... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

...

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ق.ظ

سال اول دانشگاه ، تو هفته ی بدون دخانیات ، دانشگاه پوستر زده بود که " قلیان ها را گلدان می کنیم " . همان هفته اینستاگرام مرحومم را که چک کردم ، دیدم نصف ِ دانشجوهای پسر رفته اند نشسته اند دور هم و سیگار کشیده اند و حلقه داده اند بیرون و هشتگ زده اند که #قلیان_ها_را_گلدان_میکنیم!

با خودم فکر میکردم خب که چه که این طور گارد می گیرند ؟ چرا این طور به مقابله می ایستند حتی در برابر حرف هایی که برایشان خوب است ؟

حالا خودم ، شده ام هم سن ِ پسر های ِ آن سال ِ دانشگاه. هر کس که می ایستد رو به رویم و حرف از مفاهیم خوب می زند ، حرف از عدالت ، انسانیت ، مهربانی ، رفاقت ، دوستی ، تقوا ، انقلاب ، می زند حالم را بد می کند. برایم فرقی ندارد از زبان چه کسی دارم می شنوم ... مفاهیم برایم دور شده اند ، هیچ کسی نیست دیگر که بتوانم باورش کنم ... برای همین در برابرشان گارد می گیرم. حتی خودم ... حتی اگر توی سر خودم فکر عدالت بچرخد ، 100 تا مثال از بی عدالتی های خودم ردیف میکنم و به خودم تشر می زنم که اقلا آزاده باش و از چیزی که پای ِ عمل به آن نمی ایستی ، دم نزن !

آدم هایی که دم از معرفت می زنند را می بینم که هیچ کدام حاضر نیستند پای دیگری بمانند و بعد حالم از نطق های انسانی شان به هم می خورد. 

مدعیان ِ رفاقت را می بینم که چه سریع  با یک لغزش کوچک ، فاتحه ی رفاقت را می خوانند و حالم از مدعیان دوستی و رفاقت به هم می خورد ... 

بچه مذهبی ها را می بینم که زاویه برای خودشان تعیین کرده اند و هی به دیگران برچسب می زنند که " با ما زاویه دارند " و حالم از خودشان و زاویه هایشان به هم می خورد ... 

انقلابی ها را می بینم که ... بگذریم ! 

گرفتار شده ام به آن بی اعتمادی حاصل از شعار زدگی که بچه های دانشگاه به آن مبتلا شده بودند ... 

.

.

پ.ن1:


گفتم می خوام از ایران برم. که آروم شم. که یه خرده ذهنم آروم بگیره. که این همه فکر تو سرم نباشه. که با دیدن این صحنه ها غم عالم و آدم رو دلم هوار نشه. که یه ذره زندگی کنم. بهم گفت وقتی این جا آروم نیستی ، در حالی که شرایطشو داری که آروم باشی ، اونجام آروم نمیگیری. بری فضا هم آروم نمیگیری. راه امیدمو کور کرد لنتی ! 

.

.

پ.ن2:


انسان گاهی به بن بست می رسد، با اینکه نیرو و توان برای رفتن دارد ، راهی پیش پایش نیست. اما گاهی راهش هست ، جایی برای رفتن دارد ، اما توانش نیست. این عجز است و آن عبث و پوچی . میتوان میان عبث و پوچی هم مرزی بست. عبث بی مصرف ماندن استعداد های عظیم انسانی ست که عظمت خود را یافته و پوچی زبونی انسان در برابر شکست ها و بحران هایی است که به تجربه حس شان کرده. رشد/عین.صاد

امروز داشتم فکر میکردم من تو مرز این سه تام. عجز ، عبث ، پوچی ! 

.

.

پ.ن3:


می گفت که : جوری شکسته بند بند باورم که

                    دیگر به اعجاز کسی ایمان ندارد ... 

  • ۹۷/۰۳/۱۲
  • آسیمه راحل

نظرات  (۳)

گوشه عزلت گزیدیم شاید آرام بگیریم....
نشد ! 
هجوم فکر ها دیوانه مان کرد....


سفر بهتر است....
رفتن بهتر تر....

برای نیمه دوست  دیوانه شده ات  دعا کن !
دعا کن شفا بگیرد...
دعا کن عوامل دیوانگی برطرف شوند و آرام بگیرد....
پاسخ:
گوشه عزلت بدترین راهه ! با اینکه منم انتخابش کردم ! 



کلا بعید می دونم برطرف شدن عوامل دیوانگی رو ! ولی چشم ... 
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • حرفهات شبیه کسی ست.
    ان شاءالله آرامش، مهمان ابدی صدر وسیعت.
    پاسخ:
    پس آرامش مهمان ِ ابدی ِ صدر ِ همون کسی که شما گفتید ... 

    ممنونم پلک جان
    نا امیدم می کنی ؟
    😐😐😐😐😐
    پاسخ:
    نه . 
    الکی امیدوارت نمیکنم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی