... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.


وصله ی ناجور ...

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۵ ق.ظ

به تاریخِ بالای ِ صفحه ی موبایلم نگاه می کنم. شانزده آذر ... چند بار با خودم تکرارش می کنم. آشناست انگار ...  sms هایم را چک میکنم. پیام آمده دانشجوی گرامی، خانم ِ ... به مناسبت روز دانشجو ، از تخفیف بیست درصدی کتابفروشی ِ ... بهره مند شوید. صفحات مجازی را ورق می زنم. دانشگاه برنامه دارد. ریز برنامه ها را نگاه میکنم. استندآپ کمدی با اجرای فلان کَسَک ! اجرای زنده ی موسیقی با اجرای ِ فلان خواننده ! و الخ ... ! بالا می روم ، پائین می آیم همین چیز ها دستگیرم می شود. یادم می آید روز ِ دانشجو ، روی میز های سلف، گلدان می گذارند و یک شاخه رز. توی ظرف های ِ غذا هم یک پرتقال.

به تاریخ نگاه می کنم. شانزده آذر ... چند بار با خودم تکرارش می کنم. به سال های گذشته فکر میکنم. چه طور گذشته ؟ استاد آمده سر کلاس، روز دانشجو را تبریک گفته ... بعد یکی از خوشمزه های کلاس گفته استاد به مناسبت روز دانشجو نه و نیم رو ده می دید ؟ بعد دیگری اضافه کرده استاد بیست و پنج صدم هم بدید راضی ایم به خدا. و بعد ما هم خندیده ایم الکی الکی. بیشتر فکر میکنم. لابد جلوی ساختمان ِ ایثار ، یک تریبون آزاد هم گذاشته اند من باب ِ مشکلات دانشجویی ! که یک سری یک چیز هایی می گویند و یک سری هو می کشند و یک سری کف می زنند و تشکل هم به خیالش ، پند ِ تریبون آزاد ِ رهبری را عملی کرده ، از خود راضی ، فردا توی نشریه اش انعکاس می دهد ... 
فکرم می رود پیش ِ انجمن اسلامی. پیش ِ بسیج. که الآن حتما توی هول و ولای ِ برگزاری ِ مراسم اند ...  من از هر دو گروهشان خبر دارم. می دانم که الآن دارد توی ِ اتاق ِ فکر ِ انجمن می گذرد که یک کاری کنند که نو باشد و بچه ها را جذب کند و هر طور شده از برنامه ی بسیج سَر تر برگزار کنند و بسیج هم دارد طوری برنامه می ریزد که پوز ِ انجمن را بزند و برنامه اش جذاب تر باشد و قص علی هذا ... 
بسیج که پولدار تر است لابد آمفی ِ امام را می گیرد و برنامه ی انجمن می رود آمفی ِ فنی. به نشریات شان فکر میکنم. که یحتمل متن های طنز خواهند نوشت در مورد دانشجو. می دانی ؟ این روز ها فقط بازار ِ طنز ، مشتری دارد ... و غریبه که بین مان نیست ؛ بگذار راحت بگویم که این لغت " دانشجو "  محتوای طنزی در خودش دارد این روزگار ... آخر کدام دانش ... ؟ کدام جو ... ؟
بیشتر فکر میکنم. به شانزده آذر ها ... توی سرم می گذرد سه سال گذشته از سال هایی که سیزده آبان را جشن می گرفتیم. آن جا هم همین طور بود. نمایش و سرود و استندآپ کمدی و ... جواب ِ یکی از خوشمزه های کلاس با مضمون ِ" خانم ، بیست پنج صدم بدید به همه ی بچه ها " در جواب ِ تبریک ِ روز دانش آموز ِ معلم های مان...
به سه سال دانشجویی فکر میکنم.به چشیدن ِ طعم ِ تشکل های دانشگاه و به خروجم از همه ی گروه ها و رد کردن ِ همه ی پیشنهاداتی که از سمت تشکل ها به سمتم می آمد ... از هیچ کدامشان احساس پشیمانی نمی کنم. حتی ذره ای ...
به سه سال دانشجویی فکر میکنم. به سه سال دور ِ باطل ... به آن شعر ِ شهریار که یک مصرع وسطش داشت که می گفت " این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ... ؟ " یادم به آخرین باری می افتد که با استاد مان از شرایط ِ رفتنِ  از ایران حرف می زدیم. به همان باری که تمام راه ِ برگشت را با خودم درگیر بودم که از ایران رفتن ؟ به خاطر دانشگاه از ایران رفتن برای تویی که به خاطر ایران رفته بودی دانشگاه ؟ 
به شانزده ِ آذر فکر میکنم. به همه ی آرمان هایم ... به همه ی رویاهای بر باد رفته ... به همه ی امید های به بار ننشسته ... به همه ی کوفتگی های روح ... به همه ی از پا نشستن هایم ... به شانزده آذر فکر میکنم. هیچ ارتباطی بین خودم و این روز دستگیرم نمی شود ... سنگینی ِ تاریخ را روی ِ قلبم احساس می کنم ... ناخودآگاه لپ تاپم را باز میکنم و مرور گر را بالا می آورم. بعد از مدت ها ... بعد از مدت ها ... بعد از مدت ها ... khamenei.ir را تایپ می کنم. می خوانم : 
 
«اوّلین فریضه‌ی دانشجویی عبارت است از آرمان‌خواهی.» 
 پیگیری آرمان‌ها و تکرار و پافشاری بر آنها موجب گفتمان‌سازی و اثرگذاری بر مراکز تصمیم‌گیری مدیریّت کشور خواهد شد. 
 
جمله را می خوانم و برمیگردم و باز از نو می خوانم. دوباره .. سه باره ... چهار باره ... به کلمه ی آرمان که فکر میکنم آن شعر نیما توی سرم رژه می رود ... نازک آرای ِ تن ِ ساق گلی // که به جانش کشتم // و به جان دادمش آب // ای دریغا به برم می شکند // دست ها می سایم تا دری بگشایم // بر عبث می پایم ... 
به آرمان فکر میکنم ... به شانزده آذر 1332 ... به خون ... به شانزده آذر ِ 1397 ... به استندآپ کمدی ... به خودم ... که وصله ی ناجورم به تن ِ این تاریخ ... یادم به امام می افتد. بعد از امام هم به امام موسی صدر و جواب ِ نامه اش به آن دانشجوی ِ لبنانی ِ از وطن رفته ...  به شهید بهشتی ... به آن صحبت ِ دانشجو موذن جامعه است ... تا می آیم فرار کنم، راه ِ فرارم بسته می شود؛ وقتی بلافاصله یادم می افتد که خدا ، ابراهیم را که شکوه کرده بود از این که صدایش به جایی نمی رسد ، پند داده بود که " علیک الاذان و علیَّ البلاغ ... " 
کسی ، کنار ِ گوشم زمزمه می کند : اولین فربضه ی دانشجویی عبارت است از آرمان خواهی ... 
خواب در چشم ِ ترم می شکند ... 
 
 

 

و قرار ها ...

و قول ها ...

و قرار ها ...

و قول ها ...

و قرار ها ...

و قول ها ...

 

 

 

  • ۹۷/۰۹/۱۶
  • پرواز ...

نظرات  (۱)

علیک الاذان و علی البلاغ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی