... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

...

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ

فکر یک هفته آمد و رفت مادر ، یک هفته بیدار باشش ، یک هفته انواع و اقسام سوپ ها را پختنش ، یک هفته از این دکتر به آن دکتر آمدنش ، حالم را بدتر می کند. این یک هفته با سرفه هایم از خواب می پرید ، با صدای قدم هایم توی راهروی خانه ، در تاریکی شب ، صدای " خوبی مامان؟ " اش بلند می شد. با یک " آخ " بابا را می دیدم که لباس های بیرونی اش را پوشیده و می گوید بریم دکتر حتی اگر ساعت یک نیمه شب می بود. اگر هم نمی آمدم ، موبایلش را برمی داشت و شرح وضعیت می داد برای رفقای پزشکش. 

این ها حالم را بد میکنند ... بد می کنند چون من هیچ وقت نمی توانم پاسخ شان بدهم. بد می کنند چون من بیشتر شرمنده می شوم. بد می کنند چون هیچ وقت در قد و قواره ی محبت شان ، نتوانسته ام محبت کنم. نه آن که نخواسته باشم ، نتوانسته ام ...

حالا که من خوب ترم ، بابا و مامان رفته اند مهمانی. سری به آشپزخانه زدم ... کمی به هم ریخته بود. از شش هفت تا لیوان توی سینک شروع کردم. شروع کردم به شستن ِ دست هایم. یک بار ... دو بار ... سه بار ... چهار بار ... باز هم چیزی ته دلم می لرزید . اگر ویروسی روی دست من باشد ، که منتقل شود به لبه ی لیوان ، بعد خانواده با آن لیوان ها آب بخورند ... اگر .. اگر .. اگر ..

پشیمان شدم. همان جا ، نشستم کف ِ آشپزخانه. 

تصمیم گرفتم بگذارمشان توی ماشین ظرف شویی. ماشین، پر ِ ظرف ِ شسته شده بود. لیوان ها را از انتهایی ترین قسمت شان می گرفتم و منتقل می کردم توی کابینت ها. بشقاب ها را طوری که کمترین سطح تماس با دست من را داشته باشند ، بر میداشتم و میگذاشتم سر جایشان. قاشق ها را اما گذاشتم که بمانند . دو بار شسته شدن ، خوب تر هم هست ... 

بعد با خودم زمزمه می کردم که توی دیوانه مثلا درس این ها را خوانده ای. ویروس است.  وقتی این همه بار دست هایت را شسته ای ، دترژنت ها نفوذ کرده اند توی ساختمان کپسید. پوشش پروتئینی ِ ویروس را از هم گسسته اند. یعنی الآن جسم ویروسی روی دست تو نیست. این را بفهم ! 

هی این ها را برای خودم انشا می کردم و چیزی همزمان توی گوشم می گفت ما که ساختار دقیق ویروس را نمی دانیم. اصلا از کجا معلوم این مایع ظرف شویی قدرت تخریب پروتئین را داشته باشد ؟ 

و مطمئن شدم که اگر دوش ِ الکل ِ 70 درصد هم بگیرم ، نگرانی ام نمی خوابد ... 

من آدم وسواسی نیستم. قابلیت چرکولـَـک بازی هم دارم حتی ... اما تصور ِ مریض شدن مادر ، پدر ، خواهر ، برادر ، به این روزم انداخته بود. تصور ِ یک هفته مثل من شدن شان ... تصور یک هفته به خود پیچیدنشان ... تصور آخ گفتن شان . 

حالا نشسته ام ته ِ اتاق ِ خودم و دارم فکر میکنم که من هم تهی از محبت نیستم. اما چرا هیچ وقت نتوانسته ام خوب بروزش بدهم ؟ 

حالا نشسته ام ته ِ اتاق و دارم به این فکر میکنم که یادم نمی آید آخرین بار کی مادرم را در آغوش گرفته ام. یا کی صورت بابایم را بوسیده ام. 

با آن که من آدمی هستم که می توانم دل تنگ ِ آدمی شوم که حتی هر روز می بینمش ... پس چرا این دل تنگی را هیچ بروزش نداده ام. پس چرا به مامان و بابا نگفته ام که وقتی دارند دو نفری با هم چای می نوشند، دلم می خواهد بنشینم و ساعت ها تماشایشان کنم ... پس چرا بهشان نگفته ام که وقتی مامان مریض می شود ، حتی یک سرماخوردگی ساده ، همه ی وجودم به اشک می نشیند ... پس چرا به بابا نگفته ام که صدای ِ نفس های بلندش را دوست دارم و حتی پیش آمده که وقتی خواب بوده ، جایی حوالی اش نشسته ام به گوش دادن ِ صدای ِ نفس هایش ...

پس من چرا هیچ کدام این ها را هرگز بهشان نگفته ام. چرا به خواهر نگفته ام که ارزشش برایم از دنیایم بیشتر است ؟ چرا به محمد نگفته ام که چه قدر شیفته ی شیطنت های پسرانه اش هستم و چه قدر توی دلم ذوق می کنم برای تک تک شان  ؟ 

چرا هیچ وقت خودم را لو نداده ام ؟ چرا اجازه دادم این همه محبت روی دست هایم بگندد؟ چرا قلبم را این همه سنگین کرده ام ... 


چه قدر ناراضی ام از خودم. خدایا فرصت جبران بده. 

  • ۹۷/۰۳/۰۴
  • آسیمه راحل

نظرات  (۲)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • و یه وقتی هم میرسه که تازه بیشترررررر از الان شرمنده ریز به ریز محبت هاشون بشی. و بابتشون شاید اشک بریزی. اینکه چرا نگفتم? چرا بروز ندادم?
    بروز بده. حتما محکم بغلشون کن. یه روزیم میرسه که دیگه دختر خونه بابا مامانت نیستی و حضور همیشگی شون رو نداری.
    :* 
    به جای منم حتی بروز بده.
    ان شاءالله که خوب خوب باشی دختر خوب.

    پاسخ:
    آخ .. دقیقا یکی از ترس های من در مورد ازدواج همینه . خیلی هم بهش فکر میکنم . مع الاسف فقط فکر میکنم ولی :D


    دعا کن :)
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • فکر کردن خوبهههه. 
    :)
    حاجت روای بخیر باشی عزیزم.
    التماس دعا داریم فراوان
    پاسخ:
    :)

    حتما..
    شمام ما رو دعا کن لطفا

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی