... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

" عالَم ِ نه اینجا را هدس گویند "

... هُـــدِس ...

.. / بسمـ الله الرحمن الرحیمـ / ..

...
..
.

و شَوقُنا لِکَربلآء ...

...

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ب.ظ
عید که آمده بودند ایران رفتیم لاتاری دیدیم. به درخواست او. از سینما که بیرون می آمدیم ، نم ِ ریز ِ بارانی می زد. نظرم را در مورد فیلم پرسید. توی یک جمله گفتم دوستش نداشتم. گفتم زیاد بود ! نسبت به اون چیزی که هستیم ، زیاد بود اما به وقت شام کم بود.
گفتم لاتاری بیش از آن چیزی بود که در جامعه شاهدش هستیم و در واقع کاملا شعار گونه بود ، هم امیر علی شعار بود ، هم موسی ... اما توی به وقت شام مطمئنی با همه ی اینها حاتمی کیا ، اندوه دل نگفته الا یک از هزاران ... مطمئنی آن طرف ها خبر ها بیش از این هاست و همه ی این غم هیچ است پیش آن همه داغی که دارد روی ِ داغ می رود ...
گفت نگاه صفر و صدی داری. یا از یه چیزی خوشت میاد یا از یه چیزی خوشت نمیاد. انگار برات بینابینی وجود نداره ...
 ترجیحم بود که از باران لذت ببرم تا این که خودم را برایش تفسیر کنم و بگویم که برداشت غلطی از من دارد. بحث را عوض کردم ...
دیشب می گفت از آن روزی که با من آمده سینما ، دیگر گریه نمی کند پای هیچ فیلمی. می خندید و می گفت می دونی ؟ شبیه این فرمانده ها شدم که تا مرز ِ نابود شدن می رن ولی باز به خاطر فرمانده بودنشون سر پا می شن . می گفت اشک تا لب ِ پلک هایم می آید ها ، اما نمی ریزد و همه ی این ها از بعد با تو به سینما آمدن پیش آمده.
خندیدم. نمی دانم چه کرده ام که این اثر را رویش گذاشته ام. یادم می آید یک جاهایی ذوق زده ی هادی حجازی فر می شدم و به آن قیافه ی طنزِ جدی اش در اوج غم فیلم می خندیدم ، اما یادم نمی آید چه کرده ام یا چه گفته که این طور مرا فهمیده ...
 گفتم خب من فیلمایی که احتمال می دم توشون اشکم سر ریز میشه رو تنها می رم. بعد برایش تعریف می کنم که بعد از تماشای بادیگارد یکی از دوست هایم مرا ناگهان توی خیابان دید و از دیدن ِ چشم های سرخم چه قدر ترسید . می گویم که " چ " هنوز هم اشک به چشمم می آورد ...
می خواهم فکر نکند گریه نکردن ، یعنی قوی بودن و فرمانده بودن ... نمی خواهم یاد بگیرد بغض بچیند روی بغض ... نمی خواهم یاد بگیرد نه فقط مرد ، که زن هم نباید گریه کند ... حتی می خواستم آن شعر آذر را برایش بخوانم ... آن جا که می گفت " آخرین حربه ی زن هاست دو تا گونه ی خیس " اما نخواندم ...
صبحی با هم رفته بودیم قدم بزنیم. بعد از مدت ها ... خوابم می آمد . سعی می کردم سر حال باشم. یا حداقل سر حال نشان دهم خودم را . گفت فکر می کنم انقدر خوابی که حوصله ی حرف زدن نداری. واقعا نداشتم. بعد از یک روز فوق العاده سخت چهار ساعت خوابیده بودم و علاوه بر سر درد ، چشم درد هم داشتم... اما گفتم نه ، راحت باش !
شروع کرد به حرف زدن ... یک ساعت و نیم تمام. از چیز هایی که دوست دارد گفت و از چیز هایی که دوست ندارد ، از آن هایی که می خواهد انجام دهد و نمی تواند و از آن هایی که نمی خواهد انجام دهد و باز هم نمی تواند ... از گذشته اش گفت ، از تنهایی هایی که گاهی احساس می کند گفت ، از آینده گفت ، از رویاهایش گفت ... از دوست هایش ، از معلم هایش ، از خانواده اش ... حتی از من ... که هر چه قدر فکر می کنم یادم نمی آید از کی این طور توی چشمش پر رنگ شده ام ... از کی این طور روی من دقیق شده ... گاهی عذاب می کشم از این که این طور روی من و حرکاتم حساس شده ...
حرف هایمان که به آخر رسید ، بهش گفتم من یه چیزی رو خیلی دیر فهمیدم. ضربه ش رو هم بدجوری خوردم ... بهت می گم ، تو حواستو جمعش کن. نگاهم کرد. کمی مکث کردم که طمع ِ شنیدنش بالاتر برود ... بعد گفتم ببین ! من از این آدمایی نیستم که حرفای روانشناسانه بخونم ، کتابای روان شناسانه بخونم. چیزیه که به شخصه تجربه ش کردم ... باور کن تا وقتی که خودت حالت خوب نباشه ، حال ِ هیچ کسی رو هم نمی تونی خوب کنی ...
برایش توضیح می دهم که حال ِ سطحی را نمی گویم و منظورم حال ِ عمق ِ وجودش است ... برایش یکی از مثال هایی که زده بود را می زنم و می گویم تو اگر راهی که برات انتخاب کردنو بری ، راهی رو بری که دوست نداری اما به هوای ِ این که حال ِ عزیزانت از احترامی که بهشون گذاشتی خوب بشه ، حالت خوب نخواهد شد  ... حال تو که خوب نباشه ، حال ِ اونایی که براشون عزیزی هم خوب نخواهد بود ...
نزدیک خانه که رسیدیم گفتم دلت ! دلت سوگل ! دلت رو ندید نگیر ...  که اگر بگیری ، حالت هیچ وقت خوب نخواهد بود ...زندگی هیچ وقت برات لذت بخش نخواهد بود ...
سوگل پذیرفته بود و اول ِ آن صبح هیچ چیز برایم خوب تر از این نبود... پذیرفته بود حواس دلش را داشته باشد و من احساسم خوب بود ...



پ.ن:
این پست با حداقل تمرکز ، با نهایت ِ خستگی ، و در اوج ِ نیاز به نوشتن اما در منتهی درجه ی ناتوانی در به کار بردن واژه ها نوشته شد. انقدر که گاهی حوصله ی گرفتن شیفت ، برای ِ کلاه دار کردن ِ الف ها نبود حتی ...
  • ۹۷/۰۶/۱۴
  • آسیمه راحل

نظرات  (۱)

  • مجنونِ لیلی
  • بسیار زیبا نوشتید حتی در حداقل تمرکزتان :)
    پاسخ:
    متشکرم :) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی