... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

آقای برادر !

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ق.ظ

قرار بود من چهارمین نفر باشم ؛ بعد از شما سه نفر ...  اما به قول بنده خدایی ، ما خدا را با بر هم زدن ِ برنامه ها شناختیم ... 

ترکیب را خوب چیده بودند. به نظرم  بهترین نحو ممکن بود. قرار بود سه تای اول پسر باشد ، آخری دختر. این طور توی ذهن خودشان برنامه ریخته بودند که سه تای اول همیشه حواسشان به آن آخری باشد ... که دلش نگیرد، که احساس تنهایی نکند ، که بار سنگینی روی دوشش نباشد. ترتیب اسمی تان هم حتی معلوم بود. امیرارسلان - اردلان - اردوان ... بعد از شما هم من! اما خدا کن فیکون کرد. من شدم اولی و شما شدید هرگز به دنیا نیامده ها ...من شدم اولی و کل آن بار ها افتاد روی دوش من ... من شدم اولی و بار ِ نداشتن ِ شما هم اضافه شد ... 

عوض شما سه نفر ، خدا یک نفر دیگر داد. او شد آخری ...

می دانید آقایان ؟ این طور بگویم بهتان که من یک تار ِ موی برادر ِ کوچکم را با هر سه تای شما نامردها عوض نمیکنم. اما این دلیل نمی شود که خیلی وقت ها به نبودن تان فکر نکنم ... مخصوصا شما ... مخصوصا شما آقای امیرارسلان خان! به نظرم اگر بودی ، قدت ، همان قد ِ پدر بود ... تخت سینه ات هم تخت ِ سینه ی پدر ... اصلا هیکل ات هیکل پدر  ... منتهی قیافه ات ، ورژن ِ مردانه ی قیافه ی خودم می شد ... 

می دانی آقای امیرارسلان خان ؟ یک وقت هایی فکر میکنم نبودن ِ تو ، از آن دست نبودن هایی ست که حس ِ بدش تا آخر عمر قدم به قدم همراه من خواهد آمد. اگر غیر از این بود ، حالا که دیگر در دهه ی سوم زندگی ام، باید فکرت از سرم می افتاد ... اما هنوز هم پیش می‌آید که توی موقعیت های مختلف فکر کنم اگر بودی من تا چه اندازه راحت تر بودم ... 

مثل همین امشب ... که نشسته بودم روی نرده های آلاچیق و زل زده بودم به آتش ِ توی منقل. جای ِ تو را محمد پر کرد وقتی پرسید " به چی فکر میکنی آبجی؟ " . اما جای ِ نبودنت را نتوانست برایم پر کند تا بتوانم برایش بگویم به چه فکر میکنم ... جای تو را نتوانست پر کند که مجبور شدم یک مشت مزخرفات تحویلش بدهم و بگویم که دارم فکر میکنم چه قدر آتش زیباست و چه قدر عجیب که تا به حال متوجه ی این زیبایی عجیبش نشده بودم.

جای نبودنت را پر کرد ، وقتی بدون توجه به وحشتم از عقرب و مار ، توی آن تاریکی دراز کشیده بودم و به آسمان نگاه می کردم، به اتکای ِ آن که محمد بالای ِ سرم نشسته ... اما جای نبودنت را نتوانست پر کند تا با همان حال برایش بگویم که تا چه اندازه قلبم سنگین شده ... 

می دانی آقای امیر ارسلان خان ؟ خیلی شب ها که خوابم نگرفته به این فکر کرده ام که تو اگر بودی ، می آمدم توی اتاقت و تو یک کاری می کردی که من آرامشم برگردد. یا به هر حال به خنده وادارم می کردی یا به گریه ...  حتی یک بار که داشتم بلیط ِ سینما رزرو می کردم، سانس ِ دو نیمه شب را که دیدم فکر کردم چه قدر می چسبید خواهر برادری این موقع شب می رفتیم سینما ... حتی تر فکر کرده ام به این که چه قدر می توانستم خواهرشوهر ِ خوبی باشم برای خانمت. چه قدر می توانستم عمه ی خوبی باشم برای پسرت ... تو اما آقای امیر خان ! به هیچ کدام این ها فکر نکردی که به دنیا نیامدی ...  فکر نکردی که چه قدر می توانی تکیه گاه باشی ، چه قدر می توانی گوش شنوا باشی ، چه قدر می توانی مرهم باشی ، چه قدر می توانی برای من انرژی بخش باشی ... تو به هیچ کدام این ها فکر نکردی که به دنیا نیامدی ... نه تو ، نه آن اردلان و اردوان نامرد ...

هیچ کدام شما سه نفر نیامدید تا من همه انتظاراتم از شما را ببرم پیش ِ محمدامین. که البته ، البته ، البته بچگی اش طاقت هیچ کدام انتظارات را ندارد. محمد فقط می تواند مثل بچه ها مهربان باشد. نه مثل تو امیرارسلان نداشته ی من ...  که حکما اگر بودی وسط مهربانی هایت ، به اشتباه هایم ایراد می گرفتی ، اخم هم می کردی ، جرئت بلند کردن صدا را اما میدانم نداشتی چون بابا با پر قدرت ترین حالت ممکن سر ِ جایت می نشاندت ... 

محمد می توانست تک نفره جای هر سه تای شما را پر کند ، اگر بزرگ تر از من می بود. حالا اما... دلگرمم به این که وقتی شب می رود و کولر را روشن می کند ، می آید و تذکر می دهد که پتو بکشم روی ِ خودم تا مریض نشوم. 

همین قدر ساده ... همین قدر بچگانه ... همین قدر دوست داشتنی. 

محمد فقط می تواند مرا دلگرم کند به این که یک نفر هست که خواهری کنم برایش ... شما نمی دانید وقتی می روم باشگاه و بازی کردنش را تماشا می کنم چه لذتی می برم... شما نمی دانید وقتی شیشه های ماشین را دودی کرد ، اینکه به من گفت " واسه این که تو این گرما ، تو ماشین راحت باشی شیشه ها رو دودی کردم " چه لذتی داشت ... با آن که می دانستم خودش عشق ِ اسپرت کردن ماشین است و هیچ ربطی به من ندارد ، اما بهانه اش را دوست داشتم ... وقتی سر سفره همه ی مهمان ها را جا به جا کرد تا من راحت بنشینم ، نمی دانید چه قدر خوشحال بودم از اینکه حواسش به من بوده ... اما ... 

این ها ، این ها ، هیچ کدام شان جای ِ خالی ِ تو را پر نمی کنند آقای امیرارسلان خان. نیستی که الآن بیایم و ازت بخواهم که با هم برویم یک ارتفاعی و از آن بالا تهران را نگاه کنیم. حرف بزنیم ، حرف بزنیم ، حرف بزنیم ... و من بی محابا جلوی تو اشک بریزم ... به اتکای ِ تو ، اشک بریزم ...

کاش بودی امیرارسلان. کاش داشتمت امیرارسلان. کاش خدا رویاهای مامان و بابا را به هم نمی زد . کاش ... امیرارسلان تو نمی دانی من چه قدر خسته ام از این همه کاش ... نمی دانی ... کاش حداقل ، تو برایم " کاش " نمی‌بودی امیرارسلان ...

  • ۹۷/۰۴/۲۲
  • آسیمه راحل

نظرات  (۵)

  • خانم الفــــ
  • این قشنگترین گلایه ی یک تک دختر بزرگ خونه بود که تا حالا خوندم و حتی خودم بهش فکر کردم :) همیشه گوشه ی قلبم در عین اینکه سعی می کنم راضی باشم به رضای خدا، یک همچین غم بزرگی دارم . و جالب اینجاست که حتی یک همسر رفیق و خوب هم نمیتونه اون برادر بزرگتری باشه که هیچ وقت نداشتیش...
    پاسخ:
    تک دختر نیستم من :)
    حسرت عجیب غریبیه. بار ها و بار ها به دوستام ، اونایی که برادر بزرگ تر دارن، گفتم که چه نعمتی خدا بهشون داده ... اما حقیقت اینه تا وقتی که نباشه ، متوجه نعمت بودنش نمیشن. 
    اصلا باید این یه اصل میشد تو قانون خلقت که همیشه بچه ی اول خونواده پسر میشد :))

  • خانم الفــــ
  • الان که فکر میکنم می بینم زیاد هم تک دختر بودن یا نبودن توی این حس نقشی نداشت :) خدا حفظت کنه و همچنین خانواده ی عزیزت رو.

    این اصل قانون خلقت رو هستم :)
    پاسخ:
    زیاد نه؛ کلا نقشی نداره به نظرم.
    ممنونم :) همچنین برای شما


    ما هستیم ، متاسفانه خدا نیست :))
    سلام!

    نامدار باشی!  ;-) :-)))
    پاسخ:
    سلام سید عزیز :) 


    :)) 

    سلام
    همکاری دارم که حسرت خواهر داشتن به دلش هست...
    خیلی...
    بلاخره این دنیا بناست یه چیزاییش در ظاهر نباشه...
    بناست یه سختی هایی باشه... یه حسرتهایی...
    دنیا نیاز داره یه سری ها اونقدر بزرگ بشن که احساس بی حاصلی نکنه...

    نمیدونم بعد چند وقت ایجا رو میخونم و نظر میذارم...
    اون وقتا که بیشتر نظر میذاشتم فکر کنم تازه دانشجو شده بودید... الان باید چیزی به فارق التحصیلی تون نمونده باشه...

    موید باشید
    پاسخ:
    سلام.
    اصلا ترکیب خلقت باید این طوری باشه. اول یک عدد پسر ، بعد یک عدد دختر بعد دیگه هر چی شد، شد ! فقط این دو تا اولی با همین ترتیب باشن.


    :)) یک سالی مونده اگر نشه شاید کمی هم بیشتر :D
    متشکرم
    حکایت آشنایی برای من ! 
    برادر بزرگتری که شب چهارشنبه سوری  از ترس  هیچ وقت نیومد !
    بهتر 😑 داداش خودم خیلیم بهتره...پسره ی میمون 😐 با اون خواهر دو قلوی زشتش
    پاسخ:
    آفرین آفرین. همین درسته ... پسره ی " میمون " :D

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی