... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


و آخرین روز ...

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ


للحق 

روز هفتم. 


برایت شرح ما وقع بدهم ؟ یا از این هفت روز حرف بزنم و به انتها رسیدن ِ هفته ی مان ؟
نمی دانم تو کدامش را دوست تر داری، برای همین از هر دو می نویسم. 
خیلی وقت بود، صدای ِ باد ِ صبا را قطع کرده بودم و به جای ِ اذان ، با آلارم ِ موبایلم بیدار می شدم. دیروز اما ، اذان ِ انتظار ِ کاظم زاده را دوباره دانلود کردم... بعد ِ مدت ها، صدای ِ اذان ِ انتظار ، پیچید توی اتاقم. بیدار شدنم با اذان، مثل بیدار شدنم با آلارم نبود. که دستم برود سمت ِ موبایل تا هر چه سریع تر صدا را قطع کند فقط.
 بیدار شدم، به موبایلم نگاه انداختم و دستم را به سمتش نبردم که خاموشش کنم. عوضش دست هایم را پشت سرم بردم و توی هم قفل شان کردم و به سقف اتاقم خیره شدم تا اذان پیش برود ... 
فرق دارد ... اگر چه که به هر حال برای نماز بیدار می شویم، اما فرق دارد که با آلارم های نخراشیده بیدار شویم یا با صدای ِ اذان ...
صبح به همین خوبی شروع شد. 
یک ساعتی درس خواندم و راه ِ دانشگاه گرفتم. صبح تا ظهر را که دور هم با بچه ها بودیم و هر چه گذشت، مشترک بود. خنده ها، شوخی ها ، برنامه ریزی های ِ عروسی ِ هفته ی آینده ... 
ظهر اما که خداحافظی گرفتم ، رفتم مسجد. نماز نخواندم اما. نشستم ته ِ مسجد ... نماز را که خواندند، بلند شدم و رفتم ناهار. با سوده حرف زدم. سوده، از معدود افرادی بود که من توی تشکل قبولش داشتم. یادم می آید توی یک اردوی مشهد، بعد از صحبت های آقای طوسی ، تا ساعت سه شب، دو نفری بیدار ماندیم و با هم از " چه باید کرد ؟ " حرف زدیم. او بی تابی ِ مرا درک میکرد. دغدغه هایم را می فهمید. 
دنیای ِ تشکیلاتی همینش بد است که اگر از تشکیلات ببری ، به دلایلی مجبور می شوی از آدم های تشکیلات هم ببری ... آن هم صحبتی ِ کوتاه با سوده را جزء کار های حال خوب کن ِ امروزم می گذارم. 
برگشتم به مسجد. باز هم ته نشستم. ته ِ ته .. تکیه داده به دیوار ِ مسجد. صبر کردم همه بروند. ساعت یک و خرده ای ظهر شده بود. آن انتها نشستم ، فکر کردم و تکلیفم را در مورد موضوعی که خیلی اذیتم می کرد ، روشن کردم. نشستم ، استدلال کردم ، دلیل آوردم ، چرا ها را جواب دادم ، خوبی های ِ موضوع را توی ذهنم ردیف کردم ، بدی هایش را ردیف کردیم ، ترازو گذاشتم ... و تکلیفم را عاقبت روشن کردم!
نماز خواندم، از دانشگاه خارج شدم. تمام مترو را خواب بودم. به چه راحتی ... به چه راحتی ... بدی اش فقط آن جا بود که وقتی بیدار شدم، فهمیدم تخته شاسی که پدرم دوم راهنمایی برایم سوغاتی آورده بود ، شکسته ! ضد حال بدی خوردم. نه سال برایم کار کرده بود :(
توی خانه حوالی یک ساعت و اندی دسته جمعی حرف زدیم. 
حالا هم که دارم می نویسم و بعدش هم یحتمل به درس خواندن خواهد گذشت ...


اما ...
برویم آن تکه ی دوم صحبت هایم. 
همه چیز از حرف زدن های عادی شروع شد. حرف هایی که خیلی وقت های دیگر هم زده بودیم و فقط زده بودیم.
 حرفی را گفته بودیم و سپرده بودیمش به ملکول های ِ پراکنده هوا و رهایش کرده بودیم. ما پی گیر ِ حتی حرف ِ خودمان هم نمی شدیم ... این بار ، توی آن آش کده همان حرف ها را زدیم ریحانه ... همان حرف های ِ همیشه را. بنشین توی ِ ذهن ِ خودت مرور کن و ببین ما تا به حال دسته جمعی چه قدر از همین موضوعات حرف زده ایم ؟
اما ، همین یک بار بود که " تصمیم " گرفتیم " هر طور که شده " تغییر دهیم اوضاع را ... و همین یک بار بود که پای ِ تصمیم مان ماندیم! همین یک بار بود که یک دنده ، ایستادیم که " انجامش می دهیم. " پیگیر بودیم. ع. صاد می گوید : بلیط ورودی راه ِ خدا ثبات است. و ما یک هفته ثبات را تمرین کردیم ...
رها نکردیم که ببینیم وضعیت چه می شود ... رها نکردیم که ببینیم ابر و باد و مه و خورشید و فلک طوری می چرخند که ما امروز حال مان خوب شود یا نه ... ما اصلا یک هفته حواس مان نبود ابر و باد و مه و خورشید و فلک چه طور دارند می چرخند ... فقط حواسمان به چه طور چرخیدن ِ خودمان بود. به چه طور موضع گرفتن مان در برابر ِ اتفاقات .
این ها را نمی گویم که فکر کنی دارم به تو درس می دهم ها ... نه ! دارم گزارش ِ هفته را برای خودم می دهم. که چه شد ؟ چه کردم ؟ چرا توانستم ؟ 
ما این هفته، خیلی به این نگاه نکردیم که چه قدر مانع توی ِ راهمان است. مانع ها برنداشته شده بودند ... قطع به یقین، برنداشته شده بودند ... نمی دانم، نمی دانم ، راه عوض کردیم یا مانع ها را ندید گرفتیم ... نمی دانم. فقط می دانم رد شدیم ازشان! 
با حوصله ، با اعتقاد ِ عمیق به لزوم کاری که می خواهیم انجام دهیم ، با صبر ، با اندکی ندید گرفتن ، با اندکی خوش بین بودن ، با اندکی ساده گرفتن ...  با کمی چاشنی ِ عشق ...  گذراندیم شان ! 
این هفته ، تمامش باران بود. و من اگر می خواستم مثل همیشه فکر کنم، روز بارانی ، روز ورزش کردن نیست.
 این هفته امتحانِ  سختی در پیش داشتیم و اگر می خواستیم مثل همیشه فکر کنیم، نه می توانستیم درس را بخوانیم نه می توانستیم تفریح کنیم. 
ما خیلی با استاد ِ مهندسی ژنتیک حال نکرده بودیم و اگر قرار بود این شرایط را بپذیریم، فردا با سیلی از نخواندن ها سر جلسه حاضر میشدیم. 
این هفته ، این هفته ، این هفته ... بگرد! بگرد و ببین که ما این هفته هم بهانه داشتیم برای خوب نبودن ... خیلی هم بهانه های خوبی داشتیم...اقلا من که سه چهار تایی تپل داشتم !  اما به هر ضرب و زور، دست به دامان ِ اندک بهانه های خوب بودن شدیم! 

گفته بودم در مورد یک تکه از کامنت ِ پای ِ پست ِ روز ِ چهارمت چیز هایی خواهم نوشت. عمدا انداختمش برای روز آخر.
برایم نوشته بودی :  

" امروز من کار خارق العاده یا جدیدی انجام ندادم اما از گذران امروزم نه تنها راضی که حتی خوشحال هم هستم. نمیدانم اثر هفته دوست داشتنیمان است یا تلقین! اما میدانم که خوشحال هستم و همین برایم مهم است "

باید همین را می فهمیدیم. فقط و فقط همین. که قرار نیست برای راضی بودن و خوشحال بودن، کار خارق العاده یا خیلی جدیدی انجام دهیم. از قضا، باید کار های ِ خیلی ریزی انجام دهیم ... خیلی خیلی ریز. توجهات ِ کوچک ، حرف های ِ ساده ، خنده های بی تکلف ... 
من این هفته، از پیچش ِ بوی ِ آش رشته ، توی ِ خانه مان ساده نگذشتم. ایستادم ، مادرم را ، غذا پختنش را ، تماشا کردم. پی ِ هر لقمه، تعریف کردم از مزه ی غذایش ...آش را فقط به عنوان یک ماده ی سیر کننده نخوردم. به عنوان ِ عصاره ی مهر ِ دست ِ مادرم خوردم ... 
با آن تعریف ها می گفتم که حواسم هست که زحمت می کشی. ندید نمی گیرم.  همیشه تشکر بوده ... همیشه انتهای غذا ها همه مان از او تشکر کرده ایم. اما این بار ، جزء به جزء ، ریز به ریز ، تشکر می کردم ... نه کلی ! 
ریحانه ، این ها یعنی حکاکی لبخند روی لب های ِ مادر ... که دروغ نگفته ام اگر بگویم پر رنگ تر شده ... به جان خودم پر رنگ تر شده ... نمی دانم، شاید چشم های من اند که قوت گرفته اند ...
این یک هفته، مادر مدام سفارشم نکرد که قرص آهن بخورم. خودم می رفتم و می خوردم و بعد هم بدون اینکه لازم باشد، از توی آشپزخانه با صدای بلند می گفتم مامان من قرصمو خوردماااااا ... 
این یک هفته، بدون این که مادر بگوید کلم بروکلی می خوردم ، شیر می خوردم ، و هر بار بدون این که لازم باشد ، عنوان می کردم. 
که فقط بگویم ، می دانم بابت ِ این ها نگرانی و حواسم هست که نگران ترت نکنم ...  نمی دانم از کدام معصوم است. اما حدیث داریم که دوست داشتن هایتان را عنوان کنید ... من این یک هفته سعی کردم دوست داشتن هایم را " عیان " کنم. با کار های خیلی ساده. با توجهات ِ خیلی ریز ... این ها که گفتم خیلی ساده بودند اما مادر من همیشه سر این سه تا مسئله از دست من حرص خورده. از دست من و پشت گوش انداختن هایم ... 


آن سال های جوانی، مدام توی سرم بود که دنیا را تغییر دهم ... این رویا ، رفته رفته دامنه اش آب رفت ... کوچک و کوچک تر شد ... از جهان رسید به کشور ، از کشور رسید به شهر ، از شهر رسید به مدرسه ، از مدرسه رسید به گروه دوستی ، از گروه دوستی کشید به خانواده ... توی همه شان کم آوردم. کم آوردم چون اشتباه راه را آمده بودم. باید تغییر را از خودم شروع می کردم. این حرف ها را آن قدر برایمان زده اند و آن قدر شنیده ایم ، که دیگر جز مشتی شعار هیچ چیز دیگری برایمان به حساب نمی آیند ... من اما دارم از پس ِ یک هفته تمرین ، این حرف را می زنم. شعار نمی دهم. اقلا تو یک نفر الآن می فهمی که دارم از چه حرف می زنم. 
مقابل ِ روی ِ من مانع هایی بود. بهت گفته بودم تنهایی کوه رفتن، یکی از کار هایی ست که دوست دارم انجامش دهم. صبح ِ رفتن اما مادر گفت کدام آدم ِ عاقلی، توی روز ِ برفی تنهایی میره کوه ؟ کمی صحبت کردم که مادر کوتاه بیاید . نیامد. گفت به جای تنهایی رفتن با دوستانم بروم. صبح ِ زود بود. نمی شد کسی را بیدار کرد ... اگر روز ِ دیگری بود از دست این کارِ مادر، ناراحت می شدم و تا شبم خراب میشد. اما عوضش، با روی ِ خوش از مادر پذیرفتم و به جایش ، آن طور که می دانی ورزش کردم ...
این تغییر ِ اطراف نبود. تغییر خودم بود. مطلقا تغییر خودم بود ...
عصری که دایی خانه مان آمد، مادر ماجرا را تعریف کرد. خواست که جبران کند، از آن جا که می داند رابطه ی من و دایی رابطه ی صمیمی ست، پیشنهاد ِ هفته ی بعدی با هم کوه رفتن را داد ...
تغییر من، مادرم را هم تغییر داد ... 
و مطمئنم من اگر چند هفته ی پیاپی با دایی کوه بروم، از آن جا که دایی دستی در این ورزش دارد، خیال ِ مادر تخت خواهد شد که حتی اگر تنها هم بروم، بی گدار به آب نخواهم زد ... 
و این فقط یک مثال بود ! فقط یک مثال از این هفته ... که بگویم تغییر خود را اگر شروع کنیم، نا خود آگاه تغییر ِ جهان را هم آغاز کرده ایم! 


******


ریحانه جان! داشتی کیفت را روی میز می گذاشتی که گفتی : من نمی فهمم این آدم چه طور انقدر خوب بوده. من خندیدم. گفتم آخه یه آدم چه قدر شعور می تونه داشته باشه که هر کتابشو که برمیداری،میبینی یه طوری از زنش تشکر کرده. تو گفتی که خیلی دوست داری همسر نادر ابراهیمی را ببینی و ادامه دادی که آخه یه زن چه قدر می تونه قانع باشه ؟ چه قدر می تونه خوب باشه ؟ من گفتم یه مرد چه قدر می تونه خوب باشه که یه زن ، انقدر کنارش خوب باشه ... انقدر کنارش به همه چیز قانع باشه ...  یادت می آید دارم از چه حرف می زنم؟ حرف هایمان از نادر ابراهیمی شروع شده بود دیگر ... از مرحوم نادر ابراهیمی. آن لحظه ای که ذهن من جرقه خورد را هم یادت می آید که قبلش گفتم نادر ابراهیمی چه قدر جرئت داشته . چه قدر حال داشته. چه قدر حوصله داشته که مقابل همه چی وایساده ... گفتم چه قدر کله خراب بوده این مرد ... یادت می آید ؟ من این آدم را دوست دارم. بار ها و بار ها به بانگ بلند گفته ام دوستش دارم. گفته ام یکی از موثر ترین آدم های زندگی من بوده ... 
هدیه ی روز آخرت، می خواهم یک چیزی باشد مربوط به او. که شاید ، شاید قبل تر ها هم دیده باشی اش. اما یحتمل توی اسکرول کردن های پیاپی ِ تلگرام، اینستاگرام، توئیتر ... نه توی این حال و هوا.
حالا به تو هدیه اش می دهم، که بیشتر می فهمی اش ... بیشتر می فهممش ... برنامه ی روزانه ی نادر خان :



من این هفته را دوست داشتم. خیلی دوست داشتم. بابت همراهی ات سپاسگزارم ...
قرارمان به یک هفته گزارش دادن بود. از فردا، یک هفته ی ما تمام می شود و دیگر قراری بینمان نیست ... اما گمان نمی کنم خاطره ی خوش ِ این یک هفته، اجازه ی قطع ِ روند را بهمان بدهد ... نه !؟ 



پی نوشت:
من تا صبح علی الطلوع یحتمل این جا نخواهم بود. فرصت داری که با فراغ بال بخوانی و بنویسی ... :) 
  • ۹۷/۰۹/۰۶
  • پرواز ...

نظرات  (۷)

برام جالبه که پست اول رو نخونده بودم ولی همه این یه هفته رو خوندم و الان که تموم شد تازه کنجکاو شدم برم پست اول رو ببینم:)
و این آخری رو از همه بیش‌تر دوست داشتم:)

+ این عکس مدت‌هاست تو گوشی منه و‌ تو وبلاگم هم:)
پاسخ:
چه خوشحال شدم وقتی خوندم کس ِ دیگه ای هم این هفته همراه بوده :))

توی گوشی من هم... دیده بودمش توی وبلاگ تون. 
چقدر مطلب نوشتید.
گویا جبرییل درون شما نازل شده و قصد اقامت کرده و مدام سوره های طوال! واستون قرائت می کنه!
خدا توفیق خوندن این مطالب رو نصیب ما کنه کبلایی.
پاسخ:
نه . عزرائیل درون بود. اومد یه انذاری داد که داری می میری هنوز زندگی نکردیا ...



خدا کنه بخونید و ایرادا رو بگید :)


ای بابا ریحون جان! دیر ما رو فرا خواندی که !!! این بچه تموم کرد رفت
پاسخ:
سوسن :))

من نوشتن روزا رو تموم کردم فقط ! 
برش هفتم:
ششم آذر

سلام بر ارغوان عزیزم

همین اول کاری تا پستت را خواندم رفتم اذان کاظم زاده را دانلود کردم و گذاشتم آلارم موبایلم:)))) مگر نه اینکه خوشحالی هایمان مسری باشند خوشحال تریم؟_تصمیم دارم این ریز اتفاقات کوچک را که قبلا فکر میکردم یک روز تمام میشوند را از بقیه یاد بگیرم و بلافاصله در زندگیم پیاده کنم؛ هم فراموششان نمیکنم هم کوچک کوچک هایم بزرگ میشوند؛خوشحالیم بزرگتر_ حالا سعی کن خوشحال تر باشی بابت اشاعه خوشحالیت:))))

صبح تا ظهرمان که بله مشترک بود،بعد از جداشدنمان با فاطمه _حای شما خالی_رفتیم دیزی خوردیم:)) پرونده پریسا مانده بود؛پیگیر کارش شدیم و بعد به خوابگاه رفتیم. یادت هست که ارغوان گفتم نماز اول وقت کاش دستاوردم باشد؟گنجاندمش_تا حدی_و بسی برایش خوشحالم. 
نمازی خواندیم و حایت خالی بعدش خوابیدیم_2 ساعت_ زودتر از بچه ها بلند شدم؛چایی ای دم کردم و با بچه ها دوباره_جایت خالی_ میلش کردیم! کمی به درس گذشت،نمازی خواندم،شام و دوباره درس..

برای استراحت چند دقیقه ای یک مسابقه دادیم،دوباره درس خواندیم باز برای استراحت تقریبا یک ساعتی کلیپ عروسی و رقص دیدیم:)))))

دوباره درس خواندیم و الان ساعت 1:54 بامداد است مشغول نوشتن گزارشم هستم:))

ارغوان امروز نه قرانم را خواندم نه اسپانیاییم را؛میگذارم به حساب مهمان بودن و امتحان داشتن. به جایش الان وضو گرفتم که با وضو به خواب بروم بلکه کم کاری های امروزم را صدمی جبران کند.

ارغوان راحب اعلام ارادت به مادر و رفع نگرانی هایش نوشته بودی؛یکیشان را انحام داده بودم و ثبتش نکرده بودم. دیگری را فردا که برگشتم به خانه انجام میدهم_تقلید بهتر بودن_. آن یکی که انحامش دادم خوردن میوه و سه لیوان شیر در روز و اعلامش به مادر بود. _22 ساله هستم:))))) _
دیکری را فردا بعد از ظهر انشالله.

برش انتهایی:
دلتنگی:

ارغوان! یادت هست که 5 شنبه پیام دادی که چگونه بود امروزت و گفتم معمولی؟ تو گفتی که من خوب بودم. ارغوان باور کن و ایمان بیاور که قول دادم _همان لحظه_که فردایش رفیق راه باشم و نه نیمه.که اگر ذره ای رخوت داشتی،ذره ای "ریحانه" بازی در میاوردی در راه اینبار هم مثل تمام دفعات من در تغییرم شکست میخوردم. من همان "من" بودم اما همپایم اینبار قَدَر بود،کم نیاورد،نکشید عقب و اجازه نداد که من هم اینکار را انجام دهم.
دلیلم را همین میدانم و تمام:)))
 امروز داشتم به این فکر میکردم که این قرار تا کجا و کی میماند؟ و ما تا کجا و کی به پایش میمانیم؟جوابش این شد تاجایش مشخص نیست؛برای هر روزش زحمت بکشم و بمانم که انگار برند خوشحال زیستنم باشد.

امشب فاطمه گفت که بخوابیم که صبح برای درس زودتر آماده شویم؛گفتم که باید گزارشم را بنویسم، گفت از این تعارفات با ارغوان که نداری،بگو فردا برایش میفرستی؛ گفتم که نوشنش را دوست دارم.
ارغوان میشنوی؟نوشتنش را دوست دارم و بدان که از این جمله در هفته آینده در شوآفی تاریخی یاد خواهم کرد_انشالله_

ممنون بابت هفته قشنگمان، و ممنون برای همه دل گرمی هایت "نشان دهنده زندگانی"

پ ن:کامنت بر نادرخان ابراهیمیت را فردا مینویسم_از خواب میت هستم_

ساعت 2:19 
خوابگاه دانشگاه شاهد
تاریکی مطلق مطلق مطلق

اگر دنیا امشب تمام شود فقط دلتنگ میشوم ، غمگین نه؛

خوشحال هستم و خوشحال بودن سخت نبود..

ممنون برایش:)))


پاسخ:
سلام ریحان جان


خب اول کاری :    :)))
همین که تو خوابگاه یکی پا شده و چای گذاشته خودش دستاورد بزرگ قرن محسوب میشه اصلا ... 

نه ! راضیم از درس خوندنت آقا ... راضی :)) ایشالا که امتحان امروز رو خوب داده باشی :)
وای منم که اون شیر و اینا رو مینوشتم به این فکر میکردم که بیست و یک ساله ام خیر سرم :))))

.
.
.
اجازه هست ذوق مرگ ِ بند ِ اول ِ دل تنگی بشم عایا ؟؟؟ 
من اگر خودم تنها می‌بودم، تا اینجا نمیومدم. نمیرسیدم ...
ان شاءالله که همچنان با حوصله پای ِ قرارمون باشیم ...

امروز گفتم که من هم چه قدر خوندن ِ این مدت رو دوست داشتم و چه قدر صبح با شوق اینجا رو باز کردم و چه قدر لذت می برم و چه قدر ... خودت میدونی :)))

ممنون برای پایه بودنت رفیق :))


و لله الحمد .. و لله الحمد .. و لله الحمد ..

سلام عزیز دل..

امتحان را خدا بخواهد خوب برگزار کردیم و حتی با طلبکاری از محضر خداوند توقع نمره کامل را هم داریم:)) 

اجازه داری فراوان ذوق کنی اما ذوق مرگ را خیر؛اجازه اش صادر نشد://

و یکی از "رزق"های خداوند به بندگانش دوست نیکو است..

و لله الحمد و لله الحمد و لله الحمد

برای رزق دوست داشتنیم:))
پاسخ:
سلام

هاااا منم انتظار نمره ی کامل دارم :))

عزیزی ... خیلی ...
بیاو بناکننده شادی هایم باش:))
پاسخ:
ریحانه دارم تصورت می‌کنم که با اون چشم غره هات ازاین جمله ها هم بنویسی
پارادوکسه عاقا :))))
لا اله الا الله:)))))))


پاسخ:
🙈🙈🙈🙈

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی