... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

یک سالی که گذشت ...

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۵۷ ب.ظ

یک ) باید می‌رفتم مشهد. همین یک بار از دانشگاه خیری به من رسیده بود. هدیه‌ی نوشته هایم در نشریه هیئت بود. اما نرفتم. مدت ها به پیامی که برایم آمده بود خیره شدم.  " اگر اطلاع ندید به طور قطعی از سفر مشهد حذف خواهید شد " . آن قدر نگاه کردم که حذف شدم . آن قدر جواب ندادم که حذف شدم. آن قدر دست دست کردم که ... 
حال و هوایم ، حال و هوای مشهد رفتن نبود. خسته شدم. خسته شدم از این حجم شرمندگی ِ هر بار مشهد رفتنم ... نشد یک بار با حال خوش و خبر خوب برسم خدمت امام ... نشد ...


می‌دانم. می‌دانم فقط دارم خودم را محروم می‌کنم ...

۲۶ شهریور ۱۳۹۶



دو ) توی مترو نشسته بودم . سرماخورده و با دردی که پیچیده بود توی معده‌ام. به فاطمه گفته بودم اگر می شد یک ساعتی را می ماندم دانشگاه استراحت کنم. اما عجله داشتم. سخت می ایستادم ، یک مترو رد شد؛ چون شلوغ بود سوار نشدم. صبر کردم تا بعدی برسد. خلوت بود، نشستم روی صندلی.

چند ایستگاه بعد، کسی جلویم ایستاد که هیچ توجهی بهش نکردم. کم کم متوجه شدم باردار است. دوراهی مانده بودم که می توانم توی آن شلوغی و با وجود آن همه فروشنده بقیه ی مسیر را سر پا بمانم یا نه، که از جلویم رفت. مادرش گفت چه جوان هایی پیدا می شوند و چهار تا نچ نچ هم راه انداخت...
بدم آمد ازش .  
من صندلی را " مال " خودم ندانسته ام هیچ وقت. خیلی وقت ها به مقصد نرسیده بلند شده ام که دیگری جایم بنشیند، حتی اگر کسی بوده باشد بی هیچ عذری. صرفا به این دلیل که عدالت حکم می‌کند وقتی هر دو نفرمان یک میزان هزینه کرده ایم، سهم یکسانی هم داشته باشیم ...
این بار اما حقیقتا در توانم نبود. با آنکه بی عدالتی بود، اما در توانم نبود... بعدش برای خودم متاسف شدم که در بدترین حالت ممکن ، تو حتی اگر رو به موت هم می‌بودی، یک نفر می مُرد. اما آن زن باردار بود و فقط یک لحظه تصور کن لوکوموتیوران یکی از آن ترمز های وحشتناکش را می‌زد ... اتفاقی که قطعا مشکلی برای تو ایجاد نمی‌کرد اما برای آن زن ...
۲۲ مهر ۱۳۹۶


سه ) تصادف کردیم. با کامیون .. به خیر گذشت. راننده ی کامیون جوان مودبی بود. فوق العاده هم آرام. صحنه ی تصادف را که ترک کردیم به پدر گفتم دیدی چه قدر آرام بود و تا چه حد متین؟
آن جا بود که فهمیدم یکی از دلایل گذشتن پدر از خسارت همین بوده...
 از آرامش بی حد مرد جوان شگفت زده بودیم ... 
تصادف از سمتی که من نشسته بودم اتفاق افتاده بود. مادر سرش را به عقب چرخاند و نگاهِ من کرد و به پدر گفت:
فقط یه لحظه تصور کن تنها برمیگشتیم خونه...اصلا چطور برمیگشتیم؟
و من که آن عقب نشسته بودم فکر می‌کردم بین بودنم تا نبودنم چه قدر فاصله است ... اصلا فاصله ای هست ؟
۴ آبان ۱۳۹۶


چهار ) امروز کلاس فوق العاده بود . تمام کلاس، تمام دو ساعتش فقط به تفسیر دو تصویر گذشت.که در دل این تصویر ها و برای فهم این دو تصویر باید تصویر های دیگری را هم ارزیابی می کردیم.
کلاس فوق العاده سنگین بود اما در عین حال پویا.
استاد به نظرم دیگر متوجه شده که علاقه ام به درسش بسیار زیاد است. برای همین رد نگاهش بسیاری اوقات ختم می شود به من. شاید هم به خاطر برق شادی باشد که سر کلاس این استاد در چشم هایم می درخشد .. با همه ی این‌ها اما هنوز نمی‌داند من سر کلاسش دانشجوی مستمع آزادم!! 
امروز چند تا سوال پرسید.یکی را می دانستم و مطمئن بودم در مورد پاسخم اما یکی از پسر های کلاس زود تر از من جواب داد. حقیقتا خوشحال شدم. استاد بی نهایت ذوق کرد. این که آن پسر جواب داد یعنی آنکه انرژی استاد هدر نرفته. همین یک عامل مرا هم خوشحال می‌کرد ...
سوال دوم را که پرسید هیچ کس جواب نداد. در ذهن خودم حلاجی کردم و به جواب رسیدم. اما صدایم بلند نشد. زمینه ی بیوشیمیایی داشت که از یک قسمتش مطمئن نبودم ... استاد مکث کرد. کسی حرفی نزد. 
بعد که استاد جواب را داد ، دیدم پاسخم عینا منطبق بود بر چیزی که استاد گفته بود. باز هم خوشحال شدم . 
چه قدر این کلاس دوست داشتنی ست. واقعا خدا را شکر ...
۴ آذر ۱۳۹۶


پنج ) امروز معلم کلاس از تک تک بچه ها پرسید آیا تا به حال کسی بهتون گفته مغرور و خودخواهید ؟
همه گفتند نه . جز من . گفتم تقریبا تمام دوست های نزدیک و صمیمی ام ابتدا فکر می‌کرده اند که بسیار مغرورم.
جالب این بود که حتی معلم هم تایید کرد. بعد از معلم هم به طرز باور نکردنی همه ی بچه های کلاس. گفتند که روزهای اول فکر میکرده اند که چه آدم مغروری ام و همه شان را از بالا نگاه میکنم. اما بعد ها که رابطه بین مان شکل گرفته و صمیمی شده ایم با هم نظرشان صد در صد عوض شده. سارا هم می گفت وقتی مرا برای اولین بار دیده چنین تصوری داشته، و هیچ وقت فکرش را هم نمیکرده روزی تا این حد با هم دوست شویم ... به خاطر همین همیشه فکر کرده ام دوستان نزدیک من تا حدودی آدم های ِ عجولی نیستند. نمی‌گویم صبورند، می‌گویم عجول نیستند ... 

۱۴ دی ماه ۱۳۹۶



شش ) دمِ در خم شده بودم تا بند کتونی هایم را ببندم. همزمان با صدای نسبتا بلندی که مادر بشنود گفتم: " مامان من دارم می‌رم. برگشتمم دست خداست. "
سرم را بالا آوردم. مادر دور نبود. ایستاده بود ابتدای راهروی خروج ... هنوز هم بدرقه مان می‌کند. هنوز هم بعد این همه سال...
گفت مگه همیشه غیر از این بوده ؟
خندیدم. گفتم " نه... منظورم این بود که امروز خیلی کار دارم و نمی‌دونم کی برمی‌گردم خونه. "
بلند شدم، دستم را گرفتم به دستگیره‌ی در تا بچرخانمش و در را باز کنم و یک پایم را بلند کنم و از خانه بگذارم بیرون و فرآیند رفتن را به اجرا بگذارم که مادر گفت : " رفتنت هم دست خداست "... دستگیره را نچرخانیدم. برگشتم سمت مادر ... زبانم را بند آورده بود. چه قدر چرخاندنِ دستگیره‌ی در، بازکردنِ در، گذاشتن ِ یک قدم به بیرون از خانه، به نظرم دور آمد... توی یک لحظه از ذهنم گذشت که چه قدر زورِ اراده اش می‌چربد به اراده‌ی من ... مامان راست می‌گفت... اگر می‌خواست، آن رفتنِ ساده هم ممکن نمیشد ...
 ۲ بهمن ماه ۱۳۹۶


هفت ) چه قدر من امروز غمگین بودم ...ساعت حوالی یک و نیم ظهر بود که از سر کارهایم بلند شدم و لباس پوشیدم. به مادر گفتم دارم می رم بیرون ... انقدر آشفته بودم که مادر اصلا ازم نپرسید کجا این موقع ظهر ...؟
باد بود... نمِ باران هم ... راهم را گرفتم سمت ِ مزارِ شهید ِ گمنام. زیارت عاشورایی خواندم با حواسی که پرت او بود...! دعایی کردم با حواسی که پرت او بود ... برگشتم، با حواسی که هنوز پرت او بود... سردم بود. باد شدید تر شده بود. لباس گرم اگر همراهم بود می رفتم که تهران را گز کنم ...
۲۶ اسفند ماه ۱۳۹۶


هشت ) سمن پیام داد. گفت که کار آقای داماد گیر کرده و نمی‌تواند بیاید تهران. پرسید وقت دارم که بروم دنبال کارت عروسی  بگردم برایشان یا نه ؟ وقت داشتم، حال اما نه ! جایی به غیر از بهارستان را به یاد نداشتم برای کارت عروسی. دیروز رفتم و بهارستان را زیر و رو کردم. تک تک مغازه ها را سر زدم... چند تایی عکس فرستادم تا انتخاب کنند ... فقط من بودم که تنها رفته بودم. از دو نفره ترین فضا های ممکن تهران بود ! از بدی های دیگرش این بود که اسم من، به عنوان اسم ِ تبلیغاتی توی کارت ها نوشته شده بود. حالم بد شد راستش از اینکه اسمم  توی بیشتر کارت ها بود... شب که زنگ زدم به سمن یک طوری حرف زد که یعنی متن توی کارت را هم خودت بنویس. کاش این روز ها حال بهتری می‌داشتم تا می‌توانستم مناسب ِ کارت ِ عروسی اش چیزی بنویسم... روی هدیه ی عقدش نوشته بودم :
عشق ؛ مبدا و مقصد زندگی ست ... 
خیلی ناگهانی توی محضر به ذهنم رسیده بود. با این حال اما هنوز هم فکر می‌کنم جمله‌ی درستی ست... هم آغاز است و هم پایان ... نه قبلش معنایی دارد نه اصلا بعدش مفهومی وجود دارد ...
۱۷ فروردین ماه ۱۳۹۷


نه ) پنجره های خانه چارطاق باز اند، هوای اردی بهشت پیچیده توی اتاق ها و آشپزخانه و هال. صدای گنجشک های لانه کرده توی ِ چنار های رو به روی خانه بلند است. توی بشقاب ِ روی میزِ رو به رویم چند تایی بیسکویت هست و یک فنجان چای خوش رنگ. نشسته ام روی صندلی و به این فکر میکنم که با همه ی این ها من اما بهار نیست حالم ... 
دارم به تو فکر میکنم. به این که هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی‌کردم که دل تنگت شوم...!
۶ اردی‌بهشت ماه ۱۳۹۷



این ها را از لای نوشته های سال گذشته بیرون کشیدم. اما از خرداد و تیر و مرداد هیچ نمانده برایم ... یعنی در واقع هیچ نکرده ام که هیچ نمانده... 
گاهی فکر می‌کنم من هر چه هم که نباشم ، مصداق آن " ما " که دیگر هستم توی آن آیه هایی که می‌گویی " للِه ما فی السموات و ما فی الارض ". 
اصلا خدایا من نه مسلم، نه مومن ، نه عبد ، نه محسن ، نه صادق ، نه عاشق نه هیچ چیز دیگر...تو اگر مرا در حد همان " ما "  هم قبول داشته باشی یعنی که باز هم مال ِ توام خدایا ... یعنی که باز هم هوایم را خواهی داشت ... 
یک مرداد دیگر رسید و به گواه تاریخ من یک سال بزرگتر شدم ...
 یک سال دیگر از عمر من رفت ... یک کاری کن خدایا ...



به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ؟؟
.
.
.

  • ۹۷/۰۵/۱۴
  • آسیمه راحل

نظرات  (۳)

چه جذاب بود خوندن از یک سالتون
و چقدر اطلاعات به آدم میداد
پاسخ:
:)

«یعنی که باز هم مال توام خدا»
این باور... همین نجات می‌دهد آدم را
پاسخ:
:)
کاش روزمره نویسی هاتونم اینجا پست کنید‌‌.من که لذت بردم
تولدتون مبارک 😊
پاسخ:
در این صورت تعداد پست ها خیلی می‌زنه بالا دیگه ... 


متشکرم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی