... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

یادداشت ها

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۶ ب.ظ

امروز رفتم سالن استراحت، که گوشه اش نماز بخوانم. پُر بود. زینب نمازش را تمام کرده بود و داشت تسبیح می‌گفت. با خنده گفتم زینب پاشو، خلوت کن سر خدا رو بذار دو دقیقه هم با ما باشه... خندید. بلند شد ، در آغوشم گرفت و تبریک سال نو گفت و گفتم.
روی میزی نشستم تا سالن کمی خلوت تر شود. بعد رفتم نمازم را خواندم ... حواسم اما نبود. حواسم پی خودم بود راستش...! آخ که ما را به کجا می برد این پرت حواسی...؟!
نماز که تمام شد سجده کردم، خواستم دعایی کنم. اما‌ ترسیدم. مدت هاست چیزی را متقن نخواسته ام. مدت هاست که هر چه خواسته ام قبلش گفته ام اگر فکر میکنی صلاح است ، اگر خیر است ، اگر درست است ، اگر شر نمی شود ...
توی سجده داشتم به همین ها فکر میکردم. ناگهان، بدون اینکه من اراده ای کرده باشم یا به آن فکر کرده باشم بیتی را زمزمه کردم:
یا این دل ِ خون خواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشاء ...
و قسم می خورم که قلبم تیرِ خفیفی کشید ... بغض خودش را به چشم هایم رساند که بی رحمانه سر از سجده بلند کردم. آزمایشگاه داشتم. باید می رفتم ... با آن که می دانستم هیچ از کلاس عایدم نمی شود...



به تاریخ ِ نوزدهم فروردین ِ هزار و سیصد و نود و هفت. 

  • ۹۷/۰۳/۰۴
  • آسیمه راحل

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی