... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

از خاطرات ...

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ب.ظ

تاریک شده بود هوا. من اما هنوز از این صحن به آن صحن می رفتم ، از این رواق به آن رواق. آن شب ، تنها بودم توی حرم. سال اولِ دانشگاه بود ... نهار نخورده بودم ، شام هم. گرسنه بودم. از سمت شیخ ِ طوسی بیرون رفتم. خیابان خلوت شده بود. دیدم رمق ِ غذا خوردن ندارم. همان جا نشستم. درست کنار ِ باب. هوا رو به سردی می رفت. سرمای خشک ِ مشهد ... فشارم انگار افتاده بود. اما دلم حتی نمی کشید به سوپر مارکت بروم. نشسته بودم به حرم نگاه می کردم. نمی دانم به چه فکر میکردم. خانمی سبد به دست ، جلویم آمد ... با سبدی پر از نان و خرما ! یک ساندویچ به من داد. گرفتم ، تشکر کردم ، اما نخوردم. گذاشتم توی کیفم. کمی دیگر نشستم به تماشا. لابد به حرف هم. لابد به شرح حال هم. لابد به دعا هم. برگشتم توی حرم. معده ام درد گرفته بود. یاد ساندویچ نان و خرما افتادم. از توی کیفم بیرونش آوردم و با ولع خوردم. 

همان سه لقمه ، حریف ِ گرسنگی ِ حاصل از نخوردن نهار و شامم شد. انگار در لحظه گوشت شد ، چسبید به تنم! طعمش ماند زیر ِ زبانم ...

.

.

سال دوم دانشگاه بودم. با راضیه توی خیابان امام رضا راه می رفتیم. پیچیدم توی کوچه ای که فلش زده بود به سمت نانوایی. چند تایی نان خریدم ، راضیه پرسید برای چه ؟ گفتم برای ساندویچ نان و خرما. راضیه سوالش را ادامه نداد. از یک سوپر مارکت رطب خریدیم و یک بسته کیسه فریزر. برگشتیم به محل اسکان دانشگاه. وسایل را پهن کردم روی اپن و دست هایم را شستم و آمدم سر وقت شان. راضیه پرسید خیرات میخوای بدی ؟ نمی خواستم خیرات بدهم. نمی دانستم می خواهم چه بدهم ! نذر هم نبود. هیچ اسم خاصی نداشت. ولی چون حوصله ی توضیح نداشتم گفتم آره. پرسید برای کی ؟ در لحظه پدربزرگم یادم آمد. گفتم برای او. اما برای او نبود. راضیه آمد کمکم. با هم رطب ها را توی نان ها می گذاشتیم و بعد هم هر ساندویچ را توی یک کیسه فریزر می گذاشتیم. نمی دانم شد چند تا ساندویچ. وقت ِ اذان مغرب ، راه افتادیم سمت حرم. سمت باب الجواد. دست من یک کیسه بود پر از نان و خرما ، دست ِ راضیه هم یک کیسه ی دیگر. مردم یکی یکی می آمدند و نان و خرما می گرفتند. همه هم می گفتند قبول باشه ! من اما نذر نکرده بودم ، خیرات نکرده بودم ، فاتحه نداشت ، صلوات هم نداشت. من فقط به یاد ِ سال پیش خودم ، نان و رطب برده بودم حرم. که تنها مانده بودم توی ِ مشهد ِ درندشت و از شدت تنهایی ، میل خوردن هیچ چیزی را نداشتم. 

.

.

نشسته ام دارم فکر میکنم آخرین بار کی مشهد بودم ؟ اما یادم نمی آید. فقط می دانم آخرین بار هم تنها بودم. می دانم این چند بار آخر تنها آمدم پیش شما آقا. تنهای تنها ...

نشسته ام دارم فکر میکنم شما آن شب ، گرسنگی ِ ساده ی مرا دیدید ... حالا نمی شود این شب ها ، حال ِ مرا نبینید ... نمی شود آقا ...

من هنوز هم با این همه غرور به زبان نمی آورم ، اما آن شب ترسیده بودم. شاید خلوتی ِ خیابان شده بود مزید بر علت ِ بی حوصلگی ام که نمی رفتم چیزی بخورم. شما آن شب می دانستید که من تنهایی میل ِ رستوران رفتن ندارم. حالا نمی شود این روز های مرا ببینید ، نگرانی هایم را ببینید ، ترس هایم را ببینید و کاری نکنید. شما گرسنگی مرا دیدید ... روح مرا نبینید؟

آقا ، دل من بدجوری تنگ است . بد جوری دلم هوای مشهد ِ شما را دارد. بدجور آقا. کاش می خواندید مرا ... کاش یک لحظه چشم می بستید به روی این همه اشتباه و می خواندید دوباره مرا. کاش دوباره می رساندیدم به آن نقطه ای از خیابان امام رضا که می شود حرم تان را دید و سلامتان داد. 

من آقا ... دلم نان و رطب می خواهد. دلم باز هم نان و رطب می خواهد. وسط این تنهایی . وسط این شب . دلم نان و رطب می خواهد. همان نان و رطب ِ سه لقمه ای ِ ساده ی حرم شما را هم می خواهد ...

.

.

این نوزده ِ رمضان ، مثل هیچ نوزده ِ رمضان ِ دیگری نیست. وجه مشترک اش فقط همان است که دلم می خواهد بیفتم به جان ِ خیابان ها و تک تک‌شان را قدم بزنم. 

.

.


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود 

تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود ...

  • ۹۷/۰۳/۱۳
  • آسیمه راحل

نظرات  (۱)

آخ از این امام رئوف، آخ از نان و خرماهایش، آخ از محبت بی‌دریغش... به اشک نشاندی‌ام دوست نادیده
این بار که بروم حرم، سلامت را به امام می‌رسانم و دعایت می‌کنم برگردی به همان نقطه ای که دلت را جا گذاشته‌ای

پاسخ:
بی نهایت ممنون ... 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی