... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

...

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ
آن چه که خواندن ندارد ...


توی آسانسور بودم که دیدم یک نفر دارد می‌دود. آسانسور را نگه داشتم تا او هم برسد. یکی از خدمت کار های پژوهشگاه بود. همین که رسید خندید و یک جمله ی ترکی گفت. جوابی ندادم. دوباره ترکی حرف زد. گفتم حاج آقا من ترکی متوجه نمی‌شم. بعد گفت بچه مسلمون هستی یا نیستی ؟ گفتم هستم. گفت پس چه طور ترکی بلد نیستی؟ خندیدم. طوری با اطمینان این جمله را گفته بود که انگار واقعا دین خدا به زبان ترکی وحی شده بود ... باید پیاده می‌شدم. گفت برو ترکی یاد بگیر. خندیدم و خداحافظی کردم و با همان حال خنده شروع کردم به راه رفتن در طبقه ی سوم ِ پژوهشگاه. دنبال اتاقی و گرفتن امضایی... کنارِ درِ یکی از اتاق ها اسم ِ کوچکت را دیدم که اسم ِ کوچک یکی از اساتید بود. نمی‌دانم، واقعا نمی‌دانم چرا ناگهان تا آن حد احساس ِ آشنایی کردم با آن نام ...
قیصر شعری دارد که در میانش می‌گوید:

" لبخند
در تلفظ نامت
ضرورتی ست ... "

نام تو اما، حالا جای لبخند ، بغض می‌نشاند روی تک تک اجزای صورتم ... و این بلایی بود که تو سر دل من آوردی ... خنده ای که پیرمرد ساخته بود را خشکاندی ... با این حال اما ... بدم نمی‌آمد چند لحظه ای به آن نام و پیچ و تاب ِ نستعلیقش نگاه کنم ... 



مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست

قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت ...

  • ۹۷/۰۵/۱۱
  • آسیمه راحل