت را به جا آوردم..

ارغوان میخواهم از سبزترین کار امروزم بگویم که اگر ثوابی داشت همه اش برود به حساب خودت که همه اش را خودت باعث شدی:

نشستم و "طه" را خواندم با همان العفاسی..غریب لذتی برم که بیا و ببین. ارغوان میدانستی که بهشتیان فقط دو سوره میخوانند؟ یس و طه.
قشنگ نیست که خدا هم از صحبت هایش سوگلی دارد؟ من که خیلی خوشم آمد:)) بعد رفتم وسط پذیرایی و شروع کردم درباره این سوره صحبت کردن_انگار آخوندی چیزی باشم_ از هر طرف نظری میامد..تا گفتم طه و یس؛ خواهر جان گفتند که پس همان است که سعدی گفته
"تو را عز لولاک تمکین بس است    ثنای تو طه و یس بس است"

مادر کمی راجبش برایمان صحبت کردند که توضیحاتش را حضوری برایت میدهم. راستی این سوره برای ازدواج هم بسیارتاکید شده که بخوانیم؛ و این هم یکی از موعظه هایی بود که حین منبرم اشاره کردم_و برادر با این شوخی لوس که تو حتما در خواندنش پشتکار داشته باش،نمکی در هوا پراکنده کردند_ . میبنی ارغوان په سرور مبارکی به خانه مان آوردی؟ میبینی "عزیز دل" ؟

در ادامه اسپانیایی ام را خواندم و الان قصد خواب دارم.

امروز برایم روز مفید درسی نبود_ابدا_

الان خوشحال ذوق مرگ هم نیستم به همین خاطر جزو روزهای معمولی ام به حساب میاورمش..

فردا آخرین روزمان است و برایش ناراحتم...ناراحتم که  هفته قشنگمان تمام میشود و خوشحالم که برای آخرین روزم برنامه های جالب انگیز دارم . میخواهم هفته ام همانطور که طوفانی برایم شروعش کردی طوفانی تمامش کنم_انشالله_


پ ن: خانوم یا اقای س چرا شما هم فردا به ما نمیپیوندی و خوشحال تر زندگی نمیکنی که شما هم گزارش دهی و ما لذت ببریم؟


مشتری میشوی:)))) از ما گفتن..




شبت به خیر رفیق جان:))
پاسخ:
پس چه خوب شد که اون تیکه ی قضا شدن نمازم رو فاکتور نگرفتم :)



این طور که میگی که من این طرف غش و ضعف میرم ریحانه :)))) تو کار سبزو انجام دادی، من ثوابشو ببرم ؟ خوبی مادر ؟! :)
دم خواهرت گرم آقا! چه شعرایی بلد شدن این دهه هشتادیا :|
مشتاق شنیدن توضیحات مادرت!
نیستی که ببینی چه لبخندی اول صبحی روی لب هایم آورده ای " عزیز دل "...
از مزایای طه خبر نداشتم خوب شد گفتی :)
من هم دیشب ذوق مرگ نبودم، اما خوشحال بودم. چون روز های ِ معمولی ِ این هفته ام، با روز های معمولی ِ هفته های قبلم متفاوت بودند ...


پ.ن:
سین جان ! با شماست ها ! 


صبحت بخیر :)
برا اولین بار تو کل زندگیم علاوه بر پستت کامنت هاتم خوندم ! البته قبلا هم میخوندمااا 😂😂 ولی فقط کامنتای کوتاه ر 😑 ریحانه ببینم این بچه تو رو ماچ کرد ؟؟ من سفارش آبدار داشتماااا !!!! 
عرضم به حضورت که من امید و انگیزه ی شروع کردنم خیلی خوبه و زیاده ! واسه هر چی ! ولی جون ندارم ادامه بدم به چیزی 😂😂😂😂 اگه بخوام عین شما باحال بازی درارم تنها کار باحال دیروزم این بود که جلد یک یه کتابی و ی روزه تموم کردم و دستاورد دیروزم این بود که استادمون سرما خورده بود و زود تعطیلمون کرد 😑 به همین پر باری!!!! =)))))
شما ها خیلی شیکید 😂😂😂 من تلاش هام در طی روز نهایتا کلاس کنسل کردن دسته جمعیه😑😑😑 همچنان برای آدم شدن من دعا کنید و من منتظر روزی ام که ریحانه بیاد و بگه تو ماچ آبدار کردیش!
پاسخ:
من مرده ی دستاورد دیروزتم :| من یه هفته مو با این دستاورد تو طاق میزنم اصن :)))

آقا میگم شنبه ریحانه بیاد ببینتت، خودت ماچ آبدارش کن 
منو درگیر نکن سر جدت 

جلد یک چه کتابی ؟
عزیزم من هنوز تو شوک این دستاوردم :))) ینی همه پیچوندن ها و کنسلی های این ۳ سال ی طرف.... این ۱ ساعت زود تعطیل شدن دیروز هم یه طرف !!! 

از دستاورد های امروزم بزار برات بگم...
براتون البته !!! کلاسمون از ساعت ۱ونیم تا ۴ بود و من از ۲ونیم تا ۳ونیم رفتم بیرون خوراکی خوردم :))) انقد خوب بود که نگو ! این وسط دوستم پد موس یکی از ارشد های منفور رو شکلاتی کرد ! من عذاب وجدان گرفتم هر چی به خودم میگم عاقا...تقصیر تو نبود حالیم نمیشه و میگم باید میرفتم پاک میکردم
به یکی از ترم پایینی ها سایت سلوشن یاد دادم ! و آرزو می کنم سلوشن کتاب رو پیدا کنه....چون اگر این ترم نمره خوب نگیره اخراج میشه....میشه براش دعا کنید؟ باور کنین بچه خوبیه....

کتابه هم آتش بدون دود بود !! امروز هم ایشالا جلد ۲ رو تموم می کنم.نهایتا تا فردا ظهر. تا یکشنبه بابد جلو ۴ رو تمام کنم هر طور شده....
و مهم ترین کار امروزم این بود که رو موهام آب ریختم و فر شد !!! نمیدونم میتونی شادی حاصل ازین فر شدن رو درک کنی یا نه؟! البته ...اصلاح می کنم.درک کنید !
اتفاقا میخواستم پیشنهاد بدم کاش ریحانه رو شنبه با خودت برداری و بیای ! قششششنگگگگگ خیییسششششش کنم...
ساعت و مکان شنبه هماهنگ نشده هنوز ها !!!
راستی سعی کن ریحانه رو به راهی بکشونی که شبیه من شه! اینجوری من عذاب وجدان هام زیادی زیاد میشه ! چرت و پرت گفتن در محضر دو عاقل...اووووه !!!
در ضمن کاش دعا کنی چشمای من دیگه ضعیف نباشن ! امروز یکی از کارمند های دانشگاه ازم ناراحت بود چرا بهم سلام ندادی....در صورتی که من واقعا نتونستم اون رو ببینم چون عینک نزده بودم و یه عذاب وجدان به ناراحتی هام اضافه شد !!!
هعی....این عذاب وجدان بد چیزیه !!!! خیلی بد :((((
ریحانه اگر لپ داره لپ هاش رو بکش !
فعلا !
برم تا نصفه شب کلی دستاورد دیگه درست کنم !!

راستی من دوباره خوابت رو دیدم و تو خواب کلی راجع به آتش بدون دود با من حرف زدی =))
پاسخ:
چه کار خوبی :) 
بله میشه براش دعا کنیم :)


سوسن تو خیلی چیزا تقصیرته :p من شک ندارم اون شکلاتی شدنه یه جور به تو ربط داشته با اون واژه ی " منفور " ت! واسه من یکی فیلم بازی نکن، من تو رو بزرگت کردم :)))

وای وای ! 
آقا من هر کسی این کتابو شروع میکنه، هوایی میشم دوباره شروعش کنم. خب چرا انقد خوبه این بشر واقعا ؟
نه نه انقد تند تند نخون. آروم بخون که هر تیکه رو هزار بار بخونی قشنگ ! 
نه واقعا نمیتونم شادی حاصل از فر شدن مو رو درک کنم. ولی خوبه که خوشحال شدی :)

فکر کنم صبح بریم خوب باشه. من همون 6 صبح رو پایه ام اصن :))) 

به به چه خواب خوبی دیدی ؛ تعبیر خوابتم این میشه که به زودی منو می بینی بالاخره ... 
اره اتفاقا میخواستم بگم هر چی صبح تر بهتر:))))

واقعا یکم تقصیر من بود ! چون به دوستم با لبخند شیطانی گفتم میدونی اون وسایل کیه ؟؟؟
ولی کاش نمی گفتم !!!دعا کن تو حساب و کتاب خدا ، خدا گناه کمی و برام در نظر بگیره چون واقعا نمیخواستم وسایلش کثیف شه :(

من فکر نمی کردم ازین کتاب خوشم بیاد! اصلناااا....ولی به خودم اومدم دیدم جلد ۱ تموم شد...و الان دوباره ب خودم اومدم و دیرم یک سوم جلد ۲ هم رفت...خیلی خوشخوانه....

این شادی و درک کن ! چون من موی فر آرزوم بود از بچگی!

برم یکم حماسه بیافرینم! راستی ی فکری ب ذهنم رسید واسه اینکه اون بچه درس رو بتونه یاد بگیره ولی میدونم اگر بهش بگم خیلی ذوق مرگ شه ازین که یه نفر انقدر فکر کرده به مشکلش 😑😑😑 ارغوان میشه دعا کنی یه ذره واقع بینانه و شبیه آدم هایی مثل گالان زندگی کنم ؟
پاسخ:
باشه :)


الکی نمیگم که ! می شناسمت :))))
بذار شنبه در مورد کتاب حرف بزنیم. این طوری حیف میشه سوسن.


باشه، با اغماض درک میکنم. ولی خب موی فر آخه :|

سوسن :)))) بگو بهش ! بذار ذوق مرگ شه ...



گالان ؟ اتفاقا اگر می خواست واقع بین باشه که باید همه چیو رها می کرد که ... آرمانگرا بود. خیلی آرمانگرا بود. خیلی هم جرئت داشت ... 
منظورم اینه....یکم وحشی شم  !  یکم بی عاطفه ! یکم با عذاب وجدان کمتر !!
پاسخ:
ببین، ریحانه دقیقا از همین جا شروع کرد. تصمیم گرفته بود خودخواه بشه کاملا. 
اون بچه هه یه مردیه واسه خودشا!!!! حالا من بدم و بهش بگم و اون ذوق مرگ هم بشه ! شوالیه رو چیکار کنم بعد ؟ میخوای کله ام رو بِکَنه بزار وسط همین بلاگ‌؟؟؟
پاسخ:
ها ! من دیدم نوشتی بچه ، با توجه به "ه " انتهایی بچ ؛ فکر کردم از جماعت اناث هست . خب باز دوباره وارد مسائل مربوط به شوالیه شدیم و منم که تو مسائل خانوادگی دخالت نمی کنم اصلا ! 

ما از غلبه شدید احساسات بر تمام لحظات زندگی خسته ایم! گمان می کنیم اندکی سنگ بودن...اندکی مسابقه قلب سنگی تر داشتن می تواند زندگی ما را نجات دهد و به حالت عادی برگردیم ! 
پاسخ:
از اولی ما هم اندکی خسته ایم راستش ولی آیین سنگ بودن را نمی پذیریم ! 
"س" جان سلام.

نه خیر.ارغوان مرا ماچ آبدار نکرد؛ولی تابخواهی بغلم کرد._کلا دوبار:))) _
اما چون میدانم تا ابدالدهر مرا ماچ آبدار نمیکند میروم و من حسابی از خجالتش در میایم..این بهتر نیست؟

اگر من یک روزه یک جلد از آتش بدون دود را تمتم کرده بودم مطمئن باش تادر چشم و چار همه فرو نمیکردم آرام نمیگرفتم..کم کاری نیستا خانوم:))


پاسخ:
خب می بینم که دیگه دارید علیه من کودتا می کنید.

پاشید. پاشید برید خونه هاتون ببینم :||
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
اوه اوه یا امام 
ارغند ؟؟ ب** **** *** *** ؟؟😁😁😁 ای شیطان رجیم رو نکرده بودیاااااا
پاسخ:
بنا به صلاح دید خودم بازم تو رو سانسور کردم.

نهههه! فقط تو بلدی 😝
ارغوااااااان انقد منو سانسور نکن
انقد منو حرص نده
انقد کاری نکن که باهات قهر کنم 😂😂😂😂
پاسخ:
فردا شنبه ست و قهر کنی بد میشه!! از ما گفتن
پست آخرت کو ؟؟؟؟؟
من هنوز نفهمیدم‌چه ساعتی کجا باشم :)))
پاسخ:
برداشتمش.

شب بت پیام میدم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی